Daisypath Anniversary tickers هم و ازواجهم

هم و ازواجهم

آنها و همسرانشان در سایه ‏هاى قصرها و درختان بهشتى بر تخت‏ها تکیه کرده ‏اند / یس:56

اتل متل ترانه

مامانای مهربون و باباهای وبلاگ خون (هستن؟)

اتل متل ترانه شعرای کودکانه

عشق تازه ی حسین م یه کتاب خیلی نازه که توصیه می کنم اگر طفل زیر هفت سال دارین حتمن براش بخرین و بخونین. این کتاب مجموعه ای از 5 تا کتاب هستش که شعراشم همه قشنگ و مورد پسند بچه ها هستن. متن هیچ کدوم از شعراش هم روی اینترنت نیست. من یکی از مورد علاقه های حسین م رو براتون میذارم. 

 

یه گربه ی بی ادب

همش تو خونه ی ماست

مامان میگه گربه هه

برای من معماست

جای همه چیزارو

گربه هه خوب می دونه

خوراکی های ما رو

می خوره دونه دونه

یه وقتایی گربه هه

میاد خونه با دوستاش

از اون همه آب نبات

فقط می مونه پوستاش

مامان میگه گربه ها

نمی خورن آب نبات

گربه یی که تو میگی

نشسته توی چشمات

   + ; ۳:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

عشق ممنوع

یه پست می خام بذارم واسه دخترایی که فکر میکنن در آستانه ی زن دوم شدن هستن و برای اونایی که مردی متاهل بهشون ابراز عشق کرده یا عاشق مرد زن و بچه داری شدن.

منتظر باشین...

   + ; ۳:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

با پی پی یه؟؟

خداروشکر می کنم بخاطر پسرم. بخاطر ادب و رفتار اجتماعی قوی پسرم. با این سن فنچی که داره گاهی اوقات خیلی درست رفتار می کنه.

مثلن اگر لقمه ی بزرگ بذارم توی دهنش یا اگر توی لقمه ش مرغ یا گوشت ریش ریش شده باشه (که بهش میگه مو) یا خلاصه هرچیزی که خوشش نیاد، دهنش رو باز می کنه و غذا رو میریزه توی دست من.

ولی پنجشنبه که افطار مهمون بودیم، چند بار این اتفاق براش پیش اومد؛ اما هر بار حتی شده چشماش پر از اشک شدن و لقمه رو قورت داد و درنیاورد. بهش گفته بودم مامان جون خیلی زشته غذاتو از دهنت دربیاری. خب بقیه که دارن اونا هم غذا می خورن حالشون بد میشه وقتی تو این کارو میکنی!

یکی از رفتارهای حسینم در مورد حرف زدن با دهان پُره. بچه م دیگه تقریبا می دونه که با دهان پُر از غذا نباید حرف بزنه. مگر اینکه یادش بره که به محض تذکر رعایت میکنه. البته همیشه هم بهش تذکر نمی دم که دیگه زیادی گیر بیخود نشه.

در مورد همه چیز سعی میکنم خیلی سخت گیر و دقیق و تمیز رفتار نکنم. چون این رفتارای بزرگترا بچه رو وسواسی می کنه. مثلا هر بار که بره توی حیاط بازی کنه دستاشو نمی شورم. میذارم با همه لباساش و با سرش و صورتش و موهاش و دماغش و چشماش بستنی بخوره. میذارم دستشو بکنه توی لیوان آب و یک ساعت با همون یه ذره آب بازی سرگرم باشه.

رفتار دیگه ی حسینم اینه که چندبار بهش گفتم مامانی آدم وقتی خوابیده نباید غذا بخوره. ممکنه بره توی گلوش و اصلن کار خوبی نیست. این یکی رو دیگه محاله فراموش کنه. حتی شده من یادم بره و در حالتی که خوابیده چیزی بهش دادم و بچه م بلافاصله از حالت خوابیده پاشده و نشسته و گفته: خوابیده نتولَم (خوابیده نمی خورم) اونوقت منم براش غش کردم که یادش بوده.

یه اخلاق بامزه ش اینه که وقتی یه کلمه ای رو با زبون خودش میگه و من نمی فهمم که داره چی میگه، با هرچی که بتونه اونقدر توضیح میده برام تا بالاخره من می فهمم و جفت مون احساس موفقیت و شادی می کنیم. مثلن اگه بگه (بیس! بیس! بیس می تام!) بعد من نفهمم که چی میگه، خودش میگه (مدازه خلیدیم، تو یشتاله!) بعد من دوزاریم میوفته و پر درمیارم از خوشی که فهمیدم پسرم چی میگه و چی میخاد! سیب میخاد که از مغازه خریدیم و توی یخچاله!

یه اخلاق خوب دیگه ش که خوشم میاد اینه که بچه م انتخاب داره و لزوما دنباله روی بچه های دیگه نیست. مثلن رفته بودیم بیرون با دوستم که دختر 4 ساله ش هم با ما بود. گفتم بچه ها چی دوس دارین براتون بخرم؟ آب میوه یا بستنی؟ فاطمه سریع با خوشی و ذوق گفت: بستنی! بستنی! ولی حسینم خیلی موقر و جنتلمن با آرامش گفت: مامان من آب میده میتام (مامان من آب میوه میخام).

یا اینکه سر سفره بهش میگم مامان ماست میخای میگه نه نتام (نه نمیخام) دود می تام (دوغ می خام).

یه عادت بدی من دارم که خیلی وقتا بجای بله گفتن و جواب مثبت دادن، سرم رو تکون میدم و درهمون حال میگم: همممم... ای خدا! انگار که آینه! محاله چیزی از حسین بپرسی و جوابش بله باشه و حسین همین رفتار منو تکرار نکنه! فعلن در حال ترکیم. البته هردومون. اما راستش اینه که این رفتاری نیست که من بدم بیاد و بخام خودم یا حتا حسین ترکش کنیم. اما می ترسم عادتش بشه و توی مدرسه به بچه م گیر بدن.

یه کار بامزه دیروز کرد. رفته بودیم خرید که وسایل بهداشتی بخریم. یه دستمال خوشگل بود که روش عکس بچه و نقاشی و اینا داشت. یه بسته برداشتم و دادم دستش و گفتم  حسین میخای اینو برات بخرم مامان؟ دستمال رو دادم دستش و خودم هم رفتم اون طرف مغازه طرف مایع های دستشویی.

چند دقیقه ای به عکسای دستماله نگاه کرد که خداییش خیلی خوشگل بود و خودم دلم میخواست بخرمش اصلن! بعد اومد پیشم و در حالیکه هی سرشو مثل حالته نه گفتن به عقب می برد تند تند گفت: اینو نتام! اینو نتام! خودم خونه دالم! (اینو نمی خام! خودم خونه دارم)!

یادم اومد که بچه م راست میگه. هنوز یک دستمال پر روی کمدش داره. گفتم باشه مامانی پس برو بذارش سر جاش.

گفت: تُجاست؟ (کجاست؟)

بهش نشون دادم کجا باید بره و بچه م خودش رفت دستمال رو گذاشت سر جاش. بعد صابون مایعی رو که برداشته بودم دادم دستش تا هم توی خرید شرکتش داده باشم و کمک کنه و هم خودم چیزای دیگه رو بردارم. نشسته بودم و داشتم تاریخ و قیمت شوینده هارو می خوندم و حسینم کنارم وایساده بود و همه حواسش به صابون توی دستش بود.

بعد یهو گفت: مامان این چیه؟

گفتم: صابونه مامان

باز گفت: این چیه؟

گفتم: صابونه مامانی

باز گفت: این با چیه؟

گفتم: مامان جون صابونه دیگه! چیش با چیه؟

با صدای بلندی که هر کی توی مغازه بود شنید گفت: با پی پی یه؟

خیلی خنده م گرفته بود؛ گفتم: نه مامانی! با پی پی نیست. با دسته!

...

...

...

کدوم یک از ما کار درستی می کنیم؟

زن اول دارا و بقیه خانواده ش، موضوع ازدواج دوم دارا رو بشدت از بچه ها پنهون می کنن. یک پسر هفت سال و نیمه و یک دختر چهار ساله. بالاخره روزی میرسه که این بچه ها حقیقت زندگی شون رو می فهمن. آیا اون موقع ضربه براشون خیلی سخت تر نمیشه؟ نمیدونم... شاید هم نشه.

من ولی روش متفاوتی دارم. من از همین حالا مدام به حسین میگم که یک خواهر و یک برادر داره. اسماشون رو بهش میگم و عکساشونو نشون میدم و میگم اونا داداش و آبجی تو هستن. باباشون مثل تو بابا داراست اما مامان شون یه خانوم دیگه است. بعد میگم دوسشون داری؟ بچه م هم میگه: بله

هیچ قصد ندارم هیچ چیز رو ازش پنهون کنم. نگرانی خاصی هم از نوع زندگی مون بابت بچه م ندارم. چون خودم شخصا ندیدم بچه های ازدواج دوم هیچوقت از پدرشون تنفر داشته باشن یا حسرت زندگیه دیگری رو بخورن. بلکه همیشه برعکسش رو دیدم که قلب های پر از کینه و تنفر متعلق به بچه های ازدواج اوله.

البته همه چیز بستگی داره به رفتار و تربیت مادر و این که چه دیدگاهی برای بچه ها ایجاد کنه. امیدورام هیچ کدوم از بچه های ما این احساسات بد رو تجربه نکنن و می دونم با دعا و عمل نیک هر سه ی ما انشالله که همین اتفاق هم میوفته. تا کور شود هر آنکه نتواند دید

   + ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

خونه ی مادربزرگه

عشق از کجا میاد. این عشق از کجا میاد واقعن. به نظر من به وجود اومدنه عشق مثل بدنیا اومدنه یه آدمه. مثل تولده یه بچه س.

این عشق هیچوقت خودبخود از بین نمیره. برعکس اگر در مسیر درستش باشه، رشد میکنه و شکوفا میشه و یا اینکه خراب میشه و از بین میره. شایدم کاملن کشته بشه. دقیقن مثل یه آدم که اگر کشته بشه زندگیش تموم میشه.

بنابراین هر عشقی خودش یه زندگیه کامله. مهم تر و جاودانه تر از هر عشقی، عشق بین بچه ها و والدین می تونه باشه. ممکنه این عشق هم حتی از بین بره ولی خیلی خیلی سخت و در شرایطی که دیگه خیلی ناجور و استثنایی باشه این اتفاق میوفته. یعنی پدر  یا مادری که بچه شون رو نخان و یا بچه ای که عشقی به پدر و مادرش نداشته باشه.

اینکه حسین عاشق من باشه رو خیلی خوب درک می کنم و کاملن برام جا افتاده است. می تونم قشنگ منطقشو درک کنم. اما اینکه بیشتر از من عاشق باباشه بعضی وقتا حتا حرصم رو درمیاره و حسادتم رو قلمبه میکنه. ای بابا! نه نه ت منم بچه! هرچی زحمت داشتی از روز اول بسته شدنه نطفه ت روی دوش من بوده. حالا چه جوریاست که تو اینجوری خودتو واسه باباهه به آب و آتیش می زنی و میخای براش هلاک شی؟؟!!

از کجا میاد این عشق... البته دارا شخصا پدر خیلی مهربونی هستش و همه ی بچه هاش خیلی دوسش دارن. در کل دارا آدم مهربونیه و هر کس گه بشناسدش نمی تونه دوسش نداشته باشه.

یک موضوع دیگه هم هست که معمولن بچه با مادرش انگار که دشمنه. دلیلش هم اینه که اولا وقت بیشتری رو با مادر سپری می کنه و دوما اینکه مادر بیشتر بهش امر و نهی میکنه و بیشتر از هرکسی دغدغه ی تربیتش رو داره. برای همین بچه دست و پاش رو در کنار مادر بسته می بینه و در کنار دیگران بخصوص پدر (یا پدر بزرگ و مادربزرگ) خودش رو آزاد حس می کنه.

مخصوصن اگر پدر و مادر با هم هماهنگ هم نباشن و مثلا مادر تذکری به بچه میده یا قانونی براش میذاره، باباهه هی بگه ولش کن!‌ چیکار داری بچه مو! و از این مدل حرفا. خداروشکر این یه مورد رو ما نداریم و آقای دارا حتا اگر من حرف اشتباهی بزنم و قانون اشتباهی هم وضع کنم، جلوی حسین ظاهرش رو حفظ می کنه و با من مخالفت نمی کنه.

هیییی... آقای دارا تشریف بردن مکه. کلی بهش تذکر دادم که لبنیات و بستنی و این قبیل قضایا رو نخوره. خودم هم پیگیر واکسنش بودم که خداروشکر یه روز صبح که داشتیم می رفتیم سر کار و دارا هم اون روز نه موتور داشت و نه ماشین، میدون ونک انداختمش پایین از ماشین و گفتم الان میری هلال احمر بغل بیمارستان خاتم الانبیا واکسن میزنی. خلاصه که واکسن زده بود و مثل بچه ها در بدر دنبال من که با ذوق و شوق بهم خبر بده که حرفمو گوش کرده و واکسنشو زده. آخه اون روز من موبایلمو جا گذاشته بودم و دارا جان به هرجایی تونسته زنگ زده که منو پیدا کنه.

جمعه اون هفته دارا گفت: عکس حسین رو به مامانم نشون دادم.

با خونسردی گفتم: راستی؟ کدوم عکسشو؟

دارا: همون که لباس سبز پوشیده. مامانم اشک توی چشماش جمع شد و گفت چقدر شبیه داداششه. (یعنی چقدر حسین شبیه پسر بزرگ داراست)

پری: راست میگه. خیلی به هم شبیه هستن. کاملن معلومه داداشن.

دارا: مامانم گفت بیارش ببینمش.

پری: تو چی گفتی.

دارا: گفتم نه!

پری: وا! چرا؟

دارا (با زبون بازی و چرب زبونی): آخه منظورم این بود که بدون مامانش نمیشه! اول مامانشو باید بخواین!

پری: برو زبون باااااز!!!!

دارا: راس میگم خب!!

پری: بهرحال اگر خاستی حسین رو ببری کسی غیر از مامانت نباید خونه باشه.

دارا: اونجوری پس باید مامانمو بیارم!!

پرینیشخند

دارانیشخند

.

.

.

حسین کلی شعر یاد گرفته از مامانی. البته با زبون کودکانه ی خودش و دست و پا شکسته.

علی کوچولو این مرد کوچک،

ای ایران ای مرز پرگهر،

مادر من مادر من تو یاری و یاور من،

یه روز یه آقا خرگوشه،

گنجیشک لالا سنجاب لالا،

حسنی نگو بلا بگو،

خورشید خندید صبح شده باز،

خانوم خانوما بعله، مرغ ما اینجاست بعله،

خروس زری پیرهن پری،

تاپ تاپ خمیر،

لی لی لی لی حوضک،

اتل متل توتوله،

عمو زنجیرباف،

حمومک مورچه داره،

حاجی لک لک در کجایی،

گنجشکک اشی مشی،

آهویی دارم خوشگله،

تولد چرا و چیه،

و کلی از آهنگای هنگامه یاشار

وای... دارم آتیش میگیرم... (شعر داریوش)

الان فعلن رفته توی کار دختر مردم. همش راه میره و میگه بلا ای بلا دختر مردم... بعضی وقتا هم حسابی قر میده که من دلم ضعف میره و تشویقش میکنم ولی باباش غرولند میکنه که مگه پسر میرقصه!!!

هر جا خورشید ببینه نشونش میده و میگه: (خورشید خندید=خورشید)

اگرم عکس قورباغه ببینه میگه: (قورباغه ساکت خابیده بیشه=قورباغه)

بچه م بسم الله الرحمن الرحیم هم بلده و تازه مثل آدم بزرگا زیر لب میگه. سر اذان نمازشو سریع میخونه و تموم میکنه و میره دنبال بازیاش. صلوات بلده و از اوناست که توی مسجد بلند صلوات میفرسته و در حال حاضر تا امام ششم رو هم بلده و فعلن رفتیم توی تمرین امام هفتم و امام هشتم.

   + ; ۱:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ تیر ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

پسرکم...دو سالگیت مبارک

عجله دارم. باید برم خونه. که حسین سفت بغلم کنه و صورتشو بچسبونه به صورتم و عاشقانه بگه: مامانم... مامانم...

یا وقتی دراز کشیدم بیاد بیوفته روم و بقول خودش منو فشار بده و له بده و بگه دالَم کشتی می گیلَم!! (دارم کشتی می گیرم)

بعضی وقتا جوگیر میشه و بر اساس کتاب ها و شعرهایی که براش خوندم خیلی جدی بهم میگه:‌ مادَل! مادَل! (یعنی مادر) یا به دارا میگه پِدَل! (یعنی پدر)

چند روز قبل از روز پدر، یه بار که بابایی زنگ زده بود، طبق معمول حسین گوشی رو گرفته و بهش میگه:بابا منو موتول سوالی میبلی؟ مامان پشت من بشینه تو جلوی من بشینی، اینجویی اینجویی موتول سوالی کنیم. بلـــــــــــه؟؟؟ بعد که یه کم دوتایی گپ زدن حسین به دارا میگه:پدل! ما لوز پدل خلیدیم (پدر! ما روز پدر خریدیم، یعنی کادوی روز پدر خریدیم!!) چون روز قبلش رفته بودیم برای دارا هدیه خریده بودیم. خدا رو شکر اون لحظه دارا نفهمید حسین داره چی میگه و قضیه لو نرفت.

یکی از علائق حسین اینه که مامان و بابا را بنشونه روی مبل و خودش هم وایسه وسط. بعد دستای کوچولوش رو سفت سفت میندازه دور گردنای ما و سرای ما رو می کشونه و سفت می چسبونه به صورت خودش و حال می کنه خودش. من و دارا هم که ضعف می کنیم براش.

بچه ام اهل احساسه، بنا بر حالش هر دفعه یه چیز صدام میکنه. یه بار به اسم، یه بار مامان،‌ مامانی، مامان پری، مامانم، مادر، مامان خانوم، مامان جون، مامان خانوم جون، مامان جان، مامان خانوم جان، پری خانوم، پری جان، مامان پری جان و ... خلاصه حالی میده به ما این وروجک شیرین گِل!!

