Daisypath Anniversary tickers هم و ازواجهم

هم و ازواجهم

آنها و همسرانشان در سایه ‏هاى قصرها و درختان بهشتى بر تخت‏ها تکیه کرده ‏اند / یس:56

نوشته ای برای پسرم

خیلی عجیبه، خیلی عجیبه برام. بهت میگم: عاشقتم غریبه ی تازه وارد! وقتی خوابیدی زل میزنم بهت و مدتها نگات میکنم و با خودم میگم خدایا این آدمیزاد واقعی و شیرین همون نقطه ای هستش که توی دل من بود و تمام وجودش یه قلب کوچولو بود که ضربان داشت؟! میمیرم براش خدایا...


شیرینی ِ مامان... پوستت به لطیفی برگ گل هاست و لذتی بالاتر از بوسیدن گونه های نرم و گرم و خوردنیت برام وجود نداره. میخوام بهت بگم، برات توصیف کنم که چجوری دوستت دارم و چجوری میخوامت و چجوری همیشه دوستت داشتم و دوستت دارم و تا ابد دوستت خواهم داشت. شاید به نظر تو من الان پیر باشم و یا خیلی از کارام حوصله ت رو سر ببره و یا باعث زحمتت باشم پسرم.


میخوام برات بگم که منم روزی مثل تو جوون بودم و چطور عاشقانه تو رو خواستم و بدنیات آوردم و چطور همه ی عشق و زندگیم رو ریختم به پات. فقط میخوام بدونی که چقدر عاشقت هستم و چقدر همیشه عاشقت بوده ام و تو رو خواسته ام. حتی سالها قبل از اینکه بدنیا بیای، سالها قبل از اینکه توی دلم باشی، سالها قبل از اینکه با بابایی زن و شوهر بشیم.

پسرم... حسینم... تو الان بزرگ شدی و من چقدر عطش دارم که برات تشریح کنم و تو درک کنی که چه روزهایی و چه حس هایی با تو داشتم. تو بزرگترین آرزوی من توی زندگیم بودی و بهترین هدیه ای که در کل زندگیم گرفتم تولد تو بود عشقه مامان.

وقتی که بدنیا اومدی خیلی کوچولو بودی. آخه میدونی که سه هفته هم زودتر بدنیا اومدی. وقتی برای اولین بار صدای گریه ت رو توی اتاق عمل شنیدم داشتم از شدت شادی و هیجان منفجر میشدم انگار.

برات بگم شیرینه مامان که بهترین لحظه ی زندگیم زمانی بود که تو رو آوردن توی اتاق تا شیر بخوری. این موجود کوچولوی تازه وارد از کجا اومده خدا. چنان سفت چسبیدی به سینه م و شیر میخوردی که من هی با خودم میگفتم خدایا این فسقلی از کجا بلده باید چیکار کنه و چجوری انقدر قدرت داره که اینطور سفت چسبیده به سینه م. خیلی عاشقتم مامانم.

اولین روزهای زندگیت روزهای عاشقانه با مامانی بود. فقط خودم و خودت. چون تو زردی داشتی و توی بیمارستان بستری بودی و مامانی هم باید کنارت می موند. دم به دم مراقبت بودم مامانی. مدام باید توی دستگاه می موندی تا زود زود زردی که داشتی خوب بشه.

اون روزها لخت بودی و فقط پوشک داشتی و چشم بند که نور دستگاه چشمای نازت رو اذیت نکنه. باید همش شیر میخوردی و همش جیش میکردی تا همه زردی ها از بدنت خارج بشه.

من از توی دستگاه بلندت میکردم. از هر دو سینه بهت شیر میدادم. بعد بهت شیر خشک میدادم. اول با قاشق و بعد با خود شیشه. بعد میشستمت و پوشکت رو عوض میکردم. دوباره میذاشتمت توی دستگاه. خودم میرفتم دستشویی، شام یا ناهار میخوردم. بعد تو گریه می کردی. من باز بهت شیر میدادم و تو میخوابیدی. دوباره میذاشتمت توی دستگاه. بعد یادم میافتاد که آروغ نگرفتم. از توی دستگاه می آوردمت بیرون و آروم آروم میزدم پشتت تا آروغ بزنی. بعد دوباره میذاشتمت توی دستگاه. میخواستم بخوابم که تو دوباره بیدار میشدی یا گریه میکردی. می دونی نفسم به نفست بنده عسلم؟ مدتی که توی بیمارستان بودیم 4 بار از جان ظریفت خون گرفتند تا میزان زردی ت رو اندازه بگیرن و وقتی میگفتن میزان زردی کم شده انگار دنیا رو به من میدادن.

از روز اول بدنیا اومدنت، همه ی تغییراتت لحظه به لحظه برام اوج هیجان بود. وقتی کوچولوتر بودی و هردومون خوابیده بودیم، تو بیدار میشدی و هی تند تند سرت رو تکون میدادی که یعنی زود باش شیر رو بهم برسون! البته عسلیه مامان حتی لای چشماتