بودن یا شاد بودن...مسله این است
میخواستم بنویسم هوو داشتن اصلا خوب نیست. بعد با خودم فکر کردم این جمله چندان هم درست نیست. باید بنویسم هوو داشتن 50 درصد خوب نیست و 50 درصد خوبه. شاید مثل خیلی چیزای دیگه. شاید یک زن بدون هوو مشکلاتی با خانواده شوهرش داشته باشه که با هیچ هوویی قابل مقایسه نباشه! یا حتی مشکلاتی با خانواده ی خودش یا مشکلات مادی و یا مشکلات با شوهر...
حالا خوب نبودنه هوو چرا؟
یکیش این که هوو همش حسودی میکنه. البته این برای هر دو طرف بده. چون کسی که داره حسادت میکنه خودش هم کم در عذاب نیست! برای طرف مقابل هم که معلومه: و من شرّ حاسدٍ اذا حسد... اون موقع این حسادت ممکنه آتیش بزنه به همه چیز و باعث خودسوزی و همه سوزی بشه.
از وقتی که زن اول دارا موضوع رو فهمیده، اوضاع زندگی خیلی سخت تر شده و من و دارایم خیلی کمتر از قبل در کنار هم هستیم. این موضوع هم برای مراعات طرف مقابل هست، نه برای اینکه حق بیشتری داره. منتها اوضاع همینجوریا نمی مونه و خداوند خودش عدل مطلق هستش.
توی این حدود 6 ماه، این خانوم فقط یک بار رفت سفر که دو هفته هم موند و البته روز و شب رو به خودش و به همه زهرمار کرد. عید هم که دارا رو پیش خودش نگه داشت، گرچه من تنها بودم و روزای تلخی داشتم بخاطر دوری از دارا، ولی تک تک روزهای عید خودش و دارا هم زهرمار مطلق شد براشون.
حالا چند روزی میشه که برای اینجانبان پری و دارا کاشف به عمل آمده که خانوم قراری نانوشته و یک طرفه برای خودش گذاشته. برنامه ش این بوده که هر وقت ایشون تهران نیستن، دارا جان در کنار پری جان باشه و برای همین هم بوده که سفرهایی که نهایت فاصله بین شون 40 روز میشد و حداقل 10 روز طول میکشیدن، حالا به عدد صفر رسیده.
من بهش گفتم: وا! کی همچین قراری گذاشته!
دارا جان هم گفت: واسه خودش همچین قراری گذاشته و اصلا این موضوع یک بار هم طرح نشده بود!
و حالا نکته اینه که وقتی یکی بخواد یه چیزایی رو به نفع خودش خراب کنه، اونم به ناحق، یه چیزای دیگه به ضرر خودش خراب میشه! مثلا همین قرار یکطرفه که خودبخود رو میشه و دیگران رو هوشیار میکنه که حواسشون به چنین نکته ای هم جمع باشه!
بهرحال...جنگیدن خیلی آدم رو خسته میکنه. حداقل من که آدم جنگیدن نیستم. سعی میکنم کاملا مؤدبانه برخورد کنم و البته حداقل ارتباط رو داشته باشم و حتی بارها به دارا و به زن اولش گفته ام که عقیده ی من درباره ی زندگی اینه که بیشتر از هرچیزی باید شاد باشیم.
بارها گفتم اگر همه ی خانواده و آشناها رو توی جنگ یا زلزله از دست دادیم و از شهرمون آواره شدیم، باز هم میشه از صفر شروع کرد. این جملات رو مخصوصاً خطاب به زن اول گفتم. هم مستقیم به خودش و هم بارها از طریق دارا. گفتم اگر شوهرت بدترین کار دنیا رو هم کرده و اتفاقی بدتر از این در طول تاریخ برای هیچ بشری پیش نیومده، شبیه اینکه پدر یا برادرت رو کشته باشن اصلا، ولی باز هم نباید ناامید بود. نباید گفت دیگه هیچ چیز فایده نداره و دیگه هیچ راهی نیست و دیگه زندگی از بین رفت و همه چیز نابود شد و ...