دیشب شوخیش گرفته با من و میگه: پلی بده (پری بده) گفتم چرا پری بده مامان؟؟ خوبه!! غش غش می خنده و میگه: لاست میگم! پلی بده! گرفتم چلوندمش و گفتم: اواااااااا! تو (راست میگه) رو از کجا یاد گرفتی وروجک؟؟؟!!! کلمات جدید که میگه روحم تازه میشه. دیروز دوباره یه عکس وارونه دیده میخنده و میگه: تلّه ملّده (یعنی کله معلقه) باز من برق از سرم پرید و گفتم: اینو از کجا شنیدی تو!!!

یه بازیشم اینه که جای نقش ها رو با هم عوض میکنه و بازی میکنه. مثلا به من میگه تو خسینی (حسینی) من مامان پلی یم یا اینکه خودش تنهایی همه نقشارو بازی میکنه. میگه: بابایی منو دوس دالی؟؟؟ بعد صداشو کلفت میکنه که مثلا باباشه و میگه: بــــله!! دوش دالم!! سوال موتول بشیم؟ ...بـــــله!! موتول سوالی بلیم!!

عجیب تر برام اینکه تازگیا میشینه با پسرخاله ی 19 ساله ش پلی استیشن بازی می کنه. خواهرزاده م میگفت پری باید یه دونه براش بخری! گفتم چی چی رو بخرم!! تو دیگه بزرگ شدی مال خودتو بده به حسین دیگه!

 دوشنبه، یعنی شب تولد حضرت امیرالمومنین برای پسرم تولد گرفتم. شب قبلش یعنی یکشنبه سه تایی با بابایی رفتیم بیرون که کادوی تولد برای پسرک نازمون بخریم. چند جا رو دیدیم. از چند تا لباس من خوشم اومد. دارا نظرش این بود که اسباب بازی بخریم. دارا همیشه میگه لباس رو که بالاخره باید برای بچه بخریم. اگر بذاریم برای کادوی تولدش جرزنی میشه و انگار که بچه هیچ کادویی نگرفته.

اما من لباس رو ترجیح می دادم. چون حسین خیلی اسباب بازی داره و دیگه نمی خام از حد خارج بشه. دارا خودش هر دفعه که داره میره شهرستان برای بچه هاش اسباب بازی می خره و می بره. یعنی خانوم اول گونی گونی اسباب بازی میریزه دور و میده بیرون. من اصلا دوس ندارم که دارا این کارو با حسین هم بکنه. یه بسته چوب شور که پر از محبت باشه خیلی بیشتر برام ارزش داره.

اما لباس بالاخره نیازش میشه. اونم نه برای الانش. برای 2-3 سال دیگه ش چون الانشم تکمیله. یه کت و شلوار توی مرکز خرید هروی خوشم اومد اما به نظرم گرون اومد و نذاشتم دارا بگیردش. خودش راضی بود بگیره. بالاخره که رفتیم توی یه مغازه و حسین آقا به آرزوی دیرینه ش رسید و باباش براش اسکوتر خرید. واقعن عاشق اسکوتره.

 چند تا از کلماتش که الان توی ذهنمه می نویسم. البته کلمات غلطش. چون به قول مامانم وقتی درست حرف بزنه و همه چیز رو درست بگه دیگه بی مزه میشه. حرف (ر) رو (ل) تلفظ میکنه و این خیلی حرف زدنش رو شیرین میکنه.

موشاله: نوشابه

تنشتم: نشستم

تنشت: نشست

می شولم: می خورم

می شولی؟ : می خوری؟

دولاله: دوباره

بشالیم: بخوابیم

دالی؟: داری؟

 

 

 مطالب پایین رو چند ماه پیش نوشته بودم. الان دیگه پسرم تا 80 درصد کامل و واضح حرف می زنه و اینا رو فقط برای ثبت خاطرات خودم و حسین می نویسم.

میریم توی مغازه یا فروشگاه. مامان پری در حال خرید...
حسین: آآ؟ آآ؟ (آقا؟)
آقا: جانم (در حال غش و ضعف)
حسین: مـِــ (مرسی)
یا اینکه میره یه چیزی خودش برمیداره. به ویژه در اینجور مواقع دو (دوغ) یا مومو (نوشابه) یا دی (شیر) برمیداره و میگه بریم.
مامان پری: نه مامانی! هنوز پولشو به آقا ندادیم. باید پولشو بدیم، بعد که پولشو دادیم مال ما میشه.
حسین (در حالیکه با حالت رضایت و اطلاعت سرشو به یه سمت خم میکنه): با (باشه)
پول رو میدم دست حسین و اونم با قد کوچولوش از پشت پیشخوان مغازه دستشو دراز می کنه و پول رو میگیره سمت فروشنده. آقای فروشنده پول رو ازش میگیره. اگر خوده آقاهه تشکر کنه که هیچی وگرنه حسین انقدر سرشو کج میکنه و میگه: مـِــ مـِــ (مرسی) که یارو از رو میره. بعد اگر جنسی که خریدیم سبک باشه، مثلا پاستیل یا چوب شور یا شیر کوچیک، بعد از اینکه حسین پولو داد بهش، از آقای فروشنده میخام که خودش جنس رو بده دست حسین و حسین  هم از این کار کلی کیف میکنه.
بعد هم که می خواهیم از مغازه بریم بیرن:
حسین: آآ؟؟ آآ؟
آقا: جانم؟
حسین (در حالیکه به طرف آقا دست تکون میده): بابایی (بای بای)
آقا: بای بای

یکی از دردسرام اینه که توی مغازه ها سریع میره سراغ تخم مرغا. هیچ تصوری نداره از اینکه تخم مرغ چه دردسر کثیف و بدبو و چسبناکی می تونه درست کنه. یکی از ضدفانتزیام اینه که بریم توی مغازه و حسین یک شونه تخم مرغ بی زبون را خالی کنه روی خودش و روی زمین. خدایا اون روزو نیار!!



   + ; ٢:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

بارون عاشقی

سلام

این هوا دیوانه کننده است. حتی مرده اگه باشی می یاردت از گور بیرون و می ندازدت وسط شور طبیعت و زندگی. همیشه عاشق اردیبهشت بودم و هنوزم هستم. 11 ماه سال اگر مرده بودم، یک ماه اردیبهشت یهو زنده م میکرد و شارژم میکرد واسه ادامه ی راه.

این ابرها

این صداها

این رعد و برقا

این آسمون های تاریک

این روزای بی خورشید

این خورشید پشت ابرا

این بادها 

این پریشونی و مستی درختا

و این اردیبهشت

که همه چیزش و همه جاش دوست داشتنیه

چه بارونی!!

از بس که تند و درشت و شدیده

صداشو که میشنوی فکر میکنی داره تگرگ میاد

این هوا

که میره توی نفسم

میره توی دماغ و دهنم

انگار که مستی آوره

دیوانه کننده است

انگار عشق آوره

خیلی عاشقم

خیلی

خیلی به اردیبهشت

خیلی به دارا

خیلی به حسین

ممنون اردیبهشت

عاشق ترم کن بارون

ممنون خدا...

ممنونم دوستانی که توی این مدت پیگیر وضعیتم بودید. الحمدلله. حال هرکسی در هر زمانی و در هر وضعیتی و با هر مصیبتی و با هر جشنی و با هر سختی و با هر آرامشی، فقط و فقط بستگی به خودش و بستگی به نگاهش به زندگی داره.

خانواده ی دارا، یعنی پدر و مادرش و خواهر و برادراش الان دیگه همه شون علنا موضوع ازدواج منو و دارا و حضور حسین رو می دونن. شاید بعضیاشون قبلا یه چیزایی می دونستن یا شک هایی داشتن. اما الان دیگه همه شون توی مرحله یقین و وسط ماجرا هستن.

کاری با ما (من و حسین) نداشتن. نه خوب و نه بد. حرف هایی با دارا زدن ولی اونا هم دیگه ناامید شدن از اینکه بخوان رابطه ی ما رو بهم بزنن. دیگه اونا هم مثل زن اول و خانواده ی زن اول می دونن که مجبورن این اتفاق رو قبول کنن. چه بخوان و چه نخوان. چه خوششون بیاد و چه خوششون نیاد. پس فعلا بعد از جنگ با دارا در جنگ با خودشون هستن.

اونها که با من طرف نیستن. با دارا طرف هستن و دارا خودش به تنهایی از من و خودش و ازدواج مون دفاع می کنه. البته من و خانواده م هم این روزها رو گذروندیم و این استرس ها و این باورنکردنا و این جنگا رو داشتیم... میگذره...

از اول سال جدید، بچه م بطور ناگهانی و خیلی یهویی زبون باز کرد و دیگه دوره ی دی دی و نا نا و بی بی و دو دو تموم شد به سلامتی.

الان مدتی هستش که دیگه حرف میزنه و حتی فکر میکنه و نظر میده و موضوعاتی رو به خاطر میسپاره و در زمان مناسب بازگوشون می کنه. البته حرف زدنش فعلا کودکانه است و خیلی از لغات رو نمی تونه بگه ولی بهرحال تلاش خودش رو می کنه و کم نمیاره. خیلی هم حرفای آدم بزرگارو تکرار می کنه. گاهی هم کلماتی می سازه که ما معنیش رو نمی فهمیم و هرچی هم توضیح میده برامون معلوم نمیشه داره چی میگه.

جدیدترین حرفی که پریشب زد و ذوق مرگم کرد این بود که من به پهلو دراز کشیده بودم، اومد پشتم خوابید و سفت سفت بغلم کرد و صورتش رو فرو کرد توی پشتم و گفت: من مامان دوست می یعنی من مامانو دوست دارم. انقدر این جمله برام گوارا بود و انقدر بهم چسبید که احساس کردم 10 سال جوون شدم.

مدتی هست تصمیم گرفتم که تلاش کنم بجای شوهر به چشم یک عاشق به دارا نگاه کنم. بعضی وقتا خیلی هم جواب میده. پای زن و شوهری که درمیون باشه، ممکنه توقعات هم زنده بشن. حق من و حق تو هم سردربیاره. اما وقتی به چشم عاشق بهش نگاه کنی، مشکلاتش رو درک میکنی و قدردان سختی هایی میشی که بخاطر آسایش تو میکشه. نه اینکه چه با زبونت و چه با عملت بگی چشمش کور! وظیفشه! باید بکنه!

یک توصیه ی شوهرداری هم براتون دارم. اینو خودم تالیف کردم:

برای فرمانروایی به قلب و روح شوهرتون، بجای باز کردن گره های روحیش، کافیه فقط گره های روحیش رو بشناسین و بجای همیشه توجه خواستن، توجه کنین. بجای همیشه دهان بودن، گاهی هم گوش باشین. بجای همیشه شونه خواستن، گاهی هم شونه باشین واسه دردها و گریه هاش.

وقتی گره های روحی شوهرتون را شناختین، دیگه نقطه های حساس براتون روشن میشن و همه چیز مثل یه کتاب باز جلوتون نمایش داده میشه. دیگه می دونین چی بگین و چجوری بگین و کی بگین و اصلا بگین یا نگین. دیگه می دونین دردای روحیش کجاست و می تونین مامن و پناهش بشین. هم عشق بدین و هم عشق بگیرین و بجای جنگ و حسرت و نفرت و حسادت و درد، زندگی کنین. عاشقانه زندگی کنین.

درهای روح تون رو به روی احساس ناکامی ببندید.

بسم الله

زندگی رو شروع کنید

   + ; ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
    پيام هاي ديگران ()

مادرشوهر

دنبال یه سکوتم

یه سکوت شبیه یک پیانوی خیلی آروم

دنبال یه آرامشم

یه تنهایی

یه تنهاییه بدون استرس

بدون فکر مشغولی

بدون نگرانی

بدون کارهای روی زمین مونده که منتظرن بری انجام شون بدی

هی تو رو میکشونن طرف خودشون و نمیذارن توی خودت آروم باشی

خیلی اوقات آرزوی حال و هوای فیلم ساعت ها و موسیقی این فیلم رو دارم. در کل نمیگما. چون خودکشی یکی از محورهای این فیلمه و منظورم به اون نیست. منظورم تنهایی های زن های فیلمه. و مدل تنهایی هاشون و چیزایی که تنهایی شون رو باهاش پر می کنن و مهم تر از زن ها، اطرافیان اون ها، بچه ها و شوهراشون که که احساس می کنن یه حریم مقدس نامرئی دور زن هاست که اجازه نمیده کسی به تنهایی و حریم خصوصی شون وارد بشه و اون ها رو دور و درخور احترام جلوه میده.

و پختن کیک

و گل ها

و حاملگی

و مادر و دختر

و مادر و پسر

و آشپزی

و ترکیدن بغض زنونه

و نشستن زنونه کنار کابینت ها

و همونجا گریه کردن

و مریل استریپ که همیشه دوسش دارم

و نیکول کیدمن که توی این فیلم دوسش دارم

و جولیان مور که توی این فیلم دوسش دارم

چندین ساله ندیدمش این فیلم رو. اون موقع که داشتمش هی نگاش میکردم. اما دیگه ندارمش. می خوامش باز. کسی داردش؟

یا لینک دانلود موسیقی ش رو؟

کسی هست این فیلم رو دیده باشه تا درباره ش با هم حرف بزنیم؟

یا برام بیاردش؟

یه موسیقی آروم...

مثل موسیقی که روی این وبلاگ هست

همینطوری توی گوشمونه

یه بند...

من و ماریا

الان

یا حتی مثل حرفاش که از جنس عاشقانه های جوونی هست. اتفاقی دیدمش. توی تازه آپدیت شده های پرشن بلاگ. گناهی نداره. نسبتی هم با من نداره هیچ جوره. نرین حمله کنین بهش!!

اگر کامنت هاش باز بود براش می نوشتم کسی که انقدر خوب می نویسه یک (هیچ) نیست!

چقدر آدم متفاتی شدم من

با خودم

با همه چیز

...

این یه خودگویی بود. ادامه ی یه فکر و یه سری فکر. با ربط و بی ربط

 درباره موزیک فیلم ساعت ها

 

 

 

 

 

 

 

 

×××

 

یه اتفاقی افتاده

اتفاقی که منتظرش بودم

و منتظرش بودیم

من

دارا

و همه

دارا آخر هفته ی گذشته رو شهرستان بود. دیروز صبح رسید تهران. ساعت 9 صبح بهم زنگ و زد و بدون مقدمه گفت: کی دیروز زنگ زده و همه چیز رو به مامان من گفته؟!!

من از هیچی خبر نداشتم. خانواده م هم همینطور. ولی دارا فکر می کرد کسی از طرف ما تماس گرفته. چون کسی که تماس گرفته هیچ بدگویی از من نکرده و حتی به نفع من و در جهت دلسوزی و نگرانی برای من حرف زده.

دارا گفت: یه نفر زنگ زده خونه مامانم و گفته من دوست پری هستم!

مامان هم گفته پری کیه؟

خلاصه...

مامان دارا هم صبح به دارا گفته تو پری می شناسی؟ این حرفا راسته؟

دارا هم گفته بله... راسته...

دارا فعلا دغدغه ش اینه که بفهمه کی این کارو کرده. چیز زیادی برام تعریف نکرد از حرفای مامانش. اصولا خودش هم اون زمان گیج و گنگ بوده و خیلی نفهمیده مامانش چیا می گفته. فقط اینو گفت که مامانم پرسید بچه ت چند وقتشه؟ و دارا گفته یک سال و نیم. 

دیگه هم تا الان خانومه مادر درباره ی این موضوع حرفی با دارا خان نزدن. هیجان دارم و از این اتفاق خوشحالم و از خدا ممنونم. ولی برام مهم نیست چه اتفاقی بیوفته و مادر دارا چه واکنشی داشته باشه و یا اصلا واکنشی داشته باشه یا نه.

بیشتر خوشحال میشم اگر پیگیر حسین بشه. به دارا گفتم برام مهم نیست منو قبول نکنن یا باهام خوب نباشن. همین که حسین رو قبول کنن برام کافیه. هرچی باشه حسین هم اسمشون هستش. هم خون شون هستش.

دارا خندید و گفت: دیوونه!!! مگه ستایشه؟!!

گفتم: نمی دونم من ستایش نمی بینم. من احساس خودم رو گفتم.

   + ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

بیداری جنسی

مادرا!

چه دختر دارین و چه پسر...

حواسا جمع...

خیلی کار داریم، خیلی...

خیلی باید دقیق باشیم، خیلی...

یکی از دستورهای تربیتی برای حفظ عفت دختربچه آن است که دختربچه شش ساله را روی پای نامحرم ننشانید. چون اگر مورد سوءاستفاده جنسی قرار بگیرد، قادر به دفع آن نیست.

امام باقر (علیه السلام) می فرمایند:

اگر کودک سه سالش تمام شد، هفت بار بگوید لا اله الّا الله، سپس رهایش کنید.

وقتی به سه سال و هفت ماه و بیست روز رسید، هفت بار بگوید محمد رسول الله، سپس رهایش کنید.

این آموزش چه فایده ای دارد؟

شاید در آفرینش جایگاهی برای او ثبت می شود؛ یا شاید محافظانی از جنس فرشته برایش به وجود می آیند. این امر، خبر از یک سرّ باطنی دارد که رازش را خداوند هستی می داند. این نوع تربیت دینی و ده ها دستورالعمل تربیتی برای کودک، خود عاملی است تا بیداری جنسی کودک به تأخیر بیافتد و زودتر از زمان بلوغ، هیجان های درونی جنسی، او را وادار به تخلف اخلاقی نکند.

بچه ها چه دختر و چه پسر از حدود پنج تا شش سالگی یک بیداری جنسی دارند که باید حفظ شوند تا به انحراف نیافتند.

روزی در مجلس امام رضا (علیه السلام) دختر یکی از افراد حاضر وارد مجلس شد و بعضی از افراد حاضر در جلسه او را بوسیدند و نوازش کردند.

امام پرسیدند: این دختر چند ساله است؟

گفتند: پنج ساله

امام رضا (علیه السلام) نه او را لمس کردند و نه بوسیدند و نه نوازش کردند.فقط جایگاهی را به او نشان دادند و فرمودند: در آنجا بشیند.

آن دختر بالغ نیست ولی مردهایی که او را لمس می کنند حس دارند و اگر پای شیطان هم وسط بیاید و با لذت جنسی او را نوازش کنند و ببوسند، آیا برای این بچه ضرر ندارد؟!

(از کتاب قرار، خانوم طاهره همیز)

 

 

 در کتاب وسائل الشیعه آمده است که امام صادق علیه السلام فرمودند: کودک وقتی که سه ساله شد او را یاد بدهید که هفت بار «لااله الا الله» بگوید. سه سال و هفت ماه و بیست روزش که شد، هفت بار «محمد رسول الله» بگوید، بعد رهایش کنید، چهار سالگی که کامل شد هفت بار «صلی الله علی محمد و آل محمد» بگوید. وقتی در پنج سالگی دست چپ و راستش را شناخت، رو به قبله اش کنید و سجده یادش بدهید و در شش سالگی رکوع و سجود را بیاموزد و در هفت سالگی دست و صورت شستن و وضو را یادش بدهید و در نه سالگی وضو را باید کاملاً آموخته باشد و این مراحل اگر طی شد و یاد نگرفته بود توبیخش کنید و در ده سالگی نماز بخواند و اگر نخواند باید توبیخش کنید «فاذا تعلم الوضو و الصلاة غفر الله تعالی لوالده ان شاء الله» اگر این گونه نماز یاد گرفت، خداوند پدر و مادرش را انشاء الله می بخشد. 


نکته بسیار مهم تربیتی اسلامی این است که درهفت سالگی، با صمیمیت و محبت کودک را به نماز وادارید و در ده سالگی اگر نخواند او را توبیخ کنید. از روایات معلوم می شود که سن زیر هفت سالگی، سن سید بودن بچه، سن تقلید، تلقین و عاطفه است و هنوز زمینه ی پذیرش جدی را ندارد و لذا از همان دو ... سه سالگی سجده کردن کودک تشویق می شود . آرام آرام کلمات «لا اله الا الله» به او آموخته می شود، بعد به صورتی این روند پیش می رود که با ملایمت و تشویق و جایزه، کودک در سن هفت سالگی بتواند نماز بخواند.

 

 

 

   + ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

نمره ی 20

امروز پسرم 20 ماه و 20 روزشه.

خیلی بزرگ شده. هم از نظر رفتاری و هم از نظر احساسی و هم از نظر تفکری. خیلی دوس دارم تجربیاتم رو درباره ش بنویسم. چیزایی رو که می خونم و یاد می گیرم و بنظرم جالب و مفید هستن به شماها هم یاد بدم و در مورد چیزایی که بلد نیستم یا  چیزایی که خسته و کلافه م میکنن، از شما راهنمایی بگیرم.

دارم کم کم به از شیر گرفتنش فکر می کنم. ولی اصلا نمی دونم باید چیکار کنم. ترجیح میدم از روش های سنتی که باعث اضطراب و غصه ی بچه میشن استفاده نکنم. شما از چه روشی استفاده کردین؟

از الان می تونم تصور کنم بچه م چطور غصه دار و عزادار میشه. خودمم همینطور! فکر می کنم یه بحران روحی خیلی شدید رو هم من و هم حسینم تجربه کنیم. خودم بدترم!! وقتی فکر می کنم که قراره حسین دیگه شیر نخوره و این ارتباط دو ساله باید قطع بشه، یه جوری دلم هرّی میریزه پایین و دلهره می گیرم که می خوام همون لحظه بشینم های های گریه کنم.

یعنی این بهترین احساس زندگیم و بهترین و آسمانی ترین لحظات زندگیم رو باید بذارم کنار؟!! چاره چیه... بعلاوه اینکه طبق دستور دینی پسر باید کمتر از دو سال هم شیر مادر بخوره.

هیچوقت فراموش نمی کنم اولین باری که حسینم سینه رو به دهنش گرفت. یعنی چنان احساس بزرگ و بلندی داشتم که دقیقا حس می کردم از اوج لذت نزدیکه که پرواز کنم. هنوزم از به یاد آوردنش غرق شادی و لذت میشم و شیرینیش رو توی دلم احساس می کنم. فیلمش رو دارم.

اون لحظه ی عزیز زندگیم، دارا داشت ازم فیلم میگرفت و ماریا با کمک پرستار نی نی رو جوری نگه داشته بود که بتونه شیر بخوره. چون من نباید از حالت طاقباز تکون می خوردم.

بعد از فیلم گرفتن از اولین لحظه های شیر خوردنه نی نی، دارا دوربین رو میاره روی صورتم و ازم می پرسه: چطوری؟ منم میگم: خوبم... و واقعن واقعن خوب بودم و لبخندی رو که از اوج لذت، ناخودآگاه روی لبام بود هنوز احساس می کنم. خیلی سخته جدایی...

لذت می برم از اینکه حسین خاطره داره و اتفاقاتی که قبلن افتاده رو توی ذهنش مرور می کنه و در موردشون حرف میزنه و در حالیکه به نقطه ای نامعلوم خیره میشه ذهنیاتش رو بازگو می کنه.  مثل یه حالته رؤیا و فرو رفتن در خلسه... عاشق این حالتشم.

حسینم دیگه تقریبا حرف میزنه (هرچند با شیوه ی خودش و با زبون خودش) و منظورش رو توی 95 درصد موارد میرسونه اما چون این حرف زدن درست نیست و کاملا کودکانه و نی نی وار هستش، دلم براش ضعف میره. هر کلمه ای رو که می شنوه سریع تکرار می کنه و اگر اسم چیزی رو نگه دلیل بر نتونستنش نیست بلکه دلیل بر ندونستنشه.

مثلا وقتی برای اولین یه تانک اسباب بازی ببینه اسمش رو نمی دونه و جالب اینکه کم نمیاره و خودش الکی با اصوات نامفهوم یه اسمایی از خودش می سازه (بلوبلو، آنونو، دیدینا، آما، اونو) به امید اینکه من بالاخره یکی از اون اصوات رو تأیید کنم و بگم آفرین! درست گفتی! 

وقتی هم که اسم کلمه ای یا مفهومی رو یاد بگیره که دیگه یاد گرفته. مثلا اولین بار که برف دید نمی دونست چیه. اما حالا دیگه برف رو می شناسه و مدام میگه: برف! برف! برف!

کشف کردم که بچه م قدرت تطبیق و تشبیه رو هم داره. یه روز دوتایی نشسته بودیم توی اتاق وسطی و حسین در حال بازی کردن بود و منم توی نور آفتاب با آینه و موچین مشغول بودم. بعد یهو  انعکاس نور خورشید توی آینه رو انداختم روی دیوار و کلی دوتایی با حسین با همون لکه ی نور بازی کردیم. قبلا هم این بازی رو کرده بودیم. حسین ماه رو هم میشناسه. این دفعه لکه ی نور رو که روی دیوار دید تند تند و با هیجان گفت: ماه! ماه! ماه! فکر کرد ماه اومده روی دیوار خونه ی ما!

بچه م کارکرد (آفرین) رو کاملن یاد گرفته و ذوق مرگ میشه وقتی بهش میگیم آفرین و گاهی هم خودش فی البداهه و البته درست از این کلمه استفاده می کنه و میگه آ.. آ... بعد هم هی میگه: مامان! مامان! یعنی مامان تو هم بگو آفرین بهم.

حسینم کارکرد و جای درست استفاده از (مرسی) رو هم یاد گرفته و همیشه به موقع ازش استفاده می کنه و خیلی وقتا حتی به ما هم یادآوری می کنه.

(بِ بِ) به معنی بسم الله الرحمن الرحیم هستش که خیلی خوب جاش و کاربردش رو حسین یاد گرفته. ولی هنوز باید براش جا بیوفته تا مرتب ازش استفاده کنه. البته وقتی مثلا میخواد چیزی بخوره بهش یادآوری میکنم: الان باید چی بگی مامانی؟ میگه: بِ بِ...

دو تا کلمه ای که جدیداً یاد گرفته و اونارو درست هم ادا میکنه (بده) و (دیدی) هستن که از هردوشون هم بجا و درست استفاده میکنه. مخصوصا (بده) که در قسمت آمّه خواستن از مامان خیلی کاربرد داره!

اینکه حسین هنوز شیر مادر میخوره باعث شده هنوز خیلی نی نی گولو به نظر بیاد. اصرار داره لباساشو خودش بپوشه. بشدت مستعد یادگیری رفتارهای درست و غلط بچه های دیگه است. می تونه مدت زیادی تنهایی واسه خودش بازی کنه و با خودش حرف بزنه.

بوسیدن شیرین ترین کارشه. انقدر می بوسه می بوسه می بوسه که مامان و باباش از شدت ذوق و لذت غش می کنن! خوشگلم می بوسه ها! یه شیوه هم یاد گرفته که وقتی کار اشتباهی می کنه و من ناراحت میشم یا عصبانی میشم، میاد صدتا دستامو پاهامو می بوسه. خب طبیعتا منم دلضعفه میگیرم و مجبور میشم قوربون صدقه ش برم و لحنم از خشانت آمیز به لطافت آمیز برگرده و بهش بگم مرسی مامان! مرسی مامان! و کلا حال و هوای فیمابین عوض بشه!!

وقتی داره شیر می خوره. یهو بهش میگم: حسین!!! توی چشمای من نگاه کن! نگاه می کنه توی چشمام و من بهش میگم: دوستت دارم! اونم خنده ی شادی میکنه که حاکی از ذوق کردنشه و چشماش دوباره از لذت شیر خوردن خمار میشه و به بهشت خودش برمیگرده.

 یکی از  کارای حسین، شیوه ی اسم گذاشتن و کلمه ساختنه. به نظرم همینجوری باشه که توی حرف زدن پیشرفت کنه. چون کلماتی که می سازه به مرور زمان پیشرفت می کنن و به واقعیت شون نزدیک میشن. مثلا امیر رو که اول می گفت اَدَ و حالا میگه اَمی.

هرکسی توی خانواده اسم مخصوص به خودش رو داره!

دَدی: یکی از خواهرام

دو دو: یکی دیگه از خواهرام

دا دا: برادرم

دِ دِ: دوستش که اسمش فاطمه است

مَ مَ: محمد

مَ مَ: مریم

مَ مَ: محدثه (بنا به موقعیت و از تغییر لحنش می فهمیم منظور از مَ مَ چیست!)

نِ نِ: نگار

بَ بی: مامانم

حُ حُ: حسین

اَ اَ: خانوم برادرم و هر خانوم غریبه ای که بیاد خونه مون

نَ نَ: حسن

اَدی: علی

اَمی: امیر

آ آ: آقا

نانوم یا آنوم: خانوم (قبلن میگفت نا نا)

کلمه ای که منو دیوونه میکنه مخصوصا لحنی که موقع ادای این کلمه میگیره (بله) هستش. مثلا بهش میگم آب می خوای مامان؟ میگه: بله. البته حرف (لام) رو تلفظ نمی کنه. یه چیزی بین لام و دال میگه با یه لحن خیلی شیرین و مطیع و مظلوم که بال بال زدنای مامان رو در پی داره.

وقتی شاد و سرحال بشه یا توی مود شیطنت باشه همینطور کلمات نامفهوم هستش که می سازه. کلی هم اسامی عاشقانه به من و به باباش میده که تخلیه احساساتی ش میکنه.

مامان

مامی

مامانه

ما ما نه نه

مانه

مام دِ دِ

بابا

بابادِ

بابادی

باب دِ دِ

بابی

خیلی هم بخاد دیگه بهمون حال بده و خودش رو لوس کنه برامون بهمون میگه: مامو ... بابو...

 

 

 

پ.ن: از ته دل دعا می کنم خدای بزرگ به همه ی آرزومندا طفل نیکوکار و پاکیزه ای عطا کنه؛ الهی آمین

   + ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()

زندگی در قطار

مشاهده یادداشت خصوصی

   + ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٧ دی ۱۳٩٢
    پيام هاي ديگران ()