تولد حسین
روز تولد حسین میخواستم مرخصی بگیرم ولی بخاطر شرایط خاصی که بود گفتن نمیشه و قرار شد مرخصی ساعتی بگیرم و زودتر از سر کار برم خونه. عدل اون روز هم خیلی کار داشتیم و مدیرمون گیر داده بود که بمونم. ولی بالاخره موفق شدم ساعت 12 و نیم بزنم بیرون. قرار بود شام لازانیا و کشک و بادمجون داشته باشیم. میوه هم گوجه سبز و خیار خریدم و چیپس و ماست موسیر هم برای پذیرایی گذاشتم.
بیشتر کارامو از قبل انجام داده بودم. سر راه کشک و شیر خریدم و از قنادی نان تهران که بالاتر از سیدخندان هستش کیک تولد حسین رو گرفتم. یه کیک ساده قهوه ای چهارگوش گرفتم و با چند تا عروسک روی کیک که آدم برفی های سفید بودن روشو تزئین کردم.
وقتی رسیدم خونه ناهار خوردم و خودم رفتم حموم و حسین رو هم حموم کردم و لباسشو تنش کردم و خوابوندمش. بعد رفتم که لازانیا رو درست کنم. کشک و بادمجون هم آماده بود. سس سفید رو درست کرده بودم که حسین آقا زودی از خواب بیدار شد. رفتم سراغش که دوباره بخوابونمش ولی دیگه نخوابید و تا آخر شب هم نخوابید چون هر لحظه هیجان جدیدی براش داشت و اصلن نمی تونست بخوابه.
همون موقع که رفتم حسین رو بخوابونم دارا زنگ زد و خیلی خیلی داغون بود. اون روز قرار بود دارا زود بیاد و نون و نوشابه رو اون بگیره. ولی گفت ساعت 3 یه جلسه داره و مجبوره بعد از جلسه بیاد.
گفتم: چرا انقدر داغونی؟
دارا گفت: خانوم اول از دیروز تا حالا و حتی شب و صبح و نصفه شب همینطور یکسره داره بهم اس ام اس میده و واقعن دیگه انرژی برام نمونده. مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره که هی فحش و نیش و کنایه بشنوه.
گفتم: چی میگه؟
دارا گفت: مثل همیشه! اینکه طلاق میخوام و تو هرزه هستی و نباید این کارو میکردی و ...
دارا اضافه کرد: خانوم اول میگه نباید به پری میگفتی که من اومدم شهرستان و نباید وقتی من نیستم میرفتی پیشش. باید حتی حالا که من نیستم همون برنامه هفته ای یک شب رو اجرا کنی و هفته ای یک شب بری پیش پری و وقتی منو طلاق دادی هر چقدر دوس داری برو.
در واقع خانوم اول توی این زمان برای این یوهو آتیشی شد که شب تولد حسین بود و همین موضوع انقدر اذیتش کرد. قبلش خیلی کاری نداشت که دارا کجاست و چیکار میکنه و چی میخوره. یوهو اون شب گیر داده بود که دیگه نباید بری پیش پری! چون حدس میزد که برای حسین تولد گرفته باشیم.
دارا براش نوشت: امشب به هر حال من باید برم پیش پری و اصلن نمی تونم کنسلش کنم. تو فقط تا فردا صبر کن!
خانوم اول هم برای دارا نوشت: فردا! تا فردا! باید فردا حرف تازه ای برام داشته باشی! امشب هم اجازه نداری اونجا بخوابی! باید بری خونه و بهم زنگ بزنی که من خیالم راحت بشه اونجا نموندی. جواب تلفنت رو هم نمیدم!
دارا وقتی داشت این اس ام اس رو برای من میخوند همش می خندید. خنده ای از روی تمسخر و عصبیت.
گفتم: چرا می خندی؟؟
دارا گفت: خنده دار نیست؟؟ انگار داره با بچه 2 ساله حرف میزنی! اجازه نداری این کارو کنی!! اجازه نداری اون کارو کنی!! مسخره!!
گفتم: حالا فردا حرف تازه ای براش داری؟
دارا گفت: نه! چه حرف تازه ای!
گفتم: خب همین که داری سرزده میری پیشش یعنی حرف تازه دیگه. (همونطور که گفتم دارا برای تولد دخترش میخواست بره شهرستان) دیدن تو باید براش بهترین اتفاق و تازه ترین حرف باشه. دیگه نمی تونه توقع داشته باشه تو مثل عصا از وسط باز بشی و تبدیل بشی به یه دسته گل که تازه باشی!
دارا گفت: نه! برای اون ارزشی نداره که من برم پیشش. (بعدن که دارا برگشت بهم گفت رفتن من بهرحال توی روحیه خانوم اول تاثیر داشت. اما اصلن با هم نبودیم و اون برای خودش بود و من با بچه ها).
گفتم: تنها چیزی که خانوم اول رو راضی میکنه اینه که تو پری رو ول کنی. فقط این اتفاق کمی آرومش میکنه. اونم نه کاملن.
دارا گفت: آره، ولی این اتفاق نمیوفته.
بعد از حرفای دارا خیلی روحیه م رو از دست دادم. آرزو کردم کاش اصلن مهمونی نداده بودم و کاش اصلن مهمون نداشتم و از همین حالا میخوابیدم تا هر وقت که دلم بخواد. چون دفعه های قبل هم خانوم همه خوشی های ما رو با این کاراش تلخ کرده بود.
پارسال هم که من بعد از بیشتر از یک سال خواهر و برادرم رو دعوت کردم زنگ زد. اون موقع میخواستم قبل از اینکه حسین به دنیا بیاد و چون رفته بودیم خونه ی خودمون یه مهمونی داده باشم و با اینکه 8 ماه حامله بودم همه کارامو هم خودم کردم.خانوم زنگ زد و حسابی به من و دارا فحش داد و با هر دومون هم حرف زد.
خانوم نظرشون این بود که شما گوه خوردین اصلن مهمونی دادین! من فکر میکردم میشه با این آدم ارتباط برقرار کرد و فکر کردم می تونم با ادب و با محبت دلشو نرم کنم و بهش حالی کنم که من تهدیدی برای زندگیش نیستم و بهش حالی کنم همه ما باید در کنار هم زندگی کنیم و بهش حالی کنم اتفاقی که اون میخواد یعنی اینکه دارا منو رها کنه نمیوفته و باید با شرایط موجود با هم زندگی کنیم. ولی فایده نداشت!
زمان حاملگیم بارها شد که خانوم زنگ میزد و ساعت ها حرف میزد. انقدر حرف میزد که کف میکرد و موبایل من سر یک ساعت مکالمه رو قطع میکرد. بعد خودش میگفت چرا همش من حرف میزنم تو هم حرف بزن!
چقدر فحش و طعنه و گوشه و کنایه ازش شنیدم و خدا فقط میدونه که لب باز نکردم نه به اعتراض و نه به اشاره و تازه خیلی بیجا تملقش رو میگفتم و بالاش می بردم و طوری حرف میزدم که انگار من خنگم و هیچی حالیم نیست و طوری رفتار کردم که فکر کنه کنترل اوضاع دست اونه. ولی فایده نداشت و من هم دیگه شأن خودم نمی دونم که اصلن با این آدم هم کلام بشم.
پارسال روزی که حسین به دنیا اومد، دارا شبش منو تنها گذاشت و رفت. چون گفت تولد دخترمه و اگر امشب نرم تا آخر عمرم باید حرف بخورم و روضه گوش کنم و عذاب بکشم. منه تازه زایمان کرده با روحیه خراب رو تنها گذاشت. تمام مدت حاملگیم هم حتی یک شب پیشم نبود و تا 6 ماهگی حسین هم یک شب پیش ما نبود. همش برای رضایت و آرامش خانوم. ولی هیچ کدوم از این کارا فایده نداشت. اما بعد از 6 ماهگی حسین دیگه هفته ای یک شب اومد پیش من و دیگه اداهای خانوم جواب نداد!
روز تولد حسین بعد از تلفنی حرف زدن با دارا، مامانم و دوستام و خواهرهام که دیدن من چقدر بهم ریختم و روحیه م خراب شده، کلی دست و جیغ و هورا راه انداختن و شلوغ بازی و خلاصه که منو سر روحیه آوردن. حالم که بهتر شد رفتم بقیه لازانیا رو درست کردم.
دارا دوباره زنگ زد و این دفعه روحیه ش بهتر بود و گفت: عیب داره اگه دوستام هم بیان تولد حسین؟ آخه میگن ما عموهای حسین هستیم و باید باشیم.
گفتم: نه! چه عیبی داره. بگو تشریف بیارن.
خیلی خوشحال شدم از اینکه دوستای دارا هم قرار بود بیان. خیلی هم هیجان زده بودم و استرس داشتم چون مهمونای جدیدی داشتم که برام خیلی مهم بودن. البته یکی از دوستاش رو قبلن دیده بودم و توی اسباب کشی خونه قبلی مون کمک کرده بود و وقتی هم که من رفتم بیمارستان برای زایمان، تا وقتی که دارا خودش رو از شمال برسونه دوستش همه کارای بیمارستان رو انجام داده بود. چون دارا ماموریت بود و من 8 صبح رفتم بیمارستان و ساعت یک ظهر حسینم بدنیا اومد و قبل از اینکه حسین بدنیا بیاد دارا خودشو رسونده بود تهران.
دوستای دارا همه شون زن و بچه داشتن. دارا گفت دوستام به شوخی بهم میگن: برای اینکه موقعیت تو راحت تر بشه، ما هم میریم زن دوم میگیریم.
دارا بهشون گفته: بیخود از این حرفا نزنین! شماها عرضه شو ندارین!
من گفتم: خب با این حرف که بدتر تحریکشون میکنی و واسه اینکه ثابت کنن می تونن میرن این کارو میکنن که!
دارا با شیطنت گفت: آره!!
ساعت 6 دارا اومد خونه و نون سنگک هم خریده بود. دارا رفت حموم و آماده شد و دیگه کم کم مهمونا هم اومدن. دوستای دارا هم ساعت 8 رسیدن. بعد از اینکه همه مهمونا نمازشون رو خوندن، شام خوردیم و همه خیلی از شام تعریف کردن. مخصوصن دارا که من حسابی قند توی دلم آب شد چون مهم تر از هر کسی برام دارا بود که چه نظری داشته باشه.
حسین با اینکه ظهر هم نخوابیده بود باز هم نمی خوابید و حسابی در حال کیف و شادی بود. بعد از شام کیک رو آوردم و دارا و حسین کیک رو بریدن و بعد هم کادوها رو باز کردیم. دارا گُل مجلس شد و در حالیکه حسین نشسته بود روی پاش کادوها رو باز میکرد و می گفت کی کادوها رو آورده. منم کمک میکردم که کاغذ کادوها رو جمع کنم و کادوها رو روی میز بچینم.
شب خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت. وقتی دوستای دارا میخواستن برن بهش گفتن چرا یه ذره حالت گرفته است و خیلی شاد نیستی؟
دارا بهشون گفت که ماجرا از چه قراره و خانوم اول گیر داده که وقتی من نیستم هم نباید بری پیش پری.
دوستاش هم همشون گفته بودن: وا! به اون چه ربطی داره! اون که خودش نیست!
وقتی همه مهمونا رفتن، دارا هم آماده شد که بره ولی گفت میرم زنگ میزنم و برمیگردم.
گفتم سختت میشه، همونجا بخواب.
دارا گفت: نه، میخوام شب پیش تو باشم.
اون شب دارا برگشت و پیش من و حسین بود. ساعت 2 و نیم شب خانوم اول به من اس ام اس داد و برام نوشت خیلی لذت می بری که زندگی یکی دیگه رو تصاحب کردی و دلت خوش باشه که خدا ازت راضیه و از این حرفا.
صبح به دارا گفتم که خانوم اول اس ام اس داده و گفتم: خودش گذاشته رفته، خودشم روضه شو میخونه و سینه شو میزنه!! مگه کسی مجبورش کرده که بره! مگه وقتی بود میذاشت تو غیر از همون هفته ای یک شب بیای پیش من و روزای دیگه ای هم که میامدی که دور از چشم اون بود!
دارا گفت: یه وقت این حرفارو به خودش نگیا! چون دقیقن منم دیروز همینارو بهش گفتم و حالا فکر میکنه ما با هم هماهنگ کردیم و حرفامون رو یکی کردیم.
به دارا گفتم: من از این حرفا خیلی ناراحت شدم. انتظار دارم بهش بگی که حق نداره به من اس ام اس بده. همونطور که اگر من بخوام حرف بدی به اون بزنم منعم میکنی.
دارا گفت: این آدم فکرش مریضه و نمیشه باهاش مثل یه آدم عادی حرف زد. الان اگه بهش چیزی بگم فقط به این فکر میکنه که پری رفته از من پیش دارا بدی گفته و اصلن به کاری که خودش کرده فکر نمیکنه.
گفتم: باشه، فهمیدم چی میگی. نمیخواد چیزی بهش بگی. مهم نیست. من یه خط دیگه میخرم که دیگه این آدم مزاحمم نشه.
دارا گفت: وای منو بیچاره میکنه که چرا خط پری جواب نمیده و باید شماره جدید پری رو بهم بدی!
گفتم: پس شماره جدیدم رو به تو هم نمیدم. چون تو صلاحیتش رو نداری و لوش میدی!
دارا در حالیکه قاطی کرده بود غرید: یعنی که چی! مگه میشه! دیوونه!
گفتم: خب خودتم که لو ندی ولی اون رمز موبایل تو رو داره و خودش پیدا میکنه!
دارا گفت: نخیر رمزو نداره!
برام جالب بود. من رمز موبایل دارا رو ندارم و برام مهم هم نیست. ولی دارا رمز موبایل منو داره و اینم برام مهم نیست. دارا برای جلب اعتماد خانوم اول مدت زیادی رمز موبایلش رو به اون گفته بود. اما حالا دیگه زمان جلب اعتماد به سر اومده.
یکسالگی پسرکم
این پست رو بصورت تقویم تاریخ می نویسم. برای پسرم.
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1392: روز زن. هوو رفت شهرستان. در ظاهر برای دیدن خانواده ش و در واقع برای قهر. قبلش دارا به من گفته بود که هوو داره میره. بهم گفته بود وقتی که خانوم اول بره شاید یه شبایی نیام پیش تو. چون خیلی خیلی نیاز به تنهایی دارم و خانوم اول به هیچ عنوان این موضوع رو درک نمیکنه و ابدا نمیذاره من تنهایی خودم رو داشته باشم. گفتم باشه.
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392: دارا تمام روز توی خونه ی دیگه ش تنها بود و فقط خوابید.
جمعه 13 اردیبهشت 1392: دارا باز هم تنها بود یا با دوستاش و یا خوابید.
شنبه 14 اردیبهشت 1392: صبح سر کار بودیم. شب دارا از سر کار اومد پیش من.
یکشنبه 15 اردیبهشت 1392: عصر دارا زودتر از سر کار اومد و سه تایی با من و حسین و دارا رفتیم خیابون فردوسی که برای دارا کفش بخریم. با ماشین رفتیم ولی کالسکه ی پسرک رو هم بردیم. بچه م یک ساعت قبلش چند بار بالا آورده بود و اسهال هم داشت و میخواستیم بعد از خرید کفش ببریمش دکتر. یه کفش خوشگل واسه دارا خریدیم و بعد هم حسین رو بردیم درمانگاه. دکتر گفت دستش آلوده بوده که زده به دهنش.
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392: بابای هوو اومد تهران بخاطر پیگیری کارهای بازنشستگیش. شب قبلش که دارا خبردار شد بابای هوو داره میاد تهران خونه ی مامانم بودیم. به من گفت که هوو به باباش گفته دارا زن دوم گرفته و از عید تا حالا بابای هوو این موضوع رو میدونه و هیچی به روی دارا نیاورده و هیچ وعده ی طلاق یا شلوغ کاری هم به هوو نداده و هوو داره از این موضوع دیوونه میشه که پدر و برادرش حالا از این موضوع خبر دارن و حاضر نیستن کاری بر علیه دارا بکنن.
سه شنبه 17 اردیبهشت 1392: بابای هوو هنوز تهران بود و دارا هم تا دیروقت سر کار بود و نیامد پیش ما.
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392: صبح سر کار بودیم. شب دارا با سه تا از دوستاش با ماشین رفتن مشهد. خیلی خوشحال بودم برای دارا که داره میره مشهد. چون واقعن به این سفر اون هم در کنار دوستاش احتیاج داشت. اون روز ساعت دو زنگ زده بودم مطب دکتر سماعی فوق تخصص نوزادان و برای ساعت 7 شب برای حسین وقت گرفته بودم. هم برای بیماریش و هم برای چکاپ یکسالگیش. و دیگه نزدیک 10 شب بود که رسیدم خونه. قد حسین در یکسالگی 76 سانت و وزنش 9 کیلو و 100 اندازه گیری شد.
پنجشنبه و جمعه حسابی خونه رو تمیز کردم. جمعه با مامانم و خواهرم رفتیم خرید و برای تولد دوستم سارا هدیه خریدم.
شنبه 21 اردیبهشت 1392: شب ساعت 7 و نیم دارا اومد خونه. دوتایی رفتیم و خواهرم رو رسوندیم خونه ش. دارا بهم گفت موافقی من برای تولد دخترم برم شهرستان؟ منم مخالفتی نداشتم.
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392: صبح که میخواستم برم سر کار حسین ازم جدا نمیشد. شب با مامانم رفتیم و کمی برای روز تولد حسین خرید کردیم. دارا رفته بود خونه ی مامانش و 12 شب اومد خونه. مامانش این روزها حسابی گیر داده که موضوع اختلاف دارا و خانوم اول چیه و چرا خانوم اول رفته شهرستان و چرا جواب تلفن های مامان و بابای دارا رو نمیده. بنده خدا مامان دارا 20 بار زنگ زده به خانوم و اون اصلن جواب نداده. اینکه دارا و خانوم اول اختلاف دارن رو خواهر دارا به مامانش گفته چون هوو موضوع ازدواج ما رو به خواهر دارا هم گفته... اون شب حسین تا 3 و نیم بیدار بود و خوابش نمیامد.
دوشنبه 23 اردیبهشت 1392: حسین خونه ی مامانم بود برای همین از سر کار رفتم اونجا. خیلی خسته بودم و وقتی که ناهار خوردم خواستم کمی بخوابم ولی نتونستم. تلفن چند بار زنگ زد و نشد که بخوابم. رفتم خونه ی خودمون و رفتم حمام و بعد رفتم آرایشگاه موهامو درست کردم و اومدم خونه صورتمو آرایش کردم و لباس پوشیدم و لباسای حسین رو هم پوشوندم و دارا هم اومده بود خونه و اونم کت و شلوارشو پوشید و شیک و پیک و سه تایی رفتیم عکاسی به مناسبت یکسالگی حسین عکس گرفتیم. تا ساعت 8 کارمون طول کشید. بعدش دارا رفت خونه ی مامانش چون دوباره باباش باهاش کار داشت و شب هم برگشت خونه ی خودمون.
سه شنبه 24 اردیبهشت 1392: از سر کار که اومدم بازم نتونستم بخوابم چون هیجان داشتم. میخواستم تزئینات تولد حسین رو به در و دیوار خونه بزنم. با کمک دوستم و خواهرم و خواهرزاده م این کار رو کردیم. ساعت 7 و نیم شب دارا اس ام اس داد که اگه حوصله داری حاضر شو بریم بیرون برای تولد بچه ها هدیه بخریم. گفته بودم که تولد حسین 25 اردیبهشت و تولد خواهره حسین 26 اردیبهشت هست. دارا برای حسین یک وان بزرگ بادی و برای خواهرش یک عروسک خرید.
چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392: تولد حسین که بعدن مینویسم الان وقت ندارم چونکه.
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392: هوو دارا رو دیوونه کرده بس که هر دقیقه و هر ساعت براش اس ام اس میفرسته و بهش توهین میکنه و روی اعصابش راه میره. 2 نصفه شب پنجشنبه مزاحمت هاش شامل حال منم شد و چند تا اس ام اس حاوی توهین و طعنه برام فرستاد. من البته هیچ جوابی ندادم. دارا ساعت 7 و نیم پنجشنبه پرواز داشت که بره شهرستان. کمکش کردم وسایلش رو جمع کرد و حاضر شد و رفت. قرار بود جمعه شب با قطار برگرده ولی یکشنبه برگشت با هواپیما و با پدر و برادر هوو. چون اونها کاری داشتند تهران. برادر هوو همون شب برگشت شهرستان و پدر هوو چهارشنبه برگشت.
دوشنبه 30 اردیبهشت 1392: دارا صبح بهم زنگ زد. من باهاش سرسنگین بودم. چون شاکی بودم که چرا این چند روزه بهم زنگ نزده بود. بعدن بهم گفت که حالش خوب نبوده و با هیچکس حرف نزده و فقط پیاده روی کرده. عصر ساعت 6 دارا اومد و دوتایی رفتیم پارک صدف بالای تپه شمس آباد. به یاد سال اول آشنایی مون که هر روز میرفتیم اونجا. کلی حرف زدیم و یه بلال خریدیم دوتایی خوردیم. بعد هم رفتیم دو تا ساندویچ خریدیم و دوتایی شام خوردیم. وقتی برگشتیم خونه حسین انقدر از دارا دلبری که نفس دارا بند اومده بود. رفته بود توی بغلش و خودشو چسبونده بود به سینه ش و دو تا دستاش هم دور گردنش دراز کرده بود بالا. بعد همه چیزایی که جدید یاد گرفته بود رو با انگشت کوچولوش اشاره میکرد که به دارا نشون بده. خودکار دارا هم اولین لحظه منتقل میشه به دستای حسین چون حسین طاقت نداره خودکار توی جیب بابایی بمونه. شب دارا پیش ما نموند چون همونطور که گفتم بابای هوو هنوز تهران بود. مامان دارا دوباره بهش زنگ زده بود که چی شده چرا خانوم اول رفته و به دارا گفت نکنه شیطونی کرده باشی. دارا به مامانش گفته من هیچ کار شیطانی نکردم! مامان دارا گفته پس چرا خانوم اول جواب تلفن های ما رو نمیده. دارا گفته غلط میکنه که جواب نمیده! من هر کاری هم کرده باشم اون حق نداره جواب شما رو نده.
سه شنبه 31 اردیبهشت 1392: امروز دارا رو ندیدم. دماغ حسین هنوز آب میاد و خودمم هنوز مریضم. دارا زنگ زد و گفت بابای هوو هنوز هست. گفتم فکر کردم امشب میای الویه درست کردم و میخواستم بگم سس هم بخری. گفت خب سس میخرم میارم و بعد میرم. گفتم نه دیگه نمیخواد! حالا آش هست امشب میخوریم و الویه باشه برای فردا شب. دارا گفت: آخ جان! چون دلش الویه میخواست. بعد دارا گفت: خیلی دلم میخواد تو رو بغل کنم و حسین رو بغل کنم و هی با انگشت کوچولوش به همه جا اشاره کنه و همه چیز رو بهم نشون بده. یه کم بعد هم گفت: میرم خونه و بابای هوو رو راه میندازم و بعد میگم شیفت هستم و میام پیش تو. ولی تابلو میشه و میفهمه. گفتم: نه، حالا نمیخواد دروغ بگی. انشالله شبای دیگه ای پیشم هستی.
چهارشنبه 1 خرداد 1392: سه تایی با حسین و دارا رفتیم خرید و برای حسین لباس خریدیم و من هم یک زنجیر و تو گردنی خریدم؛ به سلیقه ی دارا. شب هم سه تایی با هم بودیم.
پنجشنبه 2 خرداد 1392: دارا 5 صبح رفت کوه و 10 صبح برگشت خونه و تا اذان صبح خوابید. توی این فاصله من کلی کار کردم و کارای خونه رو انجام دادم و ناهار گذاشتم و صبحانه و ناهار حسین رو دادم. وقتی دارا صبح اومد خونه حسین پیش من روی تخت خوابیده بود و دارا رفت روی تشکی که برای حسین توی اتاق وسطی میندازم خوابید و پنجره هم باز بود و باد دلچسب می وزید و صدای درخت و آرامش و خلاصه که دارا کلی حال کرده بود. ظهر که بیدار شد ناهار حسین رو بردم توی همون اتاق وسطی کنار دارا بهش بدم در حالیکه نشسته بود روی سه چرخه ش. دارا با حال خوشی گفت: چقدر خوابیدن اینجا خوبه. خیلی آرامش داشتم. الان خیلی حالم خوبه فقط یه استرسی ته وجودم هست اونم از اینکه نکنه الان خانوم اولی زنگ بزنه و حالمو بد کنه. کاش زندگیمون آرامش داشت. کاش میتونستم مدت ها بدون استرس اینکه الان خانوم اول زنگ میزنه و اعصابم رو بهم میریزه پیش تو و حسین و بمونم و روی همین بالکن کباب درست کنم و با هم فیلم ببینیم و قلیون بکشیم. کاش اصلن موبایل اختراع نشده بود... عصر دارا رفت اون خونه ش که ظرفای نشسته رو بشوره و لباساشو عوض کنه. من و حسین هم رفتیم خونه ی مامانم. شام دارا رفت خونه ی مامانش و من هم خونه ی مامانم موندم و دیگه شب دارا نیومد.
جمعه 3 خرداد 1392: صبح دارا زنگ زد و گفت دارم میرم کله پاچه بگیرم و میام اونجا. گفتم باشه. ولی من که کله پاچه دوس ندارم نخوردم. دارا با مامانم اینا خوردن و البته من به حسین هم دادم خورد. ساعت 11 و نیم با من و حسین و دارا سه تایی رفتیم بهشت زهرا که برای روز پدر بریم سر قبر بابای من. توی راه که بودیم دارا براش اس ام اس اومد و انگار که داشت با خودش حرف میزد گفت: هر غلطی میخوای بکن! فقط به من زنگ نزن! منظورش به خانوم اول بود. ولی اس ام اس برادرش بود که یادآوری کرده بود روز پدر رو به باباشون تبریک بگه. کمی بعد ولی خانوم اول زنگ زد. اما خودش حرف نزد و بچه ها روز پدر رو به دارا تبریک گفتن. خیلی توی ترافیک بودیم و ساعت 4 و نیم رسیدیم خونه و ناهار خوردیم و دارا رفت و من و حسین هم برگشتیم خونه ی خودمون و البته مامانم و خواهرم هم باهامون اومدن چون صبح من باید میرفتم اداره و برای نگهداری از حسین اومدن. شب دارا زنگ زد و خیلی خسته بود و گفت خونه ی مامانم بودم و یه جلسه دادگاه و بازجویی حسابی داشتم و مامان و بابام چند ساعت داشتن اصرار میکردن که بگو چی شده و چرا خانوم اول رفته شهرستان و مشکل زندگیتون چیه و این حرفا. ولی دارا چیزی نگفته و به اونا گفته مگه اولین بارشه که میره! چرا این دفعه رفتنش براتون مهم شده! بهش گفتم بهتر بود خودت بهشون میگفتی چون بالاخره که اونها موضوع رو میفهمن و از زبون خودت بشنون خیلی بهتره تا از زبون دیگران. بعد هم به دارا گفتم لباس چرکاتو بیار خودم همه رو برات میشورم و اتو میکنم که ببری. اونم بهم گفت عاشقتم همراهم.
بوسه بارون
حسین داشتن بهترین اتفاقیه که می تونه توی زندگی یه نفر پیش بیاد. شیرین، شاد، پر انرژی، پر از زندگی و پر از شور زندگی، لحظه به لحظه تازه و اشتراک و تکثیری از خودت و کسی که عاشقانه دوسش داری...
اول فکر میکنین این شما هستین که عاشق حسین شدین و این شما هستین که دلتون براش تنگ میشه. ولی کم کم می فهمین اینجوریام نیست. حسین هم عاشق شماست و هم پای شما دلتنگ میشه و عاشقی میکنه. کم کم که بزرگتر میشه بیشتر و بیشتر متوجه عشقش میشین.
عشقش رو از نگاهاش می فهمین، از صدا درآوردناش، از سفت سفت بغل کردناش، از اینکه مامان و بابا رو به هرکسی ترجیح میده و بین میلیون ها نفر اونا رو میشناسه و تشخیص میده. از اینکه خودشو برای شما لوس میکنه و با همه ی کوچیکیش سعی میکنه کارایی کنه که مورد پسند و مورد توجه شما باشه.
عشقش رو از اونجا می فهمین که اگر کار اشتباهی بکنه، تنها صورت بدون لبخند شما براش کافیه که دست از اون کار بکشه و گاهی حتی بزنه زیر گریه و تند تند چهار دست و پا خودشو برسونه به شما و ازتون بره بالا و دستاشو سفت بندازه دور گردنتون که یعنی: بسه دیگه اینجوری نگام نکن! اگرم داشتم کار بدی می کردم حالا که دیگه نمی کنم، پس بیا آشتی!
بچه م عاشق اینه که یه کار جالب یا جدید بکنه و ما تشویقش کنیم. آخرین کار جدید و جالبش در حال حاضر اینه که تنهایی و بدون هیچ کمک و تکیه گاهی چند دقیقه روی پاهاش می ایسته. وای که چه کیفی میکنه وقتی تشویقش میکنیم و براش دست می زنیم و میگیم آفرین حسین! آفرین!! توی خیال کوچولوش مهم ترین کار دنیا رو کرده و با دست زدنای ما خودش هم تند تند دست میزنه و شادی میکنه.
الان گوش رو میشناسه. وقتی بهش میگیم گوش کو، گوش ما یا گوش خودشو نشون میده. دم به ساعت هم با دستای کوچولوش گوشای ما رو میگیره و میگه اوه اوه و ما باید بگیم گوش گوش، این گوشه و اگر نگیم دست بردار نیست.
موقع شنیدن صدای اذان یا قرآن و یا وقتی که مهر و جانماز میبینه دو تا دستاش رو میذاره روی گوش هاش و ادای صدای اذان رو در میاره. لباشو غنچه میکنه در حالیکه لب پایین رو میده جلو و چشمارو تنگ میکنه. گاهی هم پخش میشه روی زمین که مثلا روی مهر سجده کنه.
کشف ارتباطات هم سرگرمی دیگه ی حسینم هستش. بچه م بشدت مورد هجوم یادگیری هست و مغز کوچولوش مدام در حال دریافت اطلاعات تازه است. الان میدونه که کانال های تلویزیون با کنترل عوض میشن و با اینکه خودش هنوز نمی تونه با کنترل کار کنه ولی کنترل رو به سمت تلویزیون میگیره.
میدونه کلیدهای برق، چراغ ها رو روشن و خاموش می کنن. ارتباط بطری آب و درشو یاد گرفته و با جیغ از ما میخواد بطری آب رو ببریم جلوی دستش تا خودش در بطری رو بذاره روش.
توی چشمم قطره میریزم و همونطور که چشمم بسته است میگم حسین مامان در این قطره رو بده. در قطره رو میاره به طرف قطره که توی دستمه و میگه اِ اِ... یعنی بیا این در مربوط به این قطره هست و بذار روش.
میدونه که اگر چراغ بیوفته توی آینه کوچیک دستی یه نور بازیگوش روی سقف و دیوار درست میشه. من این کار رو میکنم و بعد حسین آینه رو از من میگیره و سعی میکنه خودش نور بندازه توی آینه.
شیرین ترین کار حسین در حال حاضر بوسیدناش هست. چی بگم از بوسیدناش که چه دلبری هایی که با این بوس کردنا نمیکنه. یکی و دو تا هم که نه. اونقدر می بوسه که آدم بیهوش میشه از خوشی. باید هم وقتی داره بوس میکنه هی نازش کنیم و ازش تشکر کنیم و بگیم مرسی مرسی حسین جونم.
دیشب بچه م خوابش میامد بدجور و هی نمی خواست بخوابه ولی! چون من و باباش داشتیم حرف میزدیم و اونم میخواست داخل ماجرا باشه. سه تایی توی تخت بودیم و حسین دو تا دستاشو بلند میکرد و خودش رو پرت میکرد روی تخت یا روی من و باباش و هی باز از پشت خودشو پرت میکرد و یه بار از جلو و یه بار یه وری. بعد میرفت سرشو میذاشت روی سینه ی بابایی و دوباره میامد پیش من شیر میخورد و باز خودشو پرت میکرد و سرشو میبرد زیر لحاف و بعد در حالیکه چشماشو می بست و سرشو به اینور و اونور تکون میداد، میامد خودشو مینداخت توی بغل ما و دوباره همه چیز از اول...
بعد که دیگه خیلی خوابش میامد و حسابی قاطی کرده بود، بوس بارون رو شروع کرد. یکی بابا رو بوس میکرد و یکی مامانو، باز تندتند میرفت و خودشو مینداخت بغل بابایی و صورتشو بوسه بارون می کرد و بعد نوبت مامانی بود که خودشو بندازه بغلشو و صورتشو پر از بوسه های شیرین کودکانه ش کنه.
من و دارا حسابی دلمون ضعف رفته بود براش. دارا دیگه تحملش تموم شد و هیکل کوچولو و ظریف حسین رو گرفت بین بازوهای قوی و بزرگ مردونه ش و حسابی فشارش داد و گفت: این کارا چیه میکنی حسین؟؟؟ امشب میخوای حسابی منو دیوونه کنی ها پسر!!!
بچه م دیشب توی خواب ناله میکرد و فهمیدم که دلدرد داشت. شبایی که دارا پیش ماست تا جایی که می تونیم بیدار می شینیم و حرف میزنیم یا چیزی می خونیم یا فیلم می بینیم. حسین هم تا جایی که جون داشته باشه با ما بیدار می مونه و بعد بیهوش میشه. البته نه تا صبح که چندین بار تاصبح بیدار میشه!
امروز صبح که بیدار شدم وقتی داشتم آماده میشدم که برم سر کار، توی این فاصله حسین بیدار شد و منم متوجه نشدم که برم سراغش. دارا بغلش کرده بود و بعد هم کلی براش شعر و لالایی خونده بود و بعد دوتایی کنار هم خوابیده بودن. رفتم که دارا رو بیدار کنم بیاد بریم سر کار بهم میگه نگاه کن بچه م پاهاشو چجوری گذاشته، برات بمیرم بابایی.
دارا خیلی آدم عاطفی هستش. در کل با احساسش زندگی میکنه. واسه همینم خیلی آسیب پذیره. یه ویژگی دیگه هم داره اینکه خیلی عاشقه بچه هاشه. جونش در میره برای بچه هاش مثل یه زن. در مورد هر سه تا بچه همینطوره. البته بنظرم دخترشو یه کوچولو بیشتر از دو تا پسرا دوست داره. طبق همون اصل قدیمی که باباها عاشق دخترا هستن و دخترا بابایی هستن. (لازمه اضافه کنم که خانوم دوم رو از همه ی بچه هاش حتی بیشتر دوست داره؟)
خانوم اول یازدهم این ماه یعنی روز زن رفت شهرستان خونه ی پدرش. دارا کلی غصه داره از دوری اونها و آه های سوزناک میکشه.
دارا میگه: نمیدونم دیگه خانوم اول برمیگرده یا نه!
من گفتم: غصه نخور! شک نکن که برمیگرده! اون به تو و زندگیش علاقه داره و همه ی این اظهار نفرت ها یک بازیه! مطمئن باش که برمیگرده و باز شروع میکنه به اینکه طلاق میخوام و نمی تونم تحمل کنم و حالم از دیدن تو بهم میخوره و میخوام به بابام بگم و این حرفا! چون خودآگاه یا ناخودآگاه با این کار توجه تو رو به سمت خودش میکشونه و فکر میکنه با این ترفند میتونه به خیال و توجه تو تسلط داشته باشه که البته تو هم نشون دادی که می تونه.
دیشب دارا به حسین میگفت: داداشه امیر! داداشه امیر! امیر کجاست که باهات بازی کنه! امیر اگه بدونه یه داداش داره خودشو از خوشحالی میکشه و هی الکی هر کی رو دید نمیگه این داداشمه!! دوباره دو دقیقه بعد: بمیرم برای چشمای خوشگلت حسینم. مژه هات داره مثل داداش امیرت خیلی بلند میشه! آخه امیر وقتی عینک میزنه، مژه هاش میخوره به شیشه عینک و برمیگرده!
حسین خیلی به برادرش شباهت داره. این موضوع رو یک بار دارا گفتم و دارا گفت خودمم قبلا به این موضوع فکر کرده بودم. دارا آرزو داره بچه ها کنار هم باشن و با هم بزرگ بشن. دلش پاکه. میگم این آرزوها عملی نیست دارا جان! میگه: است!! آرزو مقدمه ی عمل هستش.
نفر سوم...
چه زمانی میگوییم که یک همسر به همسر خودش خیانت کرده است؟
رابطه عاطفی زن و شوهر در واقع مثل یک بانک است. به این ترتیب که در زندگی لحظههایی هست که ما سرمایهگذاری عاطفی میکنیم. یعنی به هم عشق میورزیم، محبت میکنیم، توجه و مراقبت میکنیم و به این ترتیب نیازهای عاطفی همسرمان را تأمین میکنیم و بعد هم به طور طبیعی لحظههایی هست که دچار اختلاف میشویم، در آن موقع ممکن است همسرمان را ناراحت کنیم. انگار از آن ذخیره عاطفی- یعنی از پساندازی که در بانک عاطفی خودمان داریم- برداشت میکنیم. به این ترتیب زندگی زن و شوهر بهرغم مشکلاتی که دارند به خوبی پیش میرود. حالا اگر زمانی ما از این حساب عاطفی خودمان در جای دیگری سرمایهگذاری کنیم، یعنی آن لبخندمان، توجه و مراقبتمان، آن اظهار محبت کردنها و هر رفتاری که متعلق به همسر ماست به فرد دیگری تقدیم کنیم. در واقع از این حساب پسانداز عاطفی خرج کس دیگری کردیم. درست مثل اینکه حقوقمان را در خانهای دیگر خرج میکنیم. آنجاست که انگار از زندگی خودمان کم گذاشتیم. بنابراین از لحظهای که ما هر اتفاقی که متعلق به همسر ماست، واژههای خاصی که برای همسرمان داریم، نگاه خاصی برای همسرمان و رفتار خاصی که متعلق به همسر ماست و میدانیم که حتماً تولید عشق میکند، در جای دیگری استفاده کردیم، نطفه خیانت را در زندگی مشترک کاشتهایم. خیانت هیچ وقت فیالبداهه و بدون برنامهریزی اتفاق نمیافتد. بلکه همیشه از همین مراحل شروع میشود، یعنی از محبت، از مراقبت، از رفت و آمد، تا به همین موضوعی که مردم به طور عام خیانت میگویند، میرسد.
براساس صحبتهای شما میتوانیم اینطور بگوییم که «خیانت در سطوح مختلف شکل میگیرد»؟
بله، اول از نظر عاطفی خیانت صورت میگیرد، یعنی یک نفر در ابتدا یک دلبستگی عاطفی پیدا میکند یا توجه عاطفی از شخصی میبیند و یا اینکه خود به شخص دیگری توجه میکند و شروع میکند از آن ذخیره عاطفی استفاده کردن و آن را برای کسی غیر از همسرش خرج میکند. یک بخش این است. در ادامه گاهی ممکن است که از ذخیره مالی زندگیاش هم در جای دیگری و برای فرد دیگری هزینه کند. در واقع یک جور خیانت مالی هم انجام دهد. بعضی فکر میکنند که حالا دارند به یک دختر کمک میکنند، ولی در ادامه و به تدریج آن دختر را اسیر خودشان میکنند و مرحله بعد این است. وقتی که تو برای دختری به این شکل خرج کردی، خیلی راحت او را در تملک خود در میآوری. اینکه ما بگوییم این فقط یک کمک مالی است، در واقع از پوشش اجتماعی برای کار خودمان استفاده کردهایم. خیلی زوجها به ما مراجعه میکنند و میگویند که من داشتم کمک میکردم، کمک میتواند فقط یک شماره حساب باشد، احتیاجی به این نیست که او را ببینی، میتوانی به طور ناشناس- مثل همه خانوادههایی که به افراد بیبضاعت کمک میکنند- بدون اینکه او تو را بشناسد، مبالغی را به حساب واریز کنی، یک کار خداپسندانه هم هست. ولی دلیلی ندارد که با هم رفت و آمد داشته باشید، چون به او کمک میکنی و بعد از آن به تدریج به سطح زناشویی میرسد میتواند در شکل مشروع یا نامشروعش اتفاق بیفتد. این موضوع بستگی به وضعیت اعتقادی و فرهنگی افراد درگیر در مسئله دارد.
یعنی اول ذهن درگیر میشود، بعد به لحاظ عاطفی شخص وابسته میشود و سپس ارتباط کلامی شکل میگیرد و بعد از آن ارتباط عملی، خیانت را میتوان در این چهار سطح بررسی کرد.
خیانت ابتدا به ساکن از ذهن شروع میشود. یعنی ذهن مجوز این کار را میدهد. بعد به تدریج ارتباط ذهنی تبدیل به هنجاری کلام و بعد از آن متأسفانه تبدیل به هنجاری رفتار میشود.
دلایل خیانت و شرایط منجر به آن عموماً چیست؟
مردها به این دلیل که در مقابل دشواریهای عاطفی کمطاقت هستند، وقتی که در یک رابطه دچار مشکل میشوند خیلی سریع نیازمند این هستند که یک پناهگاه عاطفی پیدا کنند. یک ضربالمثل در توضیح این موضوع هست که میگوید: «مردها پسرهایی هستند که بزرگ شدند.» به همین خاطر با کمترین آسیب عاطفی به آغوش رابطه عاطفی دیگر پناه میبرند. در مقابل زنها به دلیل روابط عاطفی گستردهای که با خانواده و دوستانشان دارند و همچنین در برابر تحمل مسائل عاطفی مقاومترند. معمولاً انگیزه کمتری برای خیانت دارند. به همین دلیل انگیزه مردها برای خیانت خیلی متفاوت است با انگیزه زنها، ولی اینکه چرا خیانت میکنیم؟ من فکر میکنم یک راه حل غلط در برابر مشکلات است. ما اگر مشکلی با همسرمان داریم که به خیانت منجر میشود، اول باید فکر حل کردن مشکل باشیم. یعنی پیش مشاور و روانشناس برویم و روی مشکلات کار کنیم و تمام تلاشمان را برای حل آن به کار ببریم. اگر تغییری ایجاد نشد، ایرادی ندارد، جدا میشویم. مجبور نیستیم که وقتی به بنبست میرسیم و هیچ راهحلی برای مشکلات وجود ندارد، بیاییم با کس دیگری زندگی کنیم و با فرد دیگری رابطه داشته باشیم. این توجیه درستی برای حل مشکل نیست. چون من با تو مشکل روابط زناشویی یا عاطفی داشتم با فرد دیگری ارتباط برقرار کردم. خب اول یک رابطه خراب را تمام میکردی و بعد در زندگیات با فرد دیگری آشنا میشدی، هیچ مشکلی هم نبود. این چه توجیهی دارد که برای نیازهای عاطفیات از کس دیگری تغذیه کنی. من فکر میکنم این یک راه حل غلط است. در هر صورت خیانت، چه از طرف مرد و چه از طرف زن، آرامش را از زندگی و رابطه میگیرد. حتی مردهایی که تعدد زوجات دارند احساس خوبی از اینکه کس دیگری در زندگی ایشان هست، ندارند. دیگر آن رضایتمندی اولیهای را که از همسر کنونی خود داشتند، ندارند. برای اینکه نمیتوانند از هر دو رضایت کامل را به دست بیاورند.
برداشت من از صحبتهای شما این است که خیانت در مردها بیشتر از زنها اتفاق میافتد، درست است؟
در همه جای دنیا، آمار خیانت مردها به همسرانشان بیشتر از زنهاست ولی این آمار تفاوت زیاد معنیداری با هم ندارند و خیلی نزدیک به هم هستند. ولی با توجه به ظرفیت اجتماعی، فرهنگی و اعتقادی در جامعه ما هنوز هم تعداد مردهایی که خیانت میکنند بیشتر از زنهاست.
در هر صورت هنگامی که رابطه عاطفی بین یک زوج متزلزل میشود، خیانت در ذهن فرد شروع شده و کمکم به عمل نزدیک میشود.
میشود برای خیانت بازه سنی در نظر گرفت؟
آمار خیانت در جوانها بیشتر است. مردم اسم این را میگذارند کم طاقتی. میگویند جوانها کم طاقت هستند و قدیمیها بسازتر بودند. چون نسبت به جوانهای امروز سطح توقعاتشان از زندگی پایینتر بوده است.
بنابر این امروز با توجه به آگاهی بین دخترها و پسرها و همچنین تأثیر غیر قابل انکار رسانهها، آمار خیانت در جوانها بیشتر است. ضمن اینکه در گذشته زنها در خانه و مردها برای آنها پناهگاه مادی و اجتماعی بودند. ولی امروز زنها سرکار میروند، تحصیل کردهاند و به اصطلاح دستشان داخل جیب خودشان است و وقتی واقعاً از زندگی زناشوییشان راضی نیستند حاضر نمیشوند به هر قیمتی به این ارتباط ادامه دهند.
پس خیانت محصول زندگی مدرن است؟
نه واقعاً این طور نیست. از زمانی که بشر زندگی خانوادگی داشته خیانت هم وجود داشته است.
میتوانیم بگوییم شیوعش در زندگی مدرن بیشتر است که شاید علت آن افزایش جمعیت باشد. جمعیت امروز با گذشته فرق کرده است و به همین دلیل شایعتر شده است. ضمن اینکه آگاهی مردم راجع به نیازهایشان از زندگی زناشویی بیشتر شده است. همین البته بحث تهاجم فرهنگی، رسانهها و تأثیر مخرب فرهنگ سازیهای غلط، تمام اینها هم بیتأثیر است.
علتهای خیانت در یک زندگی مشترک چیست؟
خیلی وقتها آدمها فکر میکنند که در زندگی بچههایی وجود دارند که به صلاح نیست این زندگی به هم بخورد. به همین دلیل تصمیمشان این است که به این زندگی ادامه بدهند. ولی به این دلیل که این زندگی کار کرد کاملی را برایشان ندارد. مثلاً فرض بفرمایید یک آقایی ـ اگر من مثال مردها را میآورم برای این است که در کشور ما به دلیل فرهنگی خانمها کمتر خیانت میکنند و به این دلیل که مجوز شرعی و قانونی هم وجود ندارد و اگر خیانتی از طرف زن صورت گیرد، کاملاً پنهانی است ـ نیازهایش از طرف همسرش برآورده نشود، مثلاً نیازهای زناشویی و با خودش فکر میکند که من آدم گرمتری هستم و همسرم آدم سردتری است و نمیتواند آن طور که من احتیاج دارم، نیازهای زناشویی من را تأمین کند، به سمت کسی میرود که بتواند خلأهای باقی مانده در زندگیاش را برای او پرکند. گاهی هم متأسفانه به اشتباه، همسرها در بگومگوهای لفظی به او پیشنهاد میدهند که اگر تو واقعاً نمیتوانی تحمل کنی و با این مسئله مشکل داری بیا برو و برای خودت کسی را پیدا کن! من دیگر بیشتر از این نمیتوانم جوابگوی نیازهای تو باشم. در نتیجه مرد میگوید که خودش از اینکه بخواهد نیازهای مرا تأمین کند، اعلام انصراف کرد و من به سمت کس دیگری میروم. این یکی از عوامل است. یک دسته دیگری میتوانند عواملی باشند که از لحاظ عاطفی شکل میگیرند. یعنی یک آدم در زندگی زناشوییاش خلأ عاطفی دارد. در جامعه به همه ما توجه عاطفی میشود. این توجهها در صورتی که ما دارای خلأ باشیم ممکن است ما را درگیر روابط عاطفی کند. در نتیجه این میتواند یک عامل باشد که البته ارادی نیست و یک دفعه فرد وسط جریان قرار میگیرد و متوجه میشود که این اتفاق حادث شده است.
بدون اینکه دوست داشته باشد، خیانت کند. یک دسته از عوامل هم متأسفانه معمولاً فرهنگی است. یعنی اینکه بعضی از خانوادهها توصیههای بدی میکنند و تصورشان این است که مثلاً اگر بگویند که بله اگر تو این مشکل را داری میتوانی با دوست من آشنا شوی. فکر میکنند به این ترتیب میتوانند این ظلم را جبران کنند. گاهی هم مردها یا زنها متأسفانه به عنوان تنبیه، به عنوان یک راهحل غلط و برای اینکه بتوانند مشکل را حل کنند به این راه متوسل میشوند. مثلاً یک فیلمی به اسم «چشم» بود که همین مسئله را مطرح میکرد. یک مردی برای اینکه بتواند توجه همسرش را جلب کند و به او بگوید عزیز من چقدر درگیر کارت هستی، کمی هم به من توجه کن! تصمیم گرفت که با خیانت توجه او را به دست بیاورد و در واقع داشت ادای خیانت را درمیآورد ولی در آخر خیانت کرد.
تنوعطلبی در زندگی مجردی بیقید و متنوع که یک فرد قبل از ازدواج داشته، نمیتواند یکی از عوامل باشد؟
این برمیگردد به بحث سلامت یا بیماری. تنوعطلبی در دنیای روانشناسی به عنوان یک بیماری شناخته میشود. میتوانیم این را بگوییم که یک دسته از بیماریها منجر به خیانت میشوند. مثل اختلالات دونژوآنیسم. بیماری مانیک که اینها منجر به خیانت میشوند. البته این بیماریها کاملاً قابل درمان هستند.
بعضی از روانشناسها معتقدند که خیانت به یکسری از مشکلات روانی در کودکی و نوجوانی فرد وجود داشته است، برمیگردد.
اصولاً اگر بعد عاطفی خیانت را در نظر بگیریم، میتواند تعبیر درستی باشد. خیلی از اوقات یک فرد تا زمان ازدواجش یک فرد نجیب و درست و خوبی بوده است. هیچ خطایی هم نداشته است. به محض اینکه ازدواج میکند این موضوع روشن میشود و اصلاً در یک رابطه عاطفی غلط فرد درگیر عوارضی این چنین میشود. خیلی وقتها آدمها همه امید و آرزویشان به ازدواج بوده است. حالا وارد ازدواج شدهاند و میبینند آن چیزی را که میخواهند دریافت نمیکنند و متوجه میشوند که این هم آن مسیری که فکر میکردهاند، نیست. مسیری که تصور میکرد به او آرامش میدهد و او میرود و دنبال مسیر دیگری میگردد و یک راهحل غلط برای مشکلش انتخاب میکند. البته این مسئله میتواند زمینههای ژنتیک هم داشته باشد.
مثل بیماریهایی که اشاره کردید...
بله.
آیا این بیماریها نشانههایی دارد که زن یا مرد بتوانم قبل از شروع یک رابطه آن را شناسایی کنم؟
در جواب شما باید بگویم افرادی که دارای بیماری وسواس جنسی هستند، آدمهایی هستند که اختلال دونژوآنیسم دارند، آدمهایی که شخصیت نمایشی دارند. اینها برای خیانت آمادهتر هستند و اصولاً آدمهای پایداری در روابط عاطفیشان نیستند. امروز به دخترها و پسرها توصیه میکنیم قبل از ازدواج حتماً نزد مشاور بروند. در مشاورههای ازدواج یکی از کارهایی که به طور ثابت انجام میشود، تست سلامت روانی است. ولی اینکه بگوییم، این بیماریهایی که اسم برده شد، علامت ویژهای دارند؟ خیر. جز اینکه یک کارشناس بتواند تشخیص بدهد.
خیلی وقتها آدم دونژوآنیسم، آدم عاشقپیشهای است که برای زنش میمیرد. آدمی که شخصیت نمایشی دارد، آدم گرم و اجتماعی است که مورد توجه همه قرار میگیرد و دوستداشتنی است. بنابراین چیزی نیست که مردم بتوانند تشخیص دهند. شاید تنها چیزی که میتوان گفت که قابل تشخیص است، سابقه خانوادگی است. اینکه مردم میگویند، پدرشوهرم هم دوتا زن داشت یا پدربزرگش هم همینطور بود که یا مشکل ژنتیکی است یا آن آدم توسط آدمهای بیمار تربیت شده است ولی لایههای پنهانتر آن را حتماً در مشاوره ازدواج متوجه میشوند.
در خیانت زنها بیشتر آسیب میبینند یا مردها؟
در خیانت زن و مرد هر دو آسیب میبینند. چون انسجام عاطفی را از دست میدهند. حتی مردهایی که تعدد زوجات دارند، خوشحال نیستند، چون انسجام و آرامش ندارند و همه آنها بدون استثنا اذعان میکنند که ما آن را توصیه نمیکنیم. بنابراین فرقی نمیکند. به محض اینکه خیانت صورت میگیرد، هر دو احساس نارضایتی میکنند ولی زمانی میفهمند که دیگر دیر شده است و عوارض خیانت خود را نشان میدهد. متوجه میشوند که دیگر آن ساماندهی عاطفی را ندارند ولی اگر خیانت زن موجب طلاق او شود، زن آسیب جدیتر میبیند. طلاق برای هم مرد و هم زن شکست است ولی در جامعه ما یک جور وضعیت هجومی از سمت مردها برای یک زن مطلقه وجود دارد که این میتواند آسیب جدیتر برای زن باشد.
چه نشانههای رفتاری وجود دارد که بفهمیم همسرمان به ما خیانت میکند؟
اولین علامتش دعواهای مستمر، قهرهای مستمر و مدام و فاصله گرفتن از همدیگر است. اگر راستش را بخواهید از همینجا شروع میشود. به تدریج وقتی آدمها از رابطه خودشان ناامید میشوند و از همسرشان فاصله میگیرند، بعد از یک مدتی که نیازهایشان انباشته شد و ارضا نشد، به سمت خیانت کشیده میشوند و نشانههای رفتاریاش همین سردیها و تغییراتی است که در رفتارهای روزمره و طبیعی صورت میگیرد. مثلاً میرود سطل زباله را بگذارد پایین، نیمساعت، یکساعت طول میکشد یا در رفت و آمدهایش تغییراتی است یا در توجههای عاطفیاش تغییراتی است مثلا گفتوگوهای عاطفیاش مثل همیشه نیست.
میشود در این نوع رابطهها جلوی خیانت را گرفت؟
اگر یک رابطه، رابطه سالمی باشد، فرد خیانت نمیکند. اگر دو نفر آدم سالم در کنار هم زندگی کنند، اگر رابطه آنها تغذیهکننده باشد، کار به خیانت منجر نمیشود. وقتی خیانت صورت گرفته همسر هم سهمی در این قضیه دارد. هر دو سر این رابطه در ماجرا دخیل هستند.
میگویند همه چیز از خانواده شروع میشود ولی بعضی از اتفاقات را میبینیم که نطفه آن در جامعه بسته میشود. مثل همین خیانت. آیا این اصلاح رفتار باید در سطح جامعه هم اتفاق بیفتد یا من فقط باید در خانه خودم آن را اصلاح کنم؟
ما جامعهمان را نمیتوانیم کنترل کنیم. مگر ما میتوانیم مثلاً شرکت شوهرمان را کنترل کنیم. مگر ما میتوانیم فرهنگ جامعه را کنترل کنیم. تهاجم فرهنگی را کنترل کنیم. من باید همسرم، پر پر پر از زندگی، از خانهاش بیرون برود و در شرایط سیری کامل باشد و در وضعیت کاملا شاد و تغذیه شده خوب باشد. همه ما در برابر رابطهمان متعهدیم و باید تلاش کنیم که این مشکل به سراغ ما نیاید. یعنی این طور نیست که ما انگشت اتهاممان را به سمت زنها یا مردهایی که بیرون هستند، بگیریم و خودمان فراموش کنیم که باید چه کاری انجام دهیم. نه! جامعه مسئول نیست، خود ما به عنوان یک آدم در قبال سلامت اخلاقی همسرمان مسئولیت داریم.
ترش و شیرین های زندگی
سه شنبه صبح اس ام اس وارده از آقای دارا: شام چی داریم؟
اس ام اس خارجه از خانومه پری: هیچی!
سه شنبه به دارا گفتم که شب نیاد خونه. ازش دلگیر بودم. نمیگم حق داشتم یا نداشتم. اون روز از صبح هم خانوم اول اس ام اس های تند و آتشین براش می فرستاده و در حال دعوا بودن. اصل حرفشم فعلن اینه که میخوام طلاق بگیرم.
بعد از ظهر سه شنبه دارا زنگ زد. البته همچین بعد از ظهر هم نبود. ساعت هنوز 4 نشده بود.
دارا گفت: الان میخوام بیام خونه.
منم پیرو اس ام اس های صبح استقبالی از این موضوع نکردم. به دارا گفتم: نمی خوام امشب بیای خونه. بجاش فردا شب بیا.
دارا: نمی تونم.
پری: من کارمندم و برام راحت تره که چهارشنبه ها بیای که فرداش تعطیلم. چه دلیل خاصی داره که چهارشنبه ها نمیای؟ تو که 7 صبح پنجشنبه ها میری کوه و دیگه پیش من نیستی که! بنابراین فرقی هم با روزهای کاری نداره.
دارا: چمیدونم... ایرادها و بهانه های بنی اسرائیلی. دیگه نمیدونم به چه سازیش باید برقصم. هر چی میگه به دلش راه میام و عمل میکنم.
پری: امشب هم مثل شبای دیگه سرتون رو کنار هم بذارین روی بالش.
دارا: هه! الان سه ماه میشه که این اتفاق نیوفتاده. اون پیش بچه ها میخوابه و من تنها. وقتی هم که مهمون توی خونه بود باز جاها رو طوری مینداخت که پیش هم نباشیم.
پری: بهرحال نمیخوام امشب هم بیای. همش مال خودتون.
دارا: باشه. خداحافظ
پری: خداحافظ
خیلی اعصابم بهم ریخته بود. دوری از دارا دیوونه م میکنه. دلشوره داشتم و تمام حس بدنم رفته بود و احساس میکردم خونم یخ زده. بالاخره تحمل نکردم و ساعت 8 شب بهش زنگ زدم. خیلی درب و داغون بود. خیلی هم احساس تنهایی داشت. گفت وقتی دوتاتون با هم دیوونه میشین، من دیگه هیچ راهی برای نفس کشیدن ندارم. یه کم باهاش حرف زدم و ازش پرسیدم حرف خانوم اول چیه.
دارا: میگه طلاق. میگه هیچ راهی وجود نداره. حتی اگر پری رو طلاق بدی و تو رو اعدام هم کنن فایده نداره. چون تو نباید این کارو میکردی. هیچ مجازاتی دل منو آروم نمی کنه.
پری: یعنی چی؟
دارا: نمی دونم. اصلن خانوم اول عادت داشت همیشه هم بگه من از همه بدبخت ترم. من از همه بیشتر مشکل دارم. زندگی من هیچوقت خوب نبوده. بهش میگم ببین من اگر هر گناهی کردم و اگر زدم بچه ی تو یا برادر تو رو کشتم، تو بیا و منو مجازات کن. این درست نیست که میگی نباید این اتفاق می افتاد. حالا که افتاده!
پری: چی آرومش میکنه دارا؟ چی بشه آروم میشه؟
دارا: هیچی! انقدر با بچه ها بدرفتاری میکنه و سرشون جیغ میزنه، بچه ها پر از استرس هستن. حرفی هم بهش بزنم میگه تقصر توئه. بهش میگم این چه حرفیه! حالا اگر پدری معتاد باشه یا خلافکار و بدرفتار باشه، مادر باید انتقام رو از بچه هاش بگیره؟ تو یه مادری! هرچی هم که من بد و پلید هستم دلیل نمیشه که تو با بچه هات انقدر بدرفتاری کنی.
پری: خب بهش بگو میخوام پری رو طلاق بدم...
دارا: نه! من نمیخوام این کارو بکنم.
پری: تو اینو بهش بگو. ببین آروم میشه یا نه! لااقل میتونی بفهمی چی میخواد! اون هفته که شب نیومدی خونه، امشب هم نیا. بهش بگو میخوام پری رو طلاق بدم و دیگه هم شبا نمیرم پیشش.
دارا گوشی رو قطع کرد تا همینایی رو که گفتم به خانوم اول بگه. مدتی بعد زنگ زد و گفت حرفایی که گفتی بهش زدم. انقدر جیغ زد که اگر بیای خونه من میذارم میرم از خونه و حق نداری بیای و ازت متنفرم و حالم بهم میخوره قیافه ت رو ببینم.
دارا: من هیچ دلیلی برای این رفتارش نمی بینم. چطور شب های دیگه از من متنفر نیست و حالش بهم نمیخوره که برم خونه! این رفتارش هیچ دلیلی نداره جز اینکه بعدن بتونه از این آتو توی دعوا استفاده کنه که تو شبا میری پیش پری!
پری: بهش گفتی اصلن دیگه پری رو ول میکنم و میام تا با هم زندگی کنیم و همه چیز رو جبران کنم؟
دارا: آره. ولی گفت تو هیچوقت پری رو ول نمیکنی! حالا امشب نمیرم اون خونه، پیش تو هم نمیام چون نمیخوام بهش دروغ گفته باشم. با اینکه خیلی دلم میخواد بیام پیش تو. فعلن دارم میرم پیش دوستم. ولی نمی دونم بعدش چیکار کنم.
پری: خب برو خونه ی خودمون. من که خونه ی مامان هستم و تو راحت می تونی بری خونه ی خودمون بخوابی و اینطوری پیش من هم نیستی.
دارا: باشه.
پری: مواظب خودت باش.
دارا: دوستت دارم...
تلفن مون تموم شد و منم دیگه حسین رو خوابوندم و خودمم خوابیدم. صبح که برای نماز بیدار شدم، یه اس ام اس داشتم از دارا. نوشته بود: بیا فردا رو مرخصی بگیریم و تمام ساعته اداری رو با هم باشیم... وقتی این اس ام اس رو دیدی خبر بده. صبح هم اگه بیدار بودی ساعت 7 و نیم زنگ بزن که بچه جا نمونه. همش به فکر توام... (صبح ها دارا پسرش رو میبره کلاس - آقا پسر پیش دبستانی هستش)
همون موقع جواب مسجش رو دادم و نوشتم فردا رو مرخصی میگیرم و بیدار شو اذان شده. جواب داد که تا حالا نخوابیدم چون تا 3 و نیم بیدار بودم و دیگه هم نخوابیدم که نماز صبحم قضا نشه.
اون روز رو من و دارا با هم بودیم. خیلی خوش گذشت بهمون و خیلی آرامش داشتیم هر دو. ظهر رفتیم رستوران سیمرغ توی خیابون ساقدوش ناهار خوردیم. دارا از گل فروشی نزدیک رستوران برام یه دسته گل بزرگ گرفت. به مناسبت همینطوری. به پرستار حسین زنگ زدم و گفتم امروز بیشتر بمون چون من دیرتر میام.
یک پرستار برای حسین گرفتم. البته نه اینکه با حسین تنها باشه. مامانم هم همیشه هست. ولی مامانم نمی تونه حسین رو بغل کنه یا عوض کنه یا دنبال وروجک بازیهاش بدو بدو کنه. پرستارش یک دختر خانوم دانشجوی فوق لیسانس هستش که خانواده ش شهرستان هستن و برای درس اومده تهران.
اون چهارشنبه ی خوش برای ما گذشت و خاطره ی شیرینش برامون باقی موند. ولی شبش خانوم اول یک دعوای فوق العاده هیوج راه انداخت و حسابی خودشو و دارا رو داغون کرد.
دارا گفت: از وقتی رفتم خونه فقط داشت بشدت سر بچه ها جیغ میزد با یک حالت غیر طبیعی. انقدر جیغ زد که دیدم دختر بچه ی 3 ساله م داره می لرزه. اونو که دیدم داره می لرزه دیوونه شدم و بهش گفتم بس کن! چرا انقدر جیغ میزنی. اونم گفت به تو ربطی نداره. بچه های خودم هستن.
بعدم خانوم اول رفته به داداشش زنگ زده که میخوام به بابای خودم و به مامان دارا قضیه رو بگم و دیگه نمی تونم تحمل کنم و بابام جربزه نداره طلاقمو بگیره و از آبروش می ترسه و خودم درخواست طلاق میدم.
حالا خانوم اول منظورش پچ پچ کردن نبوده ولی دارا چون از قبل هم عصبانی بوده، قاطی کرده و رفته سرش هوار شده که پچ پچ نداره! مگه من از بابات می ترسم! خودم میرم بهش میگم! من نگران اونم که حالش بد نشه!
دعوا ادامه پیدا کرده و خانوم اول گفته نمیخوام توی خونه ای که تو هستی بمونم و رفته شب خونه ی همسایه خوابیده. البته شبای بعد باز نوسانش برگشته به حالت عادی و توی خونه ش خوابیده!!
اینارو صبح پنجشنبه که دارا زنگ زد برام تعریف کرد. صداش انگار از ته چاه میامد و خیلی غمگین بود. هفت صبح رفته بود کوه و وقتی به من زنگ زد داشت برمیگشت. عصر پنجشنبه رو حسین و مامان و بابا با هم گذروندن. از ساعت 3 تا 6 عصر با هم بودیم.
از حسین بگم و چی از حسین بگم که یه لحظه دوری ازش برام عین عذابه. وقتی اداره هستم انقدر دلم براش تنگ میشه که نفسم بند میاد. بچه م صدای خروس و صدای ببعی درمیاره اما به شیوه ای بس خنده دار که قابل تصور نیست. اولین کلمه ای هم که میگه (آب) هستش. البته کج کج میگه آب. هر کی آب بخوره یا بره دم یخچال حسین سریع پشت سر هم میگه: اَب، اَب، اَب... چون خیلی خوشم میاد از اَب گفتنش چندبار بهش گفتم حسین بگو اَب... اونم میگفت اَب، اَب... حالا شرطی شده و هربار که صداش میکنم و میگم حسین خودش تند تند میگه اَب، اَب...
باباش که میاد بلافاصله ازش میره بالا و خودکارش رو از جیبش برمیداره. بعد میره بالاتر و پاهاشو میذاره روی عینکشو و عینک رو حسابی کثیف میکنه و میندازدش پایین. بعد به همه چیزایی که مامانی گفته نباید دست بزنه با انگشت اشاره ش اشاره میکنه و لباش رو جمع میکنه و میگه اوه اوه! اوه اوه! یعنی نباید به اینا دست بزنیم! وای حسین... دلم تنگشه...
پسرم دیگه داره یک ساله میشه. 25 اردیبهشت یک ساله میشه. جالبه که تولد خواهرش هم 26 اردیبهشت هستش. میخواهیم سه تایی با حسین و مامانی و بابایی بریم عکاسی و برای یک سالگی آقا پسره ناز عکسای یادگاری بگیریم.
روز نومزدا
دیروز روز خیلی خوبی بود. روز نومزدا! از قبل برای خودم و دارا وقت چشم پزشکی گرفته بودم. دیروز عصر دارا زودتر اومد و با هم رفتیم چشم پزشکی نگاه. از اونجایی که اطراف بیمارستان نگاه جای پارک نیست، تصمیم گرفتیم با موتور بریم که خیلی کیف داد.
لامصب موتور اصلن انگار واسه عاشقی ساخته شده. یعنی میشه مثلن با شوهرت قهر باشی، بعد که روی موتور از پشت بغلش میکنی آشتی نکنین؟ یا مثلن میشه وقتی از پشت بغلش کردی، دلت براش ضعف نره و هی نخوای که زودتر برین خونه که هزار تو بوسش کنی؟
یه خاصیت دیگه هم موتور داره که هی آدم میخواد روی موتور حرف بزنه. توی اینجور مواقع صدای دارا به من نمیرسه و هی باید هر حرف رو چند بار تکرار کنه و سرش رو بیاره عقب که من حرفاشو بشنوم.
این هفته دارا شب نیومد پیش من. چون پدر و مادر خانوم اول تهران بودن. منم چیزی بهش نگفته بودم. البته بعضی روزها پیش ما میامد و تا دیروقت هم می موند.
دیروز صبح که دارا بهم زنگ زد، بعد از حال و احوال های معمول بهم گفت: تو زن خیلی خوبی هستی برای من.
پرسیدم: چرا؟
دارا گفت: دلیلش دیگه به خودم ربط داره! تو دخالت نکن!
عصر یه فکری زد به مغزم و به دارا اس ام اس دادم و نوشتم: فکر کردی نفهمیدم؟
جواب نداد. یعنی روی موتور بود و ندیده بود که جواب بده.
روی موتور که بودیم، دارا ازم پرسید: چرا این حرفو زدی؟
گفتم: برای اینکه حرف صبح تو یه حرف حساب شده و پیشگیرانه بود که من بهت غر نزنم که چرا انقدر منو تنها میذاری!
گفت: تو دیوونه ای پری! این حرفت کاملن اشتباهه و تو داری به من تهمت میزنی و صبح واقعن یه اتفاقی افتاده بود که اون حرف رو بهت زدم.
در حالیکه ژست غر زدن گرفته بودم، گفتم: آخه این چه وضعیه! تو نباید دو تا زن میگرفتی. این درسته که من انقدر زندگی سختی داشته باشم؟ تو اصلن عدالت رو رعایت نمیکنی.
دارا گفت: راست میگی که عدالت رو رعایت نمی کنم. چون انقدر که تو رو دوست دارم و از بودن در کنار تو لذت می برم، در مورد اون زنم نیستم. وقتی کنار تو هستم با روح و جسمم کنار تو هستم. ولی وقتی کنار اون هستم، فقط یک حضور فیزیکی و جسمانی هستش.
توی راه ضمن اینکه از موتورسواری لذت بردیم، خدا رو شکر کردیم که با ماشین نیومدیم چون خیلی ترافیک بود. وقتی رسیدیم دارا جانم منو جلوی در بیمارستان پیاده کرد و خودش رفت کنار پارک روبروی بیمارستان موتورش رو توی پیاده رو پارک کرد.
وقتی رفتیم داخل، وقت گرفتیم و منتظر نوبت اپتومتری نشستیم. هردومون با یک اپتومتر و با یک دکتر وقت داشتیم. تلویزیون کانال 3 داشت یه فیلم حیات وحش خیلی قشنگ نشون میداد.
من و دارا حرف میزدیم و به فیلم هم نگاه میکردیم. یه پرنده برای جلب توجه جفتش، پرهای دور گردنش رو مثل یک چتر کاملن باز کرده بود و هی خودشو مینداخت جلوی اون یکی و چشماشم آبی بود و حیواناتی که توی رودخونه راه میرفتن و از بالا فیلبرداری شده بود. بعضی وقتا هم دارا در گوش من حرفایی میزد که من چشمام گرد میشد و نمی تونستم جلوی خنده م رو بگیرم و خودشم مثل آدمای بدجنس لبخند میزد و به افق خیره میشد.
بالاخره نوبت اپتومتری ما شد. وقتی کار معاینه چشم مون تموم شد، رفتیم پیش منشی و پرونده هامون رو بهمون داد. حالا باید منتظر میشدیم تا پزشک متخصص چشم ما رو ببینه.
منشی گفت باید برای هردوتون قطره بریزم. به دارا گفتم بیا بریم ردیف آخر بشینیم. اونجوری هم موقع قطره ریختن جلوی چشم مردم نبودیم و هم اینکه می تونستیم سرمون رو به دیوار پشت سرمون تکیه بدیم. منشی اومد و برامون قطره ریخت و نفری یه دستمال هم داد دستمون که باقی مونده ی قطره هارو از چشم مون پاک کنیم.
بعد از ریختن قطره مردمک چشمامون توی حالت گشاد مونده بود و برای همین فاصله ی نزدیک رو تار میدیدیم. دارا هی شوخی میکرد که این قطره رو برای این ریختن که میخوان چشمامون رو تخلیه کنن و این تاری دید هم شروع کوری هستش.
اون زمانی که توی سالن انتظار نشسته بودیم، احساس میکردم من و دارا دو تا نوجوون 15-16 ساله هستیم. هی در گوشی حرف می زدیم و دو تایی با هم می خندیدیم و سربسر هم میذاشتیم.
یه دفعه متوجه شدیم شماره ی مریضی که رفته توی مطب دکتر ما مدت هاست که عوض نشده و در واقع هیچ مریضی به اتاق دکتر نمیره. بعد از یه مدتی که باز صبر کردیم، من رفتم موضوع رو از منشی سوال کردم. منشی گفت دکتر عمل داشت و رفته به طبقه ی منفی یک.
من و دارا خسته شده بودیم از منتظر نشستن. دارا پیشنهاد داد بریم از بوفه ای که توی همون طبقه بود چیزی بخریم. دو تا کاپوچینو گرفتیم و یک کیک شکلاتی برای دارا و یک چیزکیک برای پری خانوم.
ته سالن اون طبقه صندلی هایی بود که مربوط به کافی شاپ بود. من و دارا رفتیم روی صندلی ها نشستیم. کنارمون پنجره های بزرگ بود و منظره ی درختای پارک که باد باهاشون بازی میکرد. خیلی لذت بردم خیلی. یعنی لذتی که من از اون کاپوچینوی داغ و اون کیک و اون باد و درختا و دیدن روی ماه دارا و بودن در کنارش بردم، با هیچ چیز قابل توصیف نیست. نمی تونم با کلام بیانش کنم.
خیلی به من تهمت زده میشه که تو داری تبلیغ زن دوم میکنی. اصولن من توی کار تبلیغات نیستم. چون برام اهمیتی نداره مورد تایید این همه آدم با عقاید مختلف باشم یا نباشم. اما چون فقط از روزهای خوشی و از با دارا بودن هام می نویسم، این تصور بوجود اومده که من دارم تبلیغ می کنم.
این همه آدمی که روی زمین هستن و هزار برابر اون آدم هایی که زیر زمین هستن و مرده اند و توی مکان ها و زمان های مختلف زندگی کردن، محال بوده که توی زندگی شون مشکلی نداشته بودن. این از ساده اندیشی ماست اگر این طور فکر کنیم.
منتها نکته اینجاست که میزان احساس خوشبختی هر کسی، رابطه مستقیم داره با میزان قناعتی که توی زندگیش و از شرایط و امکانات زندگیش داره و در نتیجه هر چقدر رضایتش بیشتر باشه، احساس خوشبختی هم براش بیشتر میشه.
منم مشکلات خودمو توی زندگیم دارم. نه میگم کمتر و نه میگم بیشتر از بقیه مشکل دارم. ولی از خوبی ها و از خوشی ها نوشتن بیشتر از هر چیز احساس خوبی به خودم میدم. هم در لحظه ی نوشتن و هم بعدن که دوباره خاطراتم رو مرور کنم.
چه بهتر که در زمان یادآوری خاطرات قسمت های خوب پررنگ تر باشن و هی خودشون رو بندازن جلوی قسمت های بد. این کار فوائد زیادی هم داره. هم حال خودمو خوب میکنه. هم احساسم رو نسبت به زندگیم و شوهرم بهتر میکنه، هم جلوی هجوم افکار ناجور و حس های منفی رو میگیره و هم با یادآوری قسمت های خوب زندگی و نکات مثبت باعث میشه احساس بهتری به خودم و شوهرم و زندگیم داشته باشم ویادم نره چه نعمت هایی شامل حالم شده و چه چیزهایی دارم که خیلیا آرزوی داشتنشو دارن.
مثلن یه بار که با دارا دعوا کرده باشیم، اگر من برم سراغ ایمیل های قدیمی یا پست های عاشقانه و پرشور وبلاگ، کلی از فشار روانی و عصبانیتم کم میشه و باعث میشه منطقی تر و مهربون تر برخورد کنم.
حالا اگه یه مشت از بدی ها و کمبودها نوشته باشم و هی ناله سرایی و روضه خونی کرده باشم، با خوندنشون بدتر عصبانی میشم و فشار درونیم زیاد و زیادتر میشه و احساس میکنم بخاطر همه ی مشکلات گذشته و آینده ی زندگیم میخوام دارا رو تنبیه کنم و با دارا دعوا کنم. قبلن یکی دو تا وبلاگ دیدم که این کار منو به درستی برداشت کرده بودن و همین هایی که من گفتم، درباره ش نوشته بودن.
اینجا صفحه ی شخصی من هستش که درباره زندگیم توش می نویسم و کسی که خوشش نمیاد یا بدش میاد یا نفرت داره یا هر چی، بهتره برای خودش ارزش قائل بشه و نیاد به جایی که بعنوان مزاحم بهش نگاه میشه و بدتر از اون خودشو کوچیک نکنه و نظر نده. چون نظرش اهمیتی نداره. فکر میکنم خیلی ها تا حالا این موضوع رو فهمیده باشن.
خلاصه اینکه من ابدا قصد تبلیغ کاری رو که کردم ندارم. برعکس! بعنوان کسی که این راه رو رفته توصیه میکنم کسانی که در آستانه ی این عمل هستن فورا دست از کارشون بکشن و این کار رو متوقف کنن. چه زن و چه مرد.
این نوع زندگی چیزی نیست که هر کسی بتونه تحملش کنه و دوام بیاره. هم مادی و هم روحی اونقدر سختی داره که شما رو از پا دربیاره. البته بهرحال انتخاب زندگی هر کسی با خودشه. بعضی آدما به تجربیات دیگران عمل میکنن و بعضی ها حتمن خودشون باید همه چیز رو تجربه کنن و از این نظر آدم ها با هم فرق دارن.
توی زندگی ما عشق دو طرفه خیلی خیلی پررنگ هست و همچنین مشکلات زیادی هم داریم. هم اون عشق و هم این مشکلات توی هر زندگی می تونه باشه. در عین حال هر زندگی هم ویژگی های خاص خودش رو داره که اون زندگی رو منحصر به فرد میکنه. من نمی تونم بگم بیشتر یا کمتر از دیگران خوشبخت هستم. و نمی تونم بگم بیشتر یا کمتر از دیگران مشکل دارم.
زندگیه من زندگیه منه. منم یک زن معمولی و یک آدم معمولی هستم. و بیشتر از اینها توی گذشته م یه دختر معمولی بودم مثل گذشته ی هر زن دیگه ای که حتی نمی تونستم تصور کنم روزی زن دوم بشم. حالا این اتفاق افتاده و من خودم اغلب با حیرت به زندگیم نگاه میکنم که چطور شد این اتفاق افتاد و چطور من اینجایی هستم که هستم.
البته توی این موضوع درسی هم هست. هیچوقت با اطمینان به خودتون، درباره دیگران قضاوت نکنین. سعی کنین خودتون رو نگه دارین و در هر حال حواستون به خودتون باشه و تقوی رو رعایت کنین. هرگز بدون دونستن و حتی تجربه کردن شرایط زندگی کسی در مورد خودش و زندگیش نظر ندین و قضاوت نکنین. برای خدا خیلی آسونه زندگی همه ی ما رو یه جوری و از یه جایی که فکرشم نمیکنیم برگردونه و خیلی راحت ما رو در شرایطی بدتر از شرایط کسی که داریم بهش فحش میدیم و سرزنشش میکنیم قرار بده. البته این بیشتر به ضرر شماست که بدگویی میکنین. من اگر کار بدی کردم تاوانش رو هم میدم و اما شما تاوان کار بدی رو که نکردین باید بدین بدلیل قضاوت بیجا و سرزنش ناجوانمردانه. من اگر هم حق کسی رو ضایع کرده باشم مسلما اون فرد شما نیستین و شما با حرص و جوش خوردن و بی ادبی کردن هم خودتون رو کوچیک می کنین و هم باید در مقابل من و خدا پاسخگو باشین.
خاطرات نوروز 92
هییییععیییی...امروز 17 فروردین و یک عدد شنبه ی بسیار بسیار بسیار کسل و بی حوصله و بد و داغون هستش. من همش از دیروز فکر و ذکرم این بود که دلم نمیخواد بیام سر کار. اصلش با خودم قرار گذاشتم وقتی بزرگ شدم شغلم یه آدمه خیلی پولدار و ثروتمند خفن باشه و هیچم سر کار نرم.
ولی دیروز بالاخره تمام نیروهام رو جمع کردم و به خودم گفتم نباید منتظر و نگران فردا باشم و پاشدم و زندگی کردم. کلی آشپزی کردم و عصر هم با حسین و خاله ش رفتیم خرید و تازه بارون هم میامد.
شب قبلش حسین رو برده بودم حموم. بچه م خیلی بزرگ شده توی این مدت و خیلی کارای بزرگونه و باهوشونه میکنه. تا دفعه ی قبل توی حموم وقتی آب میریختم روی سرش گریه میکرد. البته نه زیاد، چون در کل هم لوس نیست و اگر زمین بخوره یا جاییش درد بیاد هیچوقت کولی بازی درنمیاره و زودی آروم میشه. با یه خوراکی یا اسباب بازی آروم میشه و یا اینکه من بغلش کنم.
اندر حکایت شیرین کاری های حسینم اینکه لباشو غنچه میکنه و میگه اوووو... اوووو... و انگشت اشاره ش رو به علامت اینکه نباید خودش به چیزی دست بزنه تکون میده و به ما نگاه میکنه. اذان رو میشناسه و همراه با صدای اذان و قرآن خودش هم نوا سر میده. یاد گرفته مُهر رو نخوره ولی اجازه داره وقتی مامانی و بابایی دارن نماز میخونن با مهر و تسبیح شون بازی کنه. وقتی توی پارکش میره تازگی یاد گرفته همه اسباب بازی ها و لگوهاش رو یکی یکی از پارک میندازه بیرون. عاشق اینه که کسی باهاش دالی بازی کنه و اگر هم کسی نباشه خودش تنهایی با خودش دالی بازی میکنه. دیدن داییش برای معادل شور و هیجان و شادی و بپر بپر و شیطنت هستش. با کوچک ترین موسیقی یا حتی ضربه های بی معنی ریتمیک خودشو تکون میده. دیشب که دستشو مشت کرده بود و مچش رو هم میچرخوند. وقتی زنگ خونه رو میزنن، مشغول هر کاری که باشه متوجه در میشه و با شادی منتظر میشه تا کسی از در وارد بشه. با صدا درآوردن دیگران رو صدا میکنه و اونا رو متوجه ی خودش میکنه تا باهاش بازی کنن. دهانش رو به نشانه ی بوسیدن روی صورت دیگران مخصوصن مامانم میذاره. موقع خواب حتمن باید منو بغل کنه و تماسی پوستی یا بدنی با من داشته باشه و ...
بچه م دو تا بازوی لاغر و نحیفشو سفت میکنه دور گردنم و لباشو میچسبونه به گردنم و همونطوری سفت بغلم میکنه و صورتشو روی گردنم نگه میداره. این روش جدید بغل کردنشه.
این بار که بردمش حموم وقتی آب میریختم روی سرش دیگه گریه نمیکرد و فقط سرش رو بالا میکرد و به من نگاه میکرد. انگار میخواست از من تایید بگیره و مطمئن بشه این آب ها که میره توی چشمش خطرناک نیستن و بهتره مثل یه بازی باهاشون برخورد بشه. البته من بلافاصله دست میکشم به صورتش تا اب نره توی چشماش. از حموم که اومدیم لپاش گل انداخته بود و قرمز قرمز شده بود. هیچوقت اینطوری نمیشد. شاید این بار حموم بیشتر گرم بوده.
توی حموم وقتی نشسته توی وان و آب وان کم میشه، متوجه ی اندام تناسلیش میشه و باهاش بازی میکنه. وقتی هم میخوام پوشکش رو عوض کنم زل میزنه به من و باز دست میزنه به اندامش. انگار انتظار داره من منعش کنم یا دعواش کنم. ولی من چیزی بهش نمیگم. هنوز نمیدونم چه برخوردی باید باهاش بکنم، فقط یه چیز دیگه میدم دستش که حواسش پرت بشه و دستش مشغول یه چیز دیگه باشه.
توی این روزهای زندگیم، موثرترین نیروی محرکه ی من برای زندگی، بودن در کنار حسین و دیدن روی حسین و نگاه کردن به حسین و غذا دادن به حسین و خوابوندن حسین و شیر دادن به حسین هستش. واسه همین سر کار اومدن معادل دوری از حسینم میشه و بیشتر منو به عق میاره. ولی با این فکر خودم رو دلداری میدم که دلیل و انگیزه ی من از کار کردن و تحمل این دوری و این کسالت، پس انداز کردن برای ساختنه آینده ی من و حسینم هستش. این فکر باعث میشه حداقل بتونم این شرایط رو تحمل کنم و سر کار اومدن برام عذاب الیم نباشه.
حسینم امسال 200هزار تومن عیدی جمع کرد و 200هزار تومن هم مامانم بهش عیدی داد و در کل شد 400هزار اشلوق. توی این فکرم که چه کاری با پولاش بکنم که برای آینده ش مفید باشه. قبلن یه حساب بانکی کوتاه مدت براش باز کردم ولی این روزها توی این فکرم شاید خریدن شمش طلا یا سکه نافع تر باشه.
دیشب داشتم با مامانم حرف میزدم. ساعت 11 شب بود و نزدیک به پخش آخرین قسمت نوروزی خنده بازار. (که البته به علت درخواست حسین آقا برای خوابیدن، موفق به تماشایش هم نشدم). به مامانم میگفتم من در مورد خودم این رو کشف کردم که همیشه فکر میکنم زندگی، یه جای دیگه و یک زمان دیگه است. یعنی هیچوقت روی زمان حال حساب باز نمیکنم بعنوان زندگی و همیشه منتظر یه چیز دیگه هستم. در حالیکه باید یاد بگیرم و عادت کنم که زندگی همین الان و همین امروز و همین خونه ای هستش که الان توش هستم. مامانم میگفت البته برای تو این امید هست که زندگیت بهتر بشه و زمان های بیشتری با دارا باشی و آرامش و شادی بیشتری داشته باشی و زندگیت مثل خیلی ها دچار یکنواختی و تکرار بی برگشت نشده.
شاید این حرف هم درست باشه ولی من میخوام دیگه بدون توجه به هیچ چیز و بدون چشمداشت بیهوده یا حتی باهوده به آینده، سعی کنم توی همین امروز خوب زندگی کنم.
میخوام منتظر آخر هفته نباشم و بقیه ی روزهامو به هوای شیرینی آخر هفته، الکی الکی توی کسالت و بی حوصلگی نسوزونم.
میخوام منتظر نباشم تا روزی بالاخره با حسین و دارا بریم مسافرت و زندگیمون از همون روز شروع بشه. بدون مسافرت هم زندگی جریان داره حتی اگر هرگز نریم مسافرت. بدون دارا هم مسافرت های زیادی هست و البته با دارا هم خواهد بود همونطور که قبلن بود و دو بار کربلا و یک بار مشهد رفتیم با هم.
میخوام منتظر نباشم تا روزی که دارا وعده میده همه چیز خوب میشه و همه با هم خوب و خوش زندگی می کنیم. حالا بشه یا نشه! مگه همین حالا هم نمیشه زندگی کرد؟ مگه بدون شوهر و بدون پدر نمیشه زندگی کرد؟ کمااینکه ما بدون شوهر و بدون پدر هم نیستیم اما همه چیز نباید موکول بشه به زمانی که دارا هست.
البته حواسم هست توی تربیت حسین بعضی موارد حتمن باید وابسته به حضور و اجازه ی دارا باشه و حسین باید یاد بگیره که برای رسیدن به بعضی چیزا و برای انجام دادن بعضی کاراش، اجازه و حضور پدرش الزامی هستش. اینطوری میتونم به دارا توی زندگی مشترکمون و توی زندگی و تربیت حسین نقش بیشتری بدم و کنترل اوضاع رو بیشتر توی دست خودم داشته باشم.
البته این موضوع توی بقیه زندگی ها هم باید رعایت بشه و مادر توی هر زندگی نقش مهمی توی چگونگی نقش پدر و پررنگ و کمرنگ بودنش بازی میکنه. نوع نگاه بچه به پدر و مادرش از عقیده و نگاه اونها به دیگری تاثیر زیادی میگیره.
میخوام منتظر نباشم خونه ای داشته باشم که مال خودم باشه. یعنی من تا روزی که مستاجر هستم نباید لذتی از زندگی ببرم؟ و باید همه چیز رو موکول کنم به زمانی که خونه ای از خودم داشته باشم؟ نه، نه... هر کسی چنین تفکری داره بدون شک زمانی که به آونچه که به اشتباه، غایت و آمالش بوده میرسه، انگیزه ش رو از دست میده و به احتمال زیاد پیری میاد سراغش و دیگه حس و نای زندگی نداره.
امسال عید خوبی داشتم الحمدلله. به کوری چشم بدخواهان!! بابایی یکشنبه 11 فروردین ماشینش رو گذاشت و خودش با اتوبوس اومد تهران پیش من و حسین. گفت دیگه داشتم دیوونه میشدم و تحملم تموم شده بود و خیلی بی تاب بودم. تا پنجشنبه هم با هم بودیم و این روزها کلی خوش گذروندیم. هم سه تایی و هم دو تایی. خیلی خیلی از این با هم بودن مون راضی هستم باز هم به کوری چشم بدخواهان!!
راستی واکسن بعدی حسین یک سالگی هستش یا یک سال و نیمگی؟ 25 اردیبهشت حسینم یک ساله میشه.
دندونی
سلام...سال نو مبارک. امسال برای من یک سال کاملن متفاوت و خاص هستش. چون من یه پسر کوچولو دارم که با هیچ چیزی توی دنیا عوضش نمی کنم.
بهترین خبری که دارم خبر دندون دار شدنه حسینه. اولین دندونش رو روز 14 اسفند 91 زد یعنی وقتی که 9 ماه و 19 روزش بود. دندون دوم رو هشتم فروردین 92 و دندون سوم و چهارم رو هم روز نهم فروردین 92 درآورد. یعنی همین دیروز و پریروز کلی دندون درآورده. در حال حاضر هیچ شادی بزرگتر از این موضوع برای من وجود نداره.
دیروز دارا به من زندگ زد و موضوعی رو که خیلی روی سینه ش سنگینی میکرد و نمیتونست به کسی بگه به من گفت و بهم تاکید کرد که با هیچکس نباید در موردش صحبت کنم. بعد هم گفت دلم برات یه ذره شده و یواشکی میرم و هی عکسای تو و حسین رو نگاه میکنم. دارا همه ی عکسای من و حسین رو روی یک هارد همیشه همراه خودش داره. گفت تو دلت راضی نیست سفر برای همه مون کوفت شده. هم من مریض بودم یکسره و هم خانوم اول و هم دو تا بچه ها. طبق معمول سرما خورده بود و گفت تمام مدت اینجا مریض بودم و بدن درد داشتم و یا اینکه در حال دعوا و بگومگو و کشمکش بودم. گفت من از اینجا بدم میاد و هوای اینجا هم از من بدش میاد که هر وقت میام مریض میشم.
دارا قراره این هفته بیاد تهران و با ما باشه. البته اگر نیاد هم برای من اهمیتی نداره. فعلن خانوم اول در حد تیم ملی داره اذیتش میکنه. دارا هم با برادر بزرگ خانوم اول درباره ی موضوع ازدواج دومش حرف زده و قراره حالا اون آقای برادر با خانوم اول حرف بزنه که انقدر دارا رو آزار نده.
خانوم اول چارچنگولی چسبیده به زندگیش و نمیذاره دارا یک لحظه با من و حسین باشه و مدام هم میگه طلاق میخوام طلاق میخوام. ما که نفهمیدیم بالاخره چی. یک سال و نیم از فهمیدنش گذشته و داره همه جوره زندگی میکنه و مدام هم میگه نمیتونم زندگی کنم! دیگه زندگی یعنی چی؟! الان هم میگه میخوام به بابام بگم. به دارا گفتم خب بذار بگه! این چه تهدید مسخره ای هستش! دارا گفت مهم نیست که بگه فقط نگران پدرش هستم که ناراحت میشه. منم گفتم من از خدامه به پدرش بگه. اونوقت بعد از کش و قوس های اولیه پدرش بهش میگه بشین سر جات زندگیتو بکن دختر و این طلاق میخوام طلاق میخوامای الکی هم تموم میشه. طلاق!!
به دارا گفتم هوو خانوم با 31سال سن و با دو تا بچه میخواد طلاق بگیره بره بشینه ور دل باباش که چی؟! این اتفاق توی شهرستان کوچیکی که اونا هستن حتی از هوو داشتن و زن دوم گرفتن هم افتضاح تره. پس بدون همه حرفاش مانور دروغی هست که نذاره تو با من و حسین باشی. من که دیگه این مسخره بازیا برای بی معنی هستش ولی معصومیت حسین کار دست این خانوم میده. البته دارا هم با حرفای من موافقه.
امسال پسرم کلی هم عیدی جمع کرده. روز 28 اسفند یعنی آخرین روز کاری با خودم بردمش اداره. اون روز بخاطر دندون تازه اش، یکی از خاله های اداره یعنی خاله سارا براش آش دندونی پخته بود. به خود حسین هم آش دادیم خورد و عکس هم گرفتیم همه با هم. بعدش هم همکارای اداره همه شون به حسین پول نو عیدی دادن. هدیه ی دندونش خاله سارا براش یک پیراهن و خاله ماریا یک ماشین کوچولو خرید که ماشینه صورت داره و دندوناش شبیه دندون حسین هستش. راستی حسین اولین دندونش رو از بالا درآورد.
بابایی 29 اسفند پیش ما بود و سه تایی رفتیم خرید و برای حسین و برای خواهرش و برادرش عیدی خریدیم. بابایی میخواست برای همه ی بچه هاش عیدی بخره و ما رو هم با خودش برد. بعد سه تایی رفتیم و ساندویچ زدیم به بدن و بعد هم اومدیم خونه و تلویزیون نگاه کردیم.
امسال سه روز با پسرم و با خاله و دایی رفتیم شمال، چمخاله و کلی خوش گذروندیم. سوم رفتیم و ششم برگشتیم. امروز هم اولین روزی هست که اومدم سر کار و حسین آقا رو هم با خودم آوردم.
دیگه همین...
لعنت بر شیطان و زیردستانش
توی سفارشات دینی زیاد توصیه شده که مراقب این یه تیکه زبون باشین و آیات و روایات زیادی درباره ی گناهان زبان موجود هست. خدا کمک مون کنه رعایت کنیم.
غیر از اون، وقتی امکانش رو نداری گناهان زبانت رو عملی کنی، به بقیه ی طناب های شیطان متوسل میشی تا روح ناپاکت ارضا بشه.
اینترنت و وبلاگ و فیس بوک و کامنت محیطی نیست که خارج از حیطه ی اراده و اختیارات خداوند بزرگ باشه و اینطور نیست که قوانین الهی درباره ی محیط اینترنت صدق نکنه.
حالا مثلن چون اینترنت ساخته ی دست طاغوته خدا هم بگه پاداش و جزا و عقوبتش هم با خوده طاغوته و من کاری به کارشون ندارم و از اون ساده لوحانه تر اینکه تصور کنیم جرم ها و گناهان اینترنتی، مصداق فرامین خدا و آیات و روایات نیستند و گناه باید جسم داشته باشه و دیده بشه تا گناه باشه.
مثلن اگر تو بری جلوی یکی و تف کنی توی صورتش و 4 تا فحش بهش بدی خب خیلی کار بدی کردی. ولی اگر توی اینترنت هر غلطی بکنی، خب کردی که کردی. پاک میشه و میره و هیچی به هیچی، نه؟!
مهم نیست که چنین افرادی اعتقادی به خدا و روز محشر و پاداش و جزا ندارن. مهم اینه که خداوند بزرگ خودش می فرماید:
یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ
یعنی خدا هیچ شوخی نداره و حرف الکی هرگز نزده و نمیزنه. پس به مرگتون فکر کنید و در آخر سوره ی زلزال بخوانید که:
فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ(7)
پس هر کس، هم وزن ذرهاى کار خیر انجام دهد آن را مىبیند!
وَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَهُ(8)
و هر کس، هم وزن ذرهاى کار بد کرده آن را مىبیند!
کسانی که کوچک ترین توهینی در این وبلاگ به من کرده اند، حساب شون با خدا و وعده ی خدا. مخصوصا اون شیاطینی که هر روز آرزوی مرگ طفل منو میکنند از خدا میخوام شرشون رو به خودشون برگردونه و جزای عمل زشت شون رو طبق عدالت خودش بده.
توی سوره ی ناس از شر شیاطین به خدا پناه می بریم چه از گروه انسان و چه از گروه جن که باشند. من هم از شر این شیاطین که روح ناپاک و پلید دارن به خدا پناه می برم.
مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ(6)
هرچند با تمام این اعمال فقط بار گناهان منو سبک تر و بار گناهان خودشون رو سنگین تر میکنن و اگر ناچیز عمل خیری هم توی پرونده شون باشه نصیب من میشه.
دعای امام سجاد درباره فرزندان
دعای 25 صحیفه سجادیه
خداوندا
بر من منت گذار به بقاى فرزندانم
و به شایسته نمودن ایشان براى من
و به برخوردارى من از آنان.
خداوندا
عمر آنان را براى من طولانى گردان
و بر ایّام زندگىشان براى من بیفزا
و خردسالشان را برایم تربیت کن
و ناتوانشان را برایم نیرو ده
و بدنها و دینشان و اخلاقشان را برایم به سلامتدار
و آنان را در جان و اعضا
و هر کارشان که به آن اهتمام دارم عافیت بخش
و براى من و به دست من روزى آنان را وسعت ده
و آنان را نیکوکارانى باتقوا و صاحبان بصیرت و شنواى حق و مطیع خود گردان
و نسبت به اولیاء خود عاشق و خیرخواه
و نسبت به دشمنانت دشمن و کینهتوز قرار ده.
الهى
وضع فرزندانم اینچنین باد.
خداوندا بازویم را به وجودشان نیرومند
و اختلال امورم را به آنان اصلاح
و تبارم را به سبب آنان بسیار
و مجلسم را به وجودشان آراسته
و یادم را به آنان زنده دار
و در نبودم کارم را به وسیله آنان کفایت کن
و به دست آنان در برآمدن نیازم مرا یارى ده.
آنان را عاشق من گردان
و مهربانانى که متوجه من و پیوسته فرمانبر من باشند
و از من اطاعت کنند
و روى در نافرمانى من ننهند
و نسبت به من نافرمانى و بدى و مخالفت و خطا نداشته باشند
و مرا در تربیت و خوبى کردن در حقشان یارى فرما
و از عنایت خود علاوه بر آنان به من فرزندان ذکور بخش
و در این کار برایم خیر قرار ده
و آنان را در آنچه از تو مىخواهم یاورم ساز
و مرا و اولاد مرا از شیطان رانده شده حفظ کن
که تو ما را آفریدى و به ما امر و نهى فرمودى
و در اجر اطاعت از امر خود تشویق
و به عذاب ارتکاب نهى خود تهدیدمان نمودى
و براى ما دشمنى قرار دادى که با ما نیرنگ مىکند
و او را بر ما تسلطى دادى که ما را به آن اندازه بر او سلطه نیست
او را در دلهاى ما جاى دادى
و در مجارى خونمان روان کردى
اگر ما از او غفلت کنیم او از ما غافل نگردد
و اگر فراموشش کنیم او ما را فراموش نکند
ما را از عقاب تو ایمن کند
و از غیر تو بترساند
چون به کار زشت همّت کنیم ما را به آن دلیر مىنماید
و چون به عمل صالح رو کنیم ما را از آن بازمىدارد
با شهوات در جستجوى ماست
و در راه ما دامِ شبهه نصب کند
اگر ما را وعده دهد دروغ مىگوید
و اگر به نویدى دلخوش کند تخلف مىنماید
و اگر تو حیله و نیرنگش را از ما نگردانى ما را گمراه مىکند
و اگر از فساد او نگاهمان ندارى ما را دچار لغزش مىنماید.
خداوندا
زبردستى او را به زبردستى خودت از ما دور کن
تا به سبب کثرت دعایمان او را از ما بازدارى
تا در پناهت از نیرنگ او در طایفه بىگناهان قرار گیریم.
خداوندا
تمام خواستههایم را عطا کن
و حوائجم را برآور
و مرا از اجابت دعا ممنوع مکن که تو خود استجابت دعا را برایم ضامن شدهاى
و دعایم را از خودت محجوب مدار که تو مرا به دعا فرمان دادهاى
و هر چه را که در این جهان و آن جهان باعث اصلاح حالم شود به من کرامت کن
خواه یادآور شده خواه فراموش کرده باشم
اظهار کرده یا پوشیده باشم
آشکارا درخواست نموده باشم یا در پنهانى
و در تمام این جهات به سبب تقاضایى که تنها از تو دارم
مرا از کسانى که کار خود به اصلاح آورند قرار ده
آنان که به درخواستشان از تو در شمار کامیابان شدند
و به خاطر اعتماد بر تو محروم از لطفت نشدند
از آن گروه که به پناه آوردن به تو خو کرده
و از سوداگرى با تو سود سرشار بردند
آنان که در پناه عزتت نشستند
و به جود و کرمت از فضل واسع تو روزى حلال وسیع یافتند
و به عنایت تو از خوارى به عزت رسیدند
و از ستم در پناه عدلت زندگى مىکنند
و به رحمتت از بلا رهیده
و به بىنیازى تو از فقر و ندارى به توانگرى رسیدهاند
و به حفظ تو از گناهان و لغزشها و خطاها در امان مانده
و در سایه طاعتت به خیر و رشد و صواب موفق گردیدهاند
و به قدرت تو میان آنان و گناهان حایلى ایجاد شده
و هرگونه نافرمانى تو را به زمین نهاده
و در جوار رحمتت ساکن شدهاند.
خداوندا
همه این امور را به توفیق و رحمت خود به ما عطا فرما
و ما را از عذاب دوزخ پناه ده
و به تمام مردان و زنان مسلمان
و مردان و زنان با ایمان
همه آنچه را که براى خود و فرزندانم از تو خواستم
در این جهان و آن جهان عنایت کن
که تو نزدیک و اجابت کننده
و شنوا و دانا
و عفو کننده و آمرزنده
و دلسوز و مهربان هستى
و ما را در این دنیا حسنه و در آن دنیا حسنه مرحمت فرما
و از عذاب جهنم حفظ نما.
روزهای غم آلود...
ماه صفر ماه سختی بود. لحظه شماری می کنم زودتر تموم بشه. پدر دوستم ماریا و پدرزن برادرم هر دو فوت کردن. مرگ پدر ماریا خیلی ناگهانی بود و خیلی روم تاثیر گذاشته و هنوز توی شوک هستم. بخصوص که اغلب لحظه به لحظه کنار ماریا بودم و انگار مرگ و عزا و تدفین بابای خودم برام تکرار میشد.
غیر از اینها دارا هم برای اربعین ده روز رفت شهرستان و دیروز برگشت. من خیلی ازش دور شده بودم این مدت و مدام به مرگ و زندگی و آدم ها فکر می کردم و انگار دیگه دارا برای من وجود نداشت. دیروز خیلی اصرار کرد تا حاضر شدم ببینمش و دوباره قبولش کنم.
حسینم روز به روز بزرگ تر و با مزه تر میشه. هر روز هم بیشتر به من وابسته میشه. تازگیا وقتی میاد توی بغلم همچین خودشو می چسبونه که دلم ضعف میره و میخوام درجا بیوفتم و براش بمیرم.
دیروز دارا ساعت 2 اداره رو ول کرد و اومد دنبالم و با هم رفتیم بیرون. بعد منو رسوند به حسین و خودش رفت یک سر به مامانش زد چون ده روز تهران نبود و از مامانش هم خبر نداشت و شب دوباره برگشت خونه پیش خودمون.
حسین که باباییش رو دید چنان نگاه عاشقانه ای دوخته بود بهش که هیچ جوری نگاهش از روی صورت دارا کنده نمی شد. میگم آخه وروجک مگه تو انقدر حالیته که اینطوری زل میزنی؟!
شبم سه تایی با هم روی تخت خوابیدیم. گاهی برای حسین تشک میندازم روی زمین و کنارش دراز میکشم تا خوابش ببره. ولی این ده روز که باباییش نبود دیگه خیلی به من وابسته شده و اگر از کنارش بلند شم اونم بیدار میشه و باید وقتی خوابیده یا در حال شیر خوردن باشه و اگر هم شیر نمی خوره باید دستش روی سینه ی مامانی باشه.
خلاصه که دیشب من وسط خوابیدم و حسین یه طرفم و دارا یه طرفم و کلی از خدا تشکر کردم که این نعمت رو به من داده تا بتونم بین کسایی که بیشتر از هر کسی توی دنیا دوسشون دارم بخوابم و صدای منظم نفس هاشون رو توی خواب گوش کنم. مثل دیوونه ها واسه خودم از لذت می خندیدم.
این اواخر مشغول خوندن کتابی بودم به اسم: شاه بی شین. کتاب خیلی خوبی بود و بسیار از خوندنش لذت بردم. نویسنده قلم بسیار زیبا و شیوایی داره و کاملن آدم رو میبره توی جریان زندگی دیکتاتور محمدرضای پهلوی، از کودکی تا مرگ. خیلی جالبه که به زبان دوم شخص هم کتاب نوشته شده. یعنی کتاب خطاب به محمدرضا و بعضی جاها هم خطاب به فرح پهلوی هستش. انگار که داره زندگی خودشون رو برای خودشون تعریف میکنه. توصیه میکنم بخونین. کتاب خوبیه.
شاه بی شین
نویسنده: محمدکاظم مزینانی
انتشارات: سوره مهر
این رمان از بیماری شاه آغاز میشود و سپس با نگاهی به گذشته، از کودکی تا لحظه مرگ محمدرضا را روایت میکند. راوی این اثر داستانی از زاویه دوم شخص به روایت داستان میپردازد و از همان ابتدا یکسانانگاری بین مخاطب و فضای داستان ایجاد میشود.
داستان، منطبق با نگاه و موقعیت روانی شاه و همسرش، جریان مییابد. داستان از نگاه شاه که در بستر بیماری خوابیده، جریان مییابد و این خود، یک موقعیت روانی میآفریند.

نزدیک به نیمی از رمان «شاه بیشین» را الکساندر آندروشکین به روسی برگردانده و در مجله «ادبیات خارجی» به چاپ رسانده است. ترجمه روسی «شاه بیشین» در شماره اکتبر 2012 این مجله در صفحات 3 تا 143 منتشر شده است. آنطور که سایت سوره مهر گزارش داده، مجله «ادبیات خارجی» نزدیک به پنجاه سال قدمت دارد و از بیست سال پیش به این سو آثاری از ادبیات مهم جهان را به روسی ترجمه و منتشر کرده است.
داستان از جایی شروع میشود که شاه ایران در اتاق عمل، زیر تیغ جراحان، قرار دارد و از کبد و لوزالمعده نمونهبرداری میشود. سرطان در ناحیه شکم پیشرفته و قسمتهای زیادی را گرفته است. حالا زندگی محمدرضا پهلوی از آغاز تا آن لحظه بازگو میشود. از زمانی که کودک است و شاهد خروج پادشاهان قاجار از قصرهایشان و جانشین شدن پدرش، رضاشاه، و بقیه اعضای خانواده در این قصرهاست.
پدرش او را برای ادامه تحصیل به سوئیس میفرستد تا وقتی جانشین او و شاه ایران میشود تحصیلات و تربیت اروپایی داشته باشد. بعد از پایان تحصیلات با فوزیه، که خواهر پادشاه مصر است، ازدواج میکند و فوزیه به جای پسری که بتواند وارث تاج و تخت باشد شهناز را به دنیا میآورد. وقتی رضاشاه تبعید میشود، خواهر همزاد شاه ـ اشرف ـ در امور مملکت دخالت میکند.
فوزیه از این آشفتگیها خسته میشود و به مصر میرود و دیگر برنمیگردد. خواهر بزرگ شاه، ثریا، دختر دو رگه بختیاری ـ آلمانی را به شاه معرفی میکند. مراسم ازدواج برپا میشود. ولی ثریا نازاست و شاه طلاقش میدهد. دخالت خارجیها خصوصاً آمریکا در مسائل ایران شاه را مردد میکند؛ اما چارهای جز همکاری ندارد.
شاه در خانه دخترش، شهناز، فرح را میبیند و از او خواستگاری و با او ازدواج میکند و صاحب چهار فرزند میشود. فرح در بسیاری از امور اجتماعی و فرهنگی و سیاسی فعالیت میکند. مسائل و مشکلات داخلی و خارجی کشور، ارتباط با کشورهای خارجی، دخالت بیگانگان، بیشتر شدن ناآرامیها، گسترده شدن اعتراضات، ایجاد مقدمات انقلاب در این رمان به ترتیب بیان میشود؛ فرار شاه و خانوادهاش از ایران، پیروزی انقلاب در ایران، بیماری شاه، مرگ او، و پایان رمان...