Daisypath Anniversary tickers هم و ازواجهم

هم و ازواجهم

آنها و همسرانشان در سایه ‏هاى قصرها و درختان بهشتى بر تخت‏ها تکیه کرده ‏اند / یس:56

بارون عاشقی

سلام

این هوا دیوانه کننده است. حتی مرده اگه باشی می یاردت از گور بیرون و می ندازدت وسط شور طبیعت و زندگی. همیشه عاشق اردیبهشت بودم و هنوزم هستم. 11 ماه سال اگر مرده بودم، یک ماه اردیبهشت یهو زنده م میکرد و شارژم میکرد واسه ادامه ی راه.

این ابرها

این صداها

این رعد و برقا

این آسمون های تاریک

این روزای بی خورشید

این خورشید پشت ابرا

این بادها 

این پریشونی و مستی درختا

و این اردیبهشت

که همه چیزش و همه جاش دوست داشتنیه

چه بارونی!!

از بس که تند و درشت و شدیده

صداشو که میشنوی فکر میکنی داره تگرگ میاد

این هوا

که میره توی نفسم

میره توی دماغ و دهنم

انگار که مستی آوره

دیوانه کننده است

انگار عشق آوره

خیلی عاشقم

خیلی

خیلی به اردیبهشت

خیلی به دارا

خیلی به حسین

ممنون اردیبهشت

عاشق ترم کن بارون

ممنون خدا...

ممنونم دوستانی که توی این مدت پیگیر وضعیتم بودید. الحمدلله. حال هرکسی در هر زمانی و در هر وضعیتی و با هر مصیبتی و با هر جشنی و با هر سختی و با هر آرامشی، فقط و فقط بستگی به خودش و بستگی به نگاهش به زندگی داره.

خانواده ی دارا، یعنی پدر و مادرش و خواهر و برادراش الان دیگه همه شون علنا موضوع ازدواج منو و دارا و حضور حسین رو می دونن. شاید بعضیاشون قبلا یه چیزایی می دونستن یا شک هایی داشتن. اما الان دیگه همه شون توی مرحله یقین و وسط ماجرا هستن.

کاری با ما (من و حسین) نداشتن. نه خوب و نه بد. حرف هایی با دارا زدن ولی اونا هم دیگه ناامید شدن از اینکه بخوان رابطه ی ما رو بهم بزنن. دیگه اونا هم مثل زن اول و خانواده ی زن اول می دونن که مجبورن این اتفاق رو قبول کنن. چه بخوان و چه نخوان. چه خوششون بیاد و چه خوششون نیاد. پس فعلا بعد از جنگ با دارا در جنگ با خودشون هستن.

اونها که با من طرف نیستن. با دارا طرف هستن و دارا خودش به تنهایی از من و خودش و ازدواج مون دفاع می کنه. البته من و خانواده م هم این روزها رو گذروندیم و این استرس ها و این باورنکردنا و این جنگا رو داشتیم... میگذره...

از اول سال جدید، بچه م بطور ناگهانی و خیلی یهویی زبون باز کرد و دیگه دوره ی دی دی و نا نا و بی بی و دو دو تموم شد به سلامتی.

الان مدتی هستش که دیگه حرف میزنه و حتی فکر میکنه و نظر میده و موضوعاتی رو به خاطر میسپاره و در زمان مناسب بازگوشون می کنه. البته حرف زدنش فعلا کودکانه است و خیلی از لغات رو نمی تونه بگه ولی بهرحال تلاش خودش رو می کنه و کم نمیاره. خیلی هم حرفای آدم بزرگارو تکرار می کنه. گاهی هم کلماتی می سازه که ما معنیش رو نمی فهمیم و هرچی هم توضیح میده برامون معلوم نمیشه داره چی میگه.

جدیدترین حرفی که پریشب زد و ذوق مرگم کرد این بود که من به پهلو دراز کشیده بودم، اومد پشتم خوابید و سفت سفت بغلم کرد و صورتش رو فرو کرد توی پشتم و گفت: من مامان دوست می یعنی من مامانو دوست دارم. انقدر این جمله برام گوارا بود و انقدر بهم چسبید که احساس کردم 10 سال جوون شدم.

مدتی هست تصمیم گرفتم که تلاش کنم بجای شوهر به چشم یک عاشق به دارا نگاه کنم. بعضی وقتا خیلی هم جواب میده. پای زن و شوهری که درمیون باشه، ممکنه توقعات هم زنده بشن. حق من و حق تو هم سردربیاره. اما وقتی به چشم عاشق بهش نگاه کنی، مشکلاتش رو درک میکنی و قدردان سختی هایی میشی که بخاطر آسایش تو میکشه. نه اینکه چه با زبونت و چه با عملت بگی چشمش کور! وظیفشه! باید بکنه!

یک توصیه ی شوهرداری هم براتون دارم. اینو خودم تالیف کردم:

برای فرمانروایی به قلب و روح شوهرتون، بجای باز کردن گره های روحیش، کافیه فقط گره های روحیش رو بشناسین و بجای همیشه توجه خواستن، توجه کنین. بجای همیشه دهان بودن، گاهی هم گوش باشین. بجای همیشه شونه خواستن، گاهی هم شونه باشین واسه دردها و گریه هاش.

وقتی گره های روحی شوهرتون را شناختین، دیگه نقطه های حساس براتون روشن میشن و همه چیز مثل یه کتاب باز جلوتون نمایش داده میشه. دیگه می دونین چی بگین و چجوری بگین و کی بگین و اصلا بگین یا نگین. دیگه می دونین دردای روحیش کجاست و می تونین مامن و پناهش بشین. هم عشق بدین و هم عشق بگیرین و بجای جنگ و حسرت و نفرت و حسادت و درد، زندگی کنین. عاشقانه زندگی کنین.

درهای روح تون رو به روی احساس ناکامی ببندید.

بسم الله

زندگی رو شروع کنید

   + ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

مادرشوهر

دنبال یه سکوتم

یه سکوت شبیه یک پیانوی خیلی آروم

دنبال یه آرامشم

یه تنهایی

یه تنهاییه بدون استرس

بدون فکر مشغولی

بدون نگرانی

بدون کارهای روی زمین مونده که منتظرن بری انجام شون بدی

هی تو رو میکشونن طرف خودشون و نمیذارن توی خودت آروم باشی

خیلی اوقات آرزوی حال و هوای فیلم ساعت ها و موسیقی این فیلم رو دارم. در کل نمیگما. چون خودکشی یکی از محورهای این فیلمه و منظورم به اون نیست. منظورم تنهایی های زن های فیلمه. و مدل تنهایی هاشون و چیزایی که تنهایی شون رو باهاش پر می کنن و مهم تر از زن ها، اطرافیان اون ها، بچه ها و شوهراشون که که احساس می کنن یه حریم مقدس نامرئی دور زن هاست که اجازه نمیده کسی به تنهایی و حریم خصوصی شون وارد بشه و اون ها رو دور و درخور احترام جلوه میده.

و پختن کیک

و گل ها

و حاملگی

و مادر و دختر

و مادر و پسر

و آشپزی

و ترکیدن بغض زنونه

و نشستن زنونه کنار کابینت ها

و همونجا گریه کردن

و مریل استریپ که همیشه دوسش دارم

و نیکول کیدمن که توی این فیلم دوسش دارم

و جولیان مور که توی این فیلم دوسش دارم

چندین ساله ندیدمش این فیلم رو. اون موقع که داشتمش هی نگاش میکردم. اما دیگه ندارمش. می خوامش باز. کسی داردش؟

یا لینک دانلود موسیقی ش رو؟

کسی هست این فیلم رو دیده باشه تا درباره ش با هم حرف بزنیم؟

یا برام بیاردش؟

یه موسیقی آروم...

مثل موسیقی که روی این وبلاگ هست

همینطوری توی گوشمونه

یه بند...

من و ماریا

الان

یا حتی مثل حرفاش که از جنس عاشقانه های جوونی هست. اتفاقی دیدمش. توی تازه آپدیت شده های پرشن بلاگ. گناهی نداره. نسبتی هم با من نداره هیچ جوره. نرین حمله کنین بهش!!

اگر کامنت هاش باز بود براش می نوشتم کسی که انقدر خوب می نویسه یک (هیچ) نیست!

چقدر آدم متفاتی شدم من

با خودم

با همه چیز

...

این یه خودگویی بود. ادامه ی یه فکر و یه سری فکر. با ربط و بی ربط

 درباره موزیک فیلم ساعت ها

 

 

 

 

 

 

 

 

×××

 

یه اتفاقی افتاده

اتفاقی که منتظرش بودم

و منتظرش بودیم

من

دارا

و همه

دارا آخر هفته ی گذشته رو شهرستان بود. دیروز صبح رسید تهران. ساعت 9 صبح بهم زنگ و زد و بدون مقدمه گفت: کی دیروز زنگ زده و همه چیز رو به مامان من گفته؟!!

من از هیچی خبر نداشتم. خانواده م هم همینطور. ولی دارا فکر می کرد کسی از طرف ما تماس گرفته. چون کسی که تماس گرفته هیچ بدگویی از من نکرده و حتی به نفع من و در جهت دلسوزی و نگرانی برای من حرف زده.

دارا گفت: یه نفر زنگ زده خونه مامانم و گفته من دوست پری هستم!

مامان هم گفته پری کیه؟

خلاصه...

مامان دارا هم صبح به دارا گفته تو پری می شناسی؟ این حرفا راسته؟

دارا هم گفته بله... راسته...

دارا فعلا دغدغه ش اینه که بفهمه کی این کارو کرده. چیز زیادی برام تعریف نکرد از حرفای مامانش. اصولا خودش هم اون زمان گیج و گنگ بوده و خیلی نفهمیده مامانش چیا می گفته. فقط اینو گفت که مامانم پرسید بچه ت چند وقتشه؟ و دارا گفته یک سال و نیم. 

دیگه هم تا الان خانومه مادر درباره ی این موضوع حرفی با دارا خان نزدن. هیجان دارم و از این اتفاق خوشحالم و از خدا ممنونم. ولی برام مهم نیست چه اتفاقی بیوفته و مادر دارا چه واکنشی داشته باشه و یا اصلا واکنشی داشته باشه یا نه.

بیشتر خوشحال میشم اگر پیگیر حسین بشه. به دارا گفتم برام مهم نیست منو قبول نکنن یا باهام خوب نباشن. همین که حسین رو قبول کنن برام کافیه. هرچی باشه حسین هم اسمشون هستش. هم خون شون هستش.

دارا خندید و گفت: دیوونه!!! مگه ستایشه؟!!

گفتم: نمی دونم من ستایش نمی بینم. من احساس خودم رو گفتم.

   + ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

بیداری جنسی

مادرا!

چه دختر دارین و چه پسر...

حواسا جمع...

خیلی کار داریم، خیلی...

خیلی باید دقیق باشیم، خیلی...

یکی از دستورهای تربیتی برای حفظ عفت دختربچه آن است که دختربچه شش ساله را روی پای نامحرم ننشانید. چون اگر مورد سوءاستفاده جنسی قرار بگیرد، قادر به دفع آن نیست.

امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:

اگر کودک سه سالش تمام شد، هفت بار بگوید لا اله الّا الله، سپس رهایش کنید.

وقتی به سه سال و هفت ماه و بیست روز رسید، هفت بار بگوید محمد رسول الله، سپس رهایش کنید.

این آموزش چه فایده ای دارد؟

شاید در آفرینش جایگاهی برای او ثبت می شود؛ یا شاید محافظانی از جنس فرشته برایش به وجود می آیند. این امر، خبر از یک سرّ باطنی دارد که رازش را خداوند هستی می داند. این نوع تربیت دینی و ده ها دستورالعمل تربیتی برای کودک، خود عاملی است تا بیداری جنسی کودک به تأخیر بیافتد و زودتر از زمان بلوغ، هیجان های درونی جنسی، او را وادار به تخلف اخلاقی نکند.

بچه ها چه دختر و چه پسر از حدود پنج تا شش سالگی یک بیداری جنسی دارند که باید حفظ شوند تا به انحراف نیافتند.

روزی در مجلس امام رضا (علیه السلام) دختر یکی از افراد حاضر وارد مجلس شد و بعضی از افراد حاضر در جلسه او را بوسیدند و نوازش کردند.

امام پرسیدند: این دختر چند ساله است؟

گفتند: پنج ساله

امام رضا (علیه السلام) نه او را لمس کردند و نه بوسیدند و نه نوازش کردند.فقط جایگاهی را به او نشان دادند و فرمودند: در آنجا بشیند.

آن دختر بالغ نیست ولی مردهایی که او را لمس می کنند حس دارند و اگر پای شیطان هم وسط بیاید و با لذت جنسی او را نوازش کنند و ببوسند، آیا برای این بچه ضرر ندارد؟!

(از کتاب قرار، خانوم طاهره همیز)

 

 

 در کتاب وسائل الشیعه آمده است که امام صادق علیه السلام فرمودند: کودک وقتی که سه ساله شد او را یاد بدهید که هفت بار «لااله الا الله» بگوید. سه سال و هفت ماه و بیست روزش که شد، هفت بار «محمد رسول الله» بگوید، بعد رهایش کنید، چهار سالگی که کامل شد هفت بار «صلی الله علی محمد و آل محمد» بگوید. وقتی در پنج سالگی دست چپ و راستش را شناخت، رو به قبله اش کنید و سجده یادش بدهید و در شش سالگی رکوع و سجود را بیاموزد و در هفت سالگی دست و صورت شستن و وضو را یادش بدهید و در نه سالگی وضو را باید کاملاً آموخته باشد و این مراحل اگر طی شد و یاد نگرفته بود توبیخش کنید و در ده سالگی نماز بخواند و اگر نخواند باید توبیخش کنید «فاذا تعلم الوضو و الصلاة غفر الله تعالی لوالده ان شاء الله» اگر این گونه نماز یاد گرفت، خداوند پدر و مادرش را انشاء الله می بخشد. 


نکته بسیار مهم تربیتی اسلامی این است که درهفت سالگی، با صمیمیت و محبت کودک را به نماز وادارید و در ده سالگی اگر نخواند او را توبیخ کنید. از روایات معلوم می شود که سن زیر هفت سالگی، سن سید بودن بچه، سن تقلید، تلقین و عاطفه است و هنوز زمینه ی پذیرش جدی را ندارد و لذا از همان دو ... سه سالگی سجده کردن کودک تشویق می شود . آرام آرام کلمات «لا اله الا الله» به او آموخته می شود، بعد به صورتی این روند پیش می رود که با ملایمت و تشویق و جایزه، کودک در سن هفت سالگی بتواند نماز بخواند.

 

 

 

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

نمره ی 20

امروز پسرم 20 ماه و 20 روزشه.

خیلی بزرگ شده. هم از نظر رفتاری و هم از نظر احساسی و هم از نظر تفکری. خیلی دوس دارم تجربیاتم رو درباره ش بنویسم. چیزایی رو که می خونم و یاد می گیرم و بنظرم جالب و مفید هستن به شماها هم یاد بدم و در مورد چیزایی که بلد نیستم یا  چیزایی که خسته و کلافه م میکنن، از شما راهنمایی بگیرم.

دارم کم کم به از شیر گرفتنش فکر می کنم. ولی اصلا نمی دونم باید چیکار کنم. ترجیح میدم از روش های سنتی که باعث اضطراب و غصه ی بچه میشن استفاده نکنم. شما از چه روشی استفاده کردین؟

از الان می تونم تصور کنم بچه م چطور غصه دار و عزادار میشه. خودمم همینطور! فکر می کنم یه بحران روحی خیلی شدید رو هم من و هم حسینم تجربه کنیم. خودم بدترم!! وقتی فکر می کنم که قراره حسین دیگه شیر نخوره و این ارتباط دو ساله باید قطع بشه، یه جوری دلم هرّی میریزه پایین و دلهره می گیرم که می خوام همون لحظه بشینم های های گریه کنم.

یعنی این بهترین احساس زندگیم و بهترین و آسمانی ترین لحظات زندگیم رو باید بذارم کنار؟!! چاره چیه... بعلاوه اینکه طبق دستور دینی پسر باید کمتر از دو سال هم شیر مادر بخوره.

هیچوقت فراموش نمی کنم اولین باری که حسینم سینه رو به دهنش گرفت. یعنی چنان احساس بزرگ و بلندی داشتم که دقیقا حس می کردم از اوج لذت نزدیکه که پرواز کنم. هنوزم از به یاد آوردنش غرق شادی و لذت میشم و شیرینیش رو توی دلم احساس می کنم. فیلمش رو دارم.

اون لحظه ی عزیز زندگیم، دارا داشت ازم فیلم میگرفت و ماریا با کمک پرستار نی نی رو جوری نگه داشته بود که بتونه شیر بخوره. چون من نباید از حالت طاقباز تکون می خوردم.

بعد از فیلم گرفتن از اولین لحظه های شیر خوردنه نی نی، دارا دوربین رو میاره روی صورتم و ازم می پرسه: چطوری؟ منم میگم: خوبم... و واقعن واقعن خوب بودم و لبخندی رو که از اوج لذت، ناخودآگاه روی لبام بود هنوز احساس می کنم. خیلی سخته جدایی...

لذت می برم از اینکه حسین خاطره داره و اتفاقاتی که قبلن افتاده رو توی ذهنش مرور می کنه و در موردشون حرف میزنه و در حالیکه به نقطه ای نامعلوم خیره میشه ذهنیاتش رو بازگو می کنه.  مثل یه حالته رؤیا و فرو رفتن در خلسه... عاشق این حالتشم.

حسینم دیگه تقریبا حرف میزنه (هرچند با شیوه ی خودش و با زبون خودش) و منظورش رو توی 95 درصد موارد میرسونه اما چون این حرف زدن درست نیست و کاملا کودکانه و نی نی وار هستش، دلم براش ضعف میره. هر کلمه ای رو که می شنوه سریع تکرار می کنه و اگر اسم چیزی رو نگه دلیل بر نتونستنش نیست بلکه دلیل بر ندونستنشه.

مثلا وقتی برای اولین یه تانک اسباب بازی ببینه اسمش رو نمی دونه و جالب اینکه کم نمیاره و خودش الکی با اصوات نامفهوم یه اسمایی از خودش می سازه (بلوبلو، آنونو، دیدینا، آما، اونو) به امید اینکه من بالاخره یکی از اون اصوات رو تأیید کنم و بگم آفرین! درست گفتی! 

وقتی هم که اسم کلمه ای یا مفهومی رو یاد بگیره که دیگه یاد گرفته. مثلا اولین بار که برف دید نمی دونست چیه. اما حالا دیگه برف رو می شناسه و مدام میگه: برف! برف! برف!

کشف کردم که بچه م قدرت تطبیق و تشبیه رو هم داره. یه روز دوتایی نشسته بودیم توی اتاق وسطی و حسین در حال بازی کردن بود و منم توی نور آفتاب با آینه و موچین مشغول بودم. بعد یهو  انعکاس نور خورشید توی آینه رو انداختم روی دیوار و کلی دوتایی با حسین با همون لکه ی نور بازی کردیم. قبلا هم این بازی رو کرده بودیم. حسین ماه رو هم میشناسه. این دفعه لکه ی نور رو که روی دیوار دید تند تند و با هیجان گفت: ماه! ماه! ماه! فکر کرد ماه اومده روی دیوار خونه ی ما!

بچه م کارکرد (آفرین) رو کاملن یاد گرفته و ذوق مرگ میشه وقتی بهش میگیم آفرین و گاهی هم خودش فی البداهه و البته درست از این کلمه استفاده می کنه و میگه آ.. آ... بعد هم هی میگه: مامان! مامان! یعنی مامان تو هم بگو آفرین بهم.

حسینم کارکرد و جای درست استفاده از (مرسی) رو هم یاد گرفته و همیشه به موقع ازش استفاده می کنه و خیلی وقتا حتی به ما هم یادآوری می کنه.

(بِ بِ) به معنی بسم الله الرحمن الرحیم هستش که خیلی خوب جاش و کاربردش رو حسین یاد گرفته. ولی هنوز باید براش جا بیوفته تا مرتب ازش استفاده کنه. البته وقتی مثلا میخواد چیزی بخوره بهش یادآوری میکنم: الان باید چی بگی مامانی؟ میگه: بِ بِ...

دو تا کلمه ای که جدیداً یاد گرفته و اونارو درست هم ادا میکنه (بده) و (دیدی) هستن که از هردوشون هم بجا و درست استفاده میکنه. مخصوصا (بده) که در قسمت آمّه خواستن از مامان خیلی کاربرد داره!

اینکه حسین هنوز شیر مادر میخوره باعث شده هنوز خیلی نی نی گولو به نظر بیاد. اصرار داره لباساشو خودش بپوشه. بشدت مستعد یادگیری رفتارهای درست و غلط بچه های دیگه است. می تونه مدت زیادی تنهایی واسه خودش بازی کنه و با خودش حرف بزنه.

بوسیدن شیرین ترین کارشه. انقدر می بوسه می بوسه می بوسه که مامان و باباش از شدت ذوق و لذت غش می کنن! خوشگلم می بوسه ها! یه شیوه هم یاد گرفته که وقتی کار اشتباهی می کنه و من ناراحت میشم یا عصبانی میشم، میاد صدتا دستامو پاهامو می بوسه. خب طبیعتا منم دلضعفه میگیرم و مجبور میشم قوربون صدقه ش برم و لحنم از خشانت آمیز به لطافت آمیز برگرده و بهش بگم مرسی مامان! مرسی مامان! و کلا حال و هوای فیمابین عوض بشه!!

وقتی داره شیر می خوره. یهو بهش میگم: حسین!!! توی چشمای من نگاه کن! نگاه می کنه توی چشمام و من بهش میگم: دوستت دارم! اونم خنده ی شادی میکنه که حاکی از ذوق کردنشه و چشماش دوباره از لذت شیر خوردن خمار میشه و به بهشت خودش برمیگرده.

 یکی از  کارای حسین، شیوه ی اسم گذاشتن و کلمه ساختنه. به نظرم همینجوری باشه که توی حرف زدن پیشرفت کنه. چون کلماتی که می سازه به مرور زمان پیشرفت می کنن و به واقعیت شون نزدیک میشن. مثلا امیر رو که اول می گفت اَدَ و حالا میگه اَمی.

هرکسی توی خانواده اسم مخصوص به خودش رو داره!

دَدی: یکی از خواهرام

دو دو: یکی دیگه از خواهرام

دا دا: برادرم

دِ دِ: دوستش که اسمش فاطمه است

مَ مَ: محمد

مَ مَ: مریم

مَ مَ: محدثه (بنا به موقعیت و از تغییر لحنش می فهمیم منظور از مَ مَ چیست!)

نِ نِ: نگار

بَ بی: مامانم

حُ حُ: حسین

اَ اَ: خانوم برادرم و هر خانوم غریبه ای که بیاد خونه مون

نَ نَ: حسن

اَدی: علی

اَمی: امیر

آ آ: آقا

نانوم یا آنوم: خانوم (قبلن میگفت نا نا)

کلمه ای که منو دیوونه میکنه مخصوصا لحنی که موقع ادای این کلمه میگیره (بله) هستش. مثلا بهش میگم آب می خوای مامان؟ میگه: بله. البته حرف (لام) رو تلفظ نمی کنه. یه چیزی بین لام و دال میگه با یه لحن خیلی شیرین و مطیع و مظلوم که بال بال زدنای مامان رو در پی داره.

وقتی شاد و سرحال بشه یا توی مود شیطنت باشه همینطور کلمات نامفهوم هستش که می سازه. کلی هم اسامی عاشقانه به من و به باباش میده که تخلیه احساساتی ش میکنه.

مامان

مامی

مامانه

ما ما نه نه

مانه

مام دِ دِ

بابا

بابادِ

بابادی

باب دِ دِ

بابی

خیلی هم بخاد دیگه بهمون حال بده و خودش رو لوس کنه برامون بهمون میگه: مامو ... بابو...

 

 

 

پ.ن: از ته دل دعا می کنم خدای بزرگ به همه ی آرزومندا طفل نیکوکار و پاکیزه ای عطا کنه؛ الهی آمین

   + ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

زندگی در قطار

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

زندگی آی زندگی

شما یه نقطه هستید!
یه نقطه ی کوچولو که به سختی دیده میشه ولی ضربان داره. مهم نیست مامانتون رفته و شمای نقطه رو توی سونوگرافی دیده یا نه! مهم نیست که زمان حاملگی مادرتون از وسایل مدرن پزشکی استفاده می شده یا نه! اصلن مهم نیست که مادرتون از وجودتون خبر داره یا نه! مهم اینه که شما هستید و با سماجتِ یه نقطه ی زنده چسبیدید به زندگی و چسبیدید به بدن مادرتون.
بعد یهو مادرتون مثل فیلما عق میزنه و میفهمه که شما توی دلش هستید و بلافاصله یه دل نه صد دل عاشقتون میشه. اونقدر بهتون وابسته میشه و حس مالیکت و تعلق بهتون پیدا میکنه که انگار نه انگار تا نیم ساعت پیش اصلن براش وجود خارجی نداشتید.
امام زین العابدین(ع) مى‏فرماید: «حق مادرت آن است که بدانى او به گونه‏اى تو را حمل کرد که هیچ کس فردى را چنین حمل نکرده و چنان ثمره‏اى از قلبش را به تو داده است که هیچ کس به کسى نمى‏دهد. او با وجود گرسنگى تو را سیر نمود و با وجود تشنگى تو را سیراب کرد و تو را پوشاند، در حالى که خود برهنه بود...: تو نمى‏توانى سپاس را به جاى آرى، مگر به یارى و توفیق الهى» وسائل الشیعه، ج15، ص175
شما یه نوزاد هستید. با اینکه چند ساعت بیشتر از بدنیا اومدنتون نمیگذره به شیوه ای کاملن حرفه ای بلدین از سینه مادرتون شیر بخورین. گریه میکنین. شیر میخورین. پی پی میکنین. کم کم چشم و گوشتون به همه دنیا باز میشه. مادرتون عاشق اینه که ببردتون حموم. تقریبا هر روز میبردتون حموم. سر و صورت و دست و پا و شکم و پشت کوچولوتون رو میشوره و دلش غنج میزنه از فکر اینکه این موجود ظریف و دوست داشتنی، تمام و کمال مال خودشه.
شما یه دختر بچه دبستانی هستین. توی دنیا هیچ چیزی براتون مهم نیست جز عقاید و نظرات خودتون و هم کلاسی هاتون. مهم ترین دغدغه تون خریدن پاک کن های رنگی و نشون دادن جامدادی جدیدتون به دوستاتونه. هر چی هم که خانوم معلم بگه درست ترین حرف دنیاست.
شما یه دختر خانوم نوجوان هستین. پر از شور و هیجان و رویا. عاشق رنگ و شادی و هیجان. از طرفی از علایق و دلبستگی های کودکی هنوز کاملن جدا نشدین و از طرفی دوست دارین با شما مثل یه خانوم جوان و کامل برخورد بشه.
شما یک خانوم جوان هستید. دانشگاه میرید. درس میخونید و مدام خواستگار دارید. بیشتر از مرد آینده تون به لباس سفید عروسی و شب عروسی و اینجور قضایا فکر میکنید. به نظرتون طبیعی هستش که شوهر آینده ی شما باید عالی و کامل و ایده آل و کاملن باب میل شما باشه و هیچ تصوری از مشکلات حین و بعد از ازدواج ندارید. فعلن توی ابرای سفید و صورتی رویا غوطه ور هستید و بهترین دوران عمرتون رو میگذرونید.
شما یک همسر عاشق هستید و یک همسر عاشق دارید. با شوهرتون رفتید درمانگاه تجریش برای آزمایش خون قبل از ازدواج و کاملن هیجان زده هستید. رویاهاتون رو نزدیک به واقعیت میبینید و خودتون رو شادترین و خوشبخت ترین زن روی زمین. حالا دیگه انگشت حلقه تون با حلقه ای که عاشقش هستید پر شده و هر بار بهش نگاه میکنید، قلب تون سرشار از شور و هیجان میشه.
شما یک زن کامل و یک مادر هستید. احساس میکنید توی قله ی زندگیتون هستید و جایی بالاتر از این براتون متصور نیست. مادر بودن احساسی هستش که تمام وجود شما رو پر کرده و هیچ جای خالی باقی نگذاشته. این کوچولوی نرم و سفید که توی بغل شماست، تمام و کمال تعلق به شما داره و از وجود شماست. بشدت نیازمند شماست و در عین حال از همون یک روزگیش تمام برنامه های زندگی تون رو تغییر داده و انگار دیگه اونه که برای روزاتون تصمیم گیری میکنه.
شما یه آدم معمولی هستید. زندگی روال عادی و روزمره شو داره. دیگه غصه ی اتفاقای ناچیز رو نمیخورین. دیگه الکی واسه هر چیزی حرص نمیخورین و با هر تلنگری هیجان زده نمیشین. حس میکنین به یه آرامش منطقی توی زندگی رسیدین. به هر چیزی که میخواستین رسیدین و آرزوی بلند و دوری ندارین. شما یه آدم معمولی هستید با یه زندگیه معمولی و آینده که پیش روی شماست...

   + ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ آبان ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

بابا آمد

شنبه این هفته دارا از شهرستان برگشت. صبح رفت سر کار و عصر اومد خونه. رفتار حسین برامون خیلی عجیب و جالب بود. اولا که یک لحظه از بغل دارا نمیامد پایین. به محض اینکه دارا میذاشتش پایین، میرفت جلوش و دستاش رو دراز میکرد به طرفش و میگفت بَبَل بَبَل! یعنی که بغلم کن.

همه جای خونه رو ده بار با هم گشتن و حسین میخواست همه چیز رو به دارا نشون بده. همونطور که که بَبَل! دارا بود یکسره میگفت مامان! مامان! یعنی مامان هم بیاد پیش ما و همه سه تایی با هم باشیم. بچه م همش اصرار میکرد سه تایی کنار هم باشیم و هر کاری رو همه با هم انجام بدیم.

به دارا گفتم تا حالا دیده بودی بچه ی به این کوچیکی انقدر اصرار کنه همه کنار هم باشن؟

دارا گفت: نه! نمیدونی چقدر کارای حسین دلم رو آتیش زد.

در عین حال حسین از من و باباش حساب هم می بره و بیشتر از باباش. یه چیزی رو باباش بهش گفت دست نزن! دیگه دست نمیزد و در حالیکه انگشت اشاره ی کوچولوش رو تکون میداد به من میگفت: بابا نه! بابا نه! یعنی که بابا بهم گفته به این دست نزنم.

برام خیلی جالب بود که حسین انقدر عاشق دارا هستش. چون خیلی کم دارا رو میبینه. از طرفی سن خیلی کمی داره برای اینکه خاطره ای رو ثبت کنه و یادش باشه که این مرد پدرشه و میتونه بهش اعتماد کنه و بهش عشق داشته باشه. پیش من که اصلا نمیآمد. یکسره چسبیده بود به دارا. صبح که من رفتم سر کار دارا هنوز خونه بود که حسین از خواب بیدار شد و مامانم هم خونه ی ما بود.

مامانم بهم گفت: امروز که حسین دارا رو دید اصلا مثل روزهای قبل دلتنگی نکرد که تو خونه نیستی و هی مامان مامان نکرد و دارا کاملا جای تو رو براش پر کرد. حتی وقتی که دارا رفته بود دستشویی، حسین رفته پشت در و تا وقتی که دارا بیاد بیرون زده به در و گفته: بابا! بابا!

البته اینکه بچه ها عاشق پدرشون باشن یا قبل از اینکه به بودن و نبودن و مقدار حضور پدر بستگی داشته باشه، به رفتار و احساس مادر نسبت به پدر بستگی داره و البته به اخلاق پدر و محبت و نرمخویی خوده پدر.

حسین یاد گرفته با یک لحن خیلی درست آدما رو مورد خطاب قرار بده. دقیقن با همون لحنی که من میگم. اصولا حسین برام مثل آینه هستش. هر کاری که میکنم یاد میگیره و خیلی از اخلاقا و رفتارام رو با دیدن حسین تازه متوجه میشم که من همچین عادتی دارم یا همچین تکیه کلامی دارم یا چنین رفتار و اخلاقی دارم.

حسین عاشق اینه که براش کتاب قصه بخونیم و با دقت گوش میده و با قصه میخوابه. بچه م عاشق نانا هم هست یعنی نانای. به محض اینکه سوار ماشین میشیم، بادی میندازه به گلوش و صداش رو کلفت میکنه و یکسره پشت سر هم میگه: نانا..نانا..نانا... انقدر تکرار میکنه تا وقتی ضبط ماشین روشن بشه. البته بچه م به مداحی و قرآن و رادیو هم رضایت میده. فقط مهم اینه که یه صدایی بیاد.

از وقتی رفتیم مشهد، سلام دادن به آقا رو بلد شده و هرجا که گنبد امام رضا رو میبینه، توی تلویزیون یا روی جلد مجله یا روی دیوار خونه مون، هر چی هم که دستش باشه میندازه زمین و دو تا دستاشو میذاره روی شکمش (بجای سینه ش) و تند تند دولا راست میشه و همزمان میگه: آآ....آآ... یعنی آقا آقا

الان حسین دیگه تقریبا همه چیز رو میشناسه. یعنی هر چیزی رو که اسمشو بشنوه، دیگه توی ذهنش می مونه و یاد میگیره. کاملا هم با زبون خودش حرف میزنه و همه ی کلمات رو تکرار میکنه البته با شیوه ی خودش! یعنی وقتی یه کلمه ای میشنوه، یا آهنگشو میزنه یا اینکه بخش اولش رو میگیره و دوبار تکرارش میکنه. مثلا نازی میشه: نانا...

چندتا آوا هم به همین روش برای خودش ساخته که اغلب کلماتش رو توی قالب اونا تلفظ میکنه. دایره لغات حسینم در 16 ماهگی شامل این موارد میشه:

بَ بَ: ببعی، پتو، سبد

بی بی: پیشی، پی پی

بو بو: جوراب، چوب شور

آ..آ: آقا، آسمون، آفتاب، آشغال

بابا: بابا، بالا، پارسا، بالش، گاوی، بابای

نانا: ناخن، نازی

ماهما: محمد

اَدَ: امیر

نَ نَ: حسن

ما: ماه

دایا: سایه

ابا: ابرو

دان: جان

دا: داغ

دو دو: گردو

اِ..اِ: اینجا

پا: پاشو، پاک کن (دستش یا پاش که کثیف شده یا جایی کثیف شده)

اینّی: این یکی

دَ: درد، کفش، تخت، رفت

دیل: دل

دی: جیش، کیف، خیس، شیر، دوغ

مَ: من

نی: نیست

اَنه: انگور

نا: ناف

دود: سوسک

گیگی: گل، گل سر

جوجو: جوجو

نی نی: نی نی

نه: نه

بَ: بله

آ..آ..آ: آخ آخ آخ

 

پی نوشت: توی کامنت های این پست تجربیات خودتون رو در مورد آموزش دستشویی رفتن و گرفتن بچه از جیش برام بنویسین.

اینکه از چه سنی و از چند ماهگی شروع کردین؟

همزمان با گرفتن از شیر بوده یا نه؟

چه مدت طول کشیده تا کاملا بچه از پوشک جدا بشه؟

از شورت های آموزشی استفاده کردین؟

از لگن استفاده کردین؟

چندبار مجبور شدین خونه و فرش هارو آب بکشین؟

و مسائل دیگه...

 

 

   + ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

پری بدون هوو

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

توصیه شوهرداری: فرصت دلتنگی

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

قسمت هفتم

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()