بهش گفتم دست شوهرت رو بگیر و برو یه گوشه ی دنیا دوتایی با هم زندگی بسازین. جایی که منم نباشم و هیچ مشکلی هم نباشه و گذشته رو جبران کنین ولی نگو دیگه هیچ راهی نیست. همیشه باید یک راهی باشه و هست...
بهرحال... فعلا پری خانوم مسائل مهم تری داره و باید بیشتر از هر چیزی به فکر نی نی ش باشه که توی راهه...
سال نو مبارک
روزهای هوویی
ما سه نفر...
روز اول که این وبلاگ رو شروع کردم، توی اولین پست نوشتم:
اسم من پری است، اسم شوهرم دارا.
من همسر، زن و زوجه دوم دارا هستم. همسر رسمی، عقدی، دائمی اما... پنهونی!
من عاشق دارا هستم. دارا هم عاشق منه. سال٨۵ آشنا شدیم و توی همون سال هم عاشق شدیم و دیگه بهم گره خوردیم و سال ٨٨ هم عقد کردیم.
اسم من پری است. من تنهام به خیلی علت ها و حرکت میکنم چون ناچارم و دارا هم تنهاست به خیلی علت ها و حرکت میکنه چون ناچاره.
امروز می نویسم:
اسم من پری است. اسم شوهرم دارا. من همسر، زن و زوجه دوم دارا هستم. همسر رسمی، عقدی، دائمی، دفتری، دفترخونه ای، کتابی، کتابخونه ای، محضری، محضرخونه ای، زمینی، آسمونی، فعلی، همیشگی و علنی!! و این دوم بودن دیگه هیچ جوره به معنای دوم بودن نیست. فقط به معنای «دیگر» بودن است. الحمدلله...
نمی دونم قراره چی بشه و آینده میخواد چه شکلی باشه؛ اینو میدونم که من و دارایم نمی خواهیم و قرار نیست با هم نباشیم. در مورد زندگی دیگرش هم خواسته ی دارا همینه. بهرحال اول و آخر، برنده اونیه که صبورتره. صبر راه حل همه ی دردها و مشکلات رو میاره میذاره جلوی پات، کف دستت، توی دلت. ولی خیلی هم سخته. هوویم دختر خوبیه. دارا از هردومون بهتره و صبورتره. کاش بشه همه مون برنده باشیم.
نگران دارا هستم. خیلی تحت فشاره. همه جوره داره له میشه. تنها موندنام خیلی بیشتر شده و باید صبور باشم. مجبورم صبور باشم. اگر هم نتونم صبوری کنم، تنها کاری که ازم برمیاد اینه که ساعت ها و ساعت ها و روزها و روزها اونقدر گریه کنم تا اشکام تموم بشه یا دیگه نا نداشته باشم یا دارا پیداش شه و وجودش و حضورش مرهمم بشه.
این تنها موندن ها باعث میشه یادم بیاد که دوری باعث میشه به همدیگه مشتاق تر باشیم. وقتی فرصت با هم بودنامون میشه اینکه دارا یک ربع سر راهش بیاد منو ببینه، بیشتر یادمون میاد چقدر همدیگه رو دوست داریم. وقتی اونقدر سفت سفت سفت بغلم میکنه که انگار میخواد کاری کنه که برم زیر پوستش... عشق زیر پوستی...
هووی مهربانم و بقیه خانوم های محترم میخوان تک باشن، یکی باشن، خودشون باشن، فقط، انحصارطلبی... به این فکر میکنم که منم حس مشابهی دارم! میدونم با این روال جدید زندگیامون احتمالن هوویم هم این دلتنگی و اشتیاق دوری رو تجربه میکنه و در این صورت اونچه که تعلق به من داشت و در انحصار من بود، دیگه از دستم خارج میشه و دیگه فقط مال من نیست. کم چیزی نیست.
همزادپنداری میکنم باهاش. او هم با من همزادپنداری میکنه. حس بدی به من نداره. البته همین فقدان حس بد خیلی آزارش میده. نمی تونه با من بد باشه و هی عمداً کاری میکنه که احساس خوبش رو از بین ببره. فعلاً دارا موقعیت بدتری داره. چون خشم هوو نشانه رفته به سوی اوست.
کلیک: ثبت آمار ازدواج مجدد در ثبت احوال
برای دریافت رمز از طریق یاهو چت بهم خبر بدین. فقط در زمانی که آنلاین هستم. آفلاین نمی بینم: pari_email
هوو کشون
اثبات عشقه سه طرفه!!!
هوو بودن...هوو داشتن...
دیوانه بازی
عید شما مبارک
میان وعده
ما جا خوش کرده ایم یا...
پرفیوم اند لاو
حس لزجیدگیزاسیونیسم
پری کوچک غمگین
پرى بدون دارا :(
لذت های دنیوی
تحت تاثیر بودن
کسی هست که دلش بخواد تحت تاثیر باشه؟ اونم تحت تاثیر چیزی که بدش میاد یا اصلن نمیدونه چیه!
این مطلب رو بخونید:
و این آدرس رو حتمن ببینین:
توجه کنید توی مطلب این سایت هم به همون شخصیت ضد اجتماعی اشاره شده که من هم گفته بودم. ایول پری!!
وقتی یک نفر از پرشن استت یا هر آمارگیر دیگه ای برای سایت یا وبلاگش استفاده میکنه، از هر جایی که کسی به وبلاگش رسیده باشه بهش نشون داده میشه. بعضی از وبلاگا رو (که مثلن خودم براشون کامنت گذاشتم) حتی یک بار هم قبلن ندیده بودم!!!!!!! همه ی وبلاگایی که توشون به جای من کامنت گذاشتن یادم نیست اما این پایینی ها چند نمونه است. متن کامنت ها رو ویرایش نکردم و دقیقن کپی کردم. هرچند من به بعضی از نویسنده های این وبلاگا توضیح دادم که کامنت ها کار من نیست، اما همچنان اون کامنت ها چسبیدن اونجا...
نویسنده کامنت: پری هم ازواجهم
۱٠:۴۳ ب.ظ - چهارشنبه، ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
متن کامنت: کثافت فاحشه.ما جوونامون رو فرستادیم جلوی گلوله که شما ها زنده بمونین ومملکت رو به گند بکشید؟فکر کردید با ادای روشنفکریتون ادم شدید؟تف به روت مطمئنم حجاب درستی هم نداری
پاسخ نویسنده وبلاگ: (خصوصی برای خودم)
++++++++++++++++++++++++++
نویسنده کامنت: پری
۱۳/۵/۱۳٩٠ - ٢:۱۳ ب.ظ
متن کامنت: ننگ برتوباد که اینگونه حرمت خون شهیدان را ژایمال مینمایی
++++++++++++++++++++++++++
نویسنده کامنت: پری)هم ازواجهم(
سه شنبه 18 مرداد1390 ساعت: 14:16
متن کامنت: من نمیدوننم شما ها با چه رویی قلم میزنید .نه هنر دارین نه سواد درست حسابی.چراجمعش نمیکنی؟
پاسخ نویسنده وبلاگ: درود.والله پری خانم گرامی،قرار نبوده و نیست که همهء کسانی که در فضای مجازی اینترنت مطلب می نویسند مانند شما فرهیخته و با سواد و هنرمند و اهل ذوق و خیلی چیزهای دیگه باشند،تا ما بی سوادان و بی هنران و بی خیلی چیزهای دیگه در این فضا قلم نزنیم،ارزش والای هنر و ذوق و سواد امثال شما مشخص و هویدا نمیشه.پس خواهش می کنم اجازه بفرمایید ما هم قلم بزنیم.راستی هنر والا و اصلی و تخصصی شما رو هم از همین اسمی که روی وبلاگتون گذاشتید و توی آدرس وبلاگتون هم هست میشه تشخیص داد.شرمنده که اونجور جاها پا نمیزارم!!!!
توضیح: این وبلاگ تنها وبلاگی هست که لینکش توی وبلاگ لیلی و عماد هست!!!! و البته تبادل لینک متقابله!!!! می دونین که لیلی هم زن دومه!!!! و دیگه خودتون بفهمین منظور ایشون از "اونجور جاها" چیه!!!! من که نفهمیدم!!!!
++++++++++++++++++++++++++
نویسنده کامنت: پری
دوشنبه 3 مرداد1390 ساعت: 13:30
متن کامنت: خواهر من.ابجی کوچک من.هم کیش من هم پوشش من.حرص نخور .چادر لیاقت می خاد.من خودم قبل از تشرف به چادر خیلی مشکلات داشتم با دیدن مردای همکارم تحریک میشدم عاداتی پیدا کرده بودم که حتی ازلحاظ جسمی داشتم نابود میشدم خدا منو پیدا کرد مومنی رو سر رام قرارداد که منو ارشاد کرد الان همسر دومش هستم اون بود که چادر سرم انداخت چادر فقط محافظ جسم نیست روح منو چادر نجات داد همه عادات غلطمو دود کرد خدا توفیقت بده بیشتر ازین معجزه خدا بنویسی به وب منم سر بزن من مدیون ادمایی مثل تو هستم
++++++++++++++++++++++++++
متن کامنت: هیچ فکرکردی چرا من روز به روز سر حالتر وشادتر میشم ولی تو هی بد بیاری میاری؟فکر نمیکنی بین ادمها تفاوت هست از لحاظ لیاقت؟یه زنی دست وپا میزنه که مردش رو نگه داره اونوقت یه زن دیگه بدون هیچ تلاشی عین اهنربا همون مرد و جذب میکنه.جالبه نه؟
پاسخ نویسنده وبلاگ: من بد آوردم؟ کدوم بدبیاری ؟ اگه منظورت حال پدرمه باید یادت بیارم که همین اتفاق خیلی خیلی بدترش برای تو افتاده ولی سالها پیش شاید یادت رفته باشه. نه عزیزم اینطور که فکر میکنی فکر نمیکنم... من برای حفظ شوهرم کاری نکردم اون خودش به سمت من برگشت . من یه چیزی توی زندگیم دارم به نام آرامش روح و وجدان که با تمام خوشی های دنیا عوضش نمیکنم. بله بین آدمها خیلی تفاوته از نظر لیاقت من فقط مثل شما نبودم و لیاقت دومی بودن رو نداشتم برای همین از زندگیه شوهرم اومدم بیرون و خونه و زندگی و شوهرم رو تقدیم کردم به یه زن دیگه ولی همیشه خوبها میمونن یعنی بالیاقتها میمونن . یه نگاه به گذشته بنداز تا سختی هایی که کشیدی یادت بیاد . خداروشکر من هنوز پدرم رو دارم و فوت پدرت رو بهت تسلیت میگم. ای کاش تو هم یاد بگیری غم دیگرون باعث شادیت نشه عزیزکم...
خوشحالم که هنوزم منو میخونی!
توضیح: ایشون بخاطر پاسخ بسیار دندان شکن توسط دوستان تشویق شدن و وقتی براش نوشتم این حرفای من نیست بهم گفت برو دکتر حالت بده!!
می تونین خودتون برین و بخونین.
++++++++++++++++++++++++++
یه وبلاگ دیگه (نویسنده اش نخواست آدرسش اینجا باشه)
نویسنده کامنت: پری(هم ازواجهم)
دوشنبه 24 مرداد1390 ساعت: 14:45
متن کامنت: میشه جرات کنی وبا منم دوست بشی؟هیچ زنی منو قبول نداره.دارم دیوونه میشم.از نوشته هات معلومه زن مهربونی هستی شاید تو دلت جایی برای دختری که از 15 سالگی باباش مجبور به فاحشگیش کرد جا باشه
پاسخ نویسنده وبلاگ: سلام دوستم. خوشحال میشم که باهات دوست بشم. معلومه آدمه خوبی هستی![]()
++++++++++++++++++++++++++
متن کامنت: فکر نمیکنی اگر با یک مردی که شرایط مالی بهتری داشت_هر چند به عنوان همسر دوم_ازدواج میکردی زندگی بهتری داشتی؟من همسر دوم مردی هستم ودلم به حال شماها میسوزه که در فقر دست وپا میزنین ودلتون خوشه که تنها زن شوهرتون هستین
پاسخ نویسنده وبلاگ: ذکر خیر شما رو زیاد شنیده بودم!شما لازم نیست دلت به حال من بسوزه دلت به حال خودت بسوزه که تو این دنیا که یه ادم منفوری از دید جامعه و اون دنیات رو هم که با از هم پاشیدن یک زندگی از بین بردی.من با عشقم ازدواج کردم و اگر هزار بار دیگه هم به دنیا بیام باز هم مشکلات مالی رو به جون میخرم برای یک دقیقه در اغوش عشقم بودن.البته تو حتما چیزی از عشق نمیدونی چون یه جورایی گفتی که به خاطر پول همسر دوم شدی!!!!!!
در ضمن همسر دوم که نه!من میتونستم همسر اول و تنها همسر یک مرد پولدار باشم اما خودم ازدواج با عشقم رو انتخاب کردم و گفتم گور بابای پول.الان هم پشیمون نیستم حتی با وجود اینکه گاهی غر میزنم و اذیت میکنم.شما لطفا دلت به حال خودت بسوزه که خیلی بیشتر مستحق دلسوزی هستی!
++++++++++++++++++++++++++
چند تا دیگه هم بود الان یادم نیست. اگه باز دیدم از اونها کسی هدایت شد به صفحه ی من و توی آمارها دیدم، کپی می کنم. فقط میگم: متأسفم...
.
زن بودن و حس مردونه
قسمت ششم
سین جیم
سلام
تبریک میگم. در کل دیگه! همین جوری واسه دور هم بودن! ماه مبارک رمضان هم که نیامده هنوز که تبریک بگم ولی ماه رمضان فرداتون هم مبارک! شما خوبین؟ باید به عرض برسونم که نه پری دیوونه شده! نه وبلاگ افتاده دست یکی دیگه! نه قصد سنجش میزان بی جنبگی برخی دوستان رو داشتیم (چون قبلن اثبات شده!!) و نه شما به آرزوتون رسیدین و عشقولانه ی پری و دارا به آخره داستانش رسیده و نه هیچ چیز عجیب دیگه! کل قضیه یک تست ساده ی روان شناسی رفتارگرا و رفتاردرمانی بوده با استفاده از اغراق و قرارگیری در موقعیت که متاسفانه با عرض پوزش نامردی شده و تست شونده ها در جریان قرار نگرفتن!!!
(موزیک میان برنامه)
دوستای عزیزم! مهربونا! همراهان منصف و با اخلاقم! همون آدم حسابیا رو میگم که خودشون می دونن! خیلی ازتون معذرت می خوام که توی پست قبلی کامنت دونی رو باز گذاشته بودم و تحلیل شخصیت آنتی سوشال بطور عملی نمایش داده شد و اسباب کدورت خاطرتون رو فراهم کرد؛ لطفاً منو عفو کنین. من واقعن متاسفم و امیدوارم دیگه تکرار نشه.
(وله)
اما توی پست قبلی تلاش کردیم این فرصت رو در اختیار دسته ای افراد قرار بدیم که تا جایی که میخوان بتازونن و تا حد کمال برون ریزی داشته باشن و به دیوار مشت بزنن و به هوا فحش بدن تا بلکه کمی آروم شن و این واکنش طبیعی بدن شماست که بدن و روان شما می تونن اثر متقابل روی همدیگه داشته باشن و حتی خیلی وقت ها می تونن همدیگه رو گول بزنن و اصولن نکته اش همینه.
اساساً کار همه ی درمان ها و داروهای روانی همین گول زدنه! مثلن کاربرد همین داروهای پارانول (همون قرص کوچیک صورتیا هستنا!!!) دقیقن همین عمل شنیع گول زدنه. میگن پارانول اضطراب رو از بین می بره. اما پارانول کاری که می کنه دقیقن اینه که ضربان قلب شما رو آروم تر میکنه و کندتر شدن تپش قلب، شما رو گول می زنه و شما در حالیکه هیچ تغییری هم توی شرایط استرس زا ایجاد نشده باشه، اما چون گردش خون بدن تون گول خورده، فکر میکنین دیگه مضطرب نیستین یا کمتر مضطرب هستین. یا اینکه اگر وقتی هیچ چیزی و هیچ دلیلی برای خندیدن نیست لب هاتون رو وادار به لبخند کنین، بدن شما کم کم گول می خوره و بعد از مدتی واقعن احساس شادی میکنین.
(وله)
در مورد افراد آنتی سوشال کامنت گذار هم موضوع همینه. اساساً طبق یکی از اصول درمانی روان شناسی رفتارگرا (رفتاردرمانی)، اونها رو در موقعیت مشابه استرس زا و ناخوشایند و البته گول زننده قرار دادیم تا تمام نیازهای سرکوب شده و پرخاشگرانه ی درونی شون رو که طبیعتاً اجتماع اجازه ی بروزش رو علناً بهشون نمیده، توی یک موقعیت مجازی و غیرواقعی و با هویت ناشناس پیاده کنن و از این طریق گره ها و عقده های ریشه دار در کودکی و گذشته شون رو کمی دست کاری کنن و موقعیت فرضی ایجاد شده توسط روانشناس رو توی ذهن شون، جایگزین موقعیت واقعی و آزارنده کنن و این جایگزینی و انحراف ذهنی خودش باعث برون ریزی و عادی سازی و در نتیجه تسکین بیمار میشه.
(وله)
باز هم عذرخواهی می کنم که این موقعیت رو ایجاد کردم؛ اما برای پیشبرد علم روان شناسی و روانکاوی و نیل به اهداف علمی طبق تجربیات و محیط آزمایشگاهی، این کار لازم بود.
از آزمایش شونده های عزیز هم عذر می خوام که بدون اطلاع خودشون در این تست شرکت کردند؛ اما باور کنید برای وصول نتایج واقعی و علمی، این عدم اطلاع شما لازم بود. به امید خدا نتایج این تحقیق در سایت رسمی روانکاوی منتشر میشه و با خبرتون می کنم و از خدمتی که به علم کرده اید، سرافراز خواهید بود.
(موزیک با تصاویر طبیعت)
زیارت مون قبول!! به به!! خدا مکرّر قسمت کنه!! قسمت شما بشه انشالله!! ما همونطور که خبر ندارین، دوشنبه شب رسیدیم تهران و برگشت مون هم با هواپیما بود از بغداد به تهران. کل ماجرا رو بعداً سر فرصت می نویسم؛ امّا... دیگه چشم نامحرم به نوشته هام نمی افته و از این به بعد رمزدار می نویسم. تقاضای رمز هم نکنید. کسانی رو که خیلی خیلی میشناسم بهشون رمز میدم. من نوشتن رو دوست دارم و البته ارتباط با مخاطب و گرفتن فیدبک رو هم دوست دارم و خواننده های واقعی همچنان به رمز و نوشته هام دسترسی خواهند داشت و خواننده نماها دیگه جایی در این وبلاگ نخواهند داشت.
آقا بریم تیتراژ پایانی...
پی نوشت: راستی دوستان! زیادی خوشبین نباشید! چون من اصلن وقت وبلاگ خوندن ندارم و راستش اشتیاق هم ندارم. به ندرت برای بعضیا می نویسم. اون دیوونه ای که به اسم من کامنت میذاره، به اسم خیلی های دیگه هم کامنت میذاره. به اضافه اینکه کسی که خواننده باشه لحن من و عقاید منو میشناسه. به شماهایی که اینقدر زود باور می کنید بیشتر باید ایراد گرفت تا بر اون دیوانه که بهش حرجی نیست.
و توضیح: اون دیوونه ای که چند وقته هار شده براش مهم نیست تو کی هستی و چی کار میکنی. توی وبلاگ همه میره و همه رو به چشم مادر خودش می بینه. به خاطر خودتون میگم اگر این آی پی: 72.46.133.138 که با پرچم آمریکا میاد روی نت براتون کامنت گذاشت وقت خودتون رو تلف نکنین
مسافر و مسافر
وقتی حرف صحن و گنبده
جنون دلم صـــد در صـــده
یه پای دلم تو کربلا
یه پای دلم توی مشهده
...
تو روضه ات ناز به جنت می کنم چیه از این بالاتر
در تو من حقّ زیارت می کنم چیه از این بالاتر
با حسین حسین عبادت می کنم چیه از این بالاتر
...
عاقبت عاشقی
اسنپ شات
من منهای دنیا و آدما
این همه کودک...
سلاملیکم
چن وقت بی خبر بودین!!! کجا بودم؟ چه خبرا؟ چطورم؟
الحمدلله رب العالمین من خوبم و ما خوبیم و روزهای عادی و بدون ماجرایی رو پشت سر میگذاریم و سعی می کنیم از روزهای طلایی ماه رجب استفاده کنیم. توی پست قبل نوشته بودم که در یک رکود نسبی به سر می برم و خیلی حس نوشتن ندارم و هنوز هم همونطورم. از طرفی هم دیگه خیلی دلم نمیاد و دلم نمیخواد لحظه های خوبمون با دارا رو اینجا بنویسم. فعلن که اینطوری هستم و شاید باز دگرگون شم. بهرحال همه چیز مطلقن بستگی به حس و حال و درونیات من داره و لاغیر.
دیروز به این فکر میکردم که چقدر ما آدما توی همه چیز محدودیم. البته محدودیم اما اجباری به موندن توی این محدودیت ها نداریم و اگر بخواهیم می تونیم خودمون رو رشد بدیم. مثلن محدودیت در فکرهامون، در نگاهمون به قضایا، در دسته بندی هامون، در نظرهامون، در تصمیم هامون و در شناختن آدما و ...
تصور کنید توی شهر شلوغی مثل تهران هستید و همه هم دارن بد رانندگی میکنن (و البته به نظر هرکسی خودش بهتر از همه عمل میکنه و بقیه دارن بد رانندگی میکنن). خب..توی چنین موقعیتی چند نفر از ما به این فکر میکنیم که آدمایی که توی بقیه ماشین ها هستند، تقریبن و کاملن و قطعن با من فرق دارن و به همین نسبت باید توقعی که ازشون دارم هم متفاوت باشه؟
اون پیرمردی که با سرعت بیست میره، اون خانومه که یهو بی هوا و بدون راهنما می پیچه توی کوچه، اون جوونی که انگار توی میدون جنگه و میخواد همه رو شکست بده، اون اقایی که غرق شده توی افکارش و چراغ که سبز میشه تکون نمی خوره، همه ی اون آدمایی که به نظر ما رفتارشون اعصاب خرد کنه و باید گواهینامه هاشون باطل بشه، واقعن همه ی اونا مثل ما هستند؟ مهم تر از همه آیا همه در مهارت رانندگی با ما یکسان هستند؟ روحیه و رفتار و عکس العمل و تربیت و محیط و استرس ها و غم ها و ادب های مشابهی با ما دارند. یا در مورد مدل ماشین ها.. اگر من یک پراید هاچ بک مدل 75 دارم، آیا هرکسی که ماشینش عین منه می تونه وجه اشتراکی با من داشته باشه؟ آیا کسی که توی بنز یا هیوندا نشسته لزوما با شخصیت و خانواده دار و قابل احترام و مودبه؟
گاهی وقتیکه به این چیزا فکر میکنم و به این همه تفاوت که من ازش غافلم و فقط ساده انگارانه همه رو به یک چشم می بینم، خیلی راحت تر می تونم رفتار آدما و خطاهاشون رو تحمل کنم و نه تنها با بوق زدن و چراغ انداختن و غر زدن و هر چیز دیگه، براشون ایجاد استرس نمیکنم، صبورانه بهشون فرصت میدم یا با ندیده گرفتن کامل، از کنارشون رد میشم و بعلاوه دلم براشون می سوزه از تصور اینکه چقدر ممکنه این آدم غم و استرس و مشکل داشته باشه و یا حتی توی رانندگی ناوارد و تازه کار باشه. من که 20 ساله گواهینامه دارم، نباید نسبت به کسی که 2 ماهه گواهینامه داره صبور و مهربون و باگذشت باشم؟ این جور موقع ها فکر میکنم همه ی آدم ها کودک هستند و کار بدشون رو به حساب دشمنی و پلیدی شون نمیذارم و بخاطر اشتباه شون خیلی راحت می بخشمشون.
در بعضی موارد هم بقیه راننده ها، خیلی می تونن خطرناک باشن. آیا همه ی خلافکارا و شیشه ایها و دزدها و کلاه بردارا توی یه دنیای دیگه زندگی میکنن. آیا ممکن نیست ماشین پشت سریه من یکی از اونها باشه؟
بنظرم باید بیشتر دقت کنیم و نگاه مون رو وسیع کنیم. میتونیم این دید رو به بقیه ی محیط ها هم بسطش بدیم و درست تر به قضایا نگاه کنیم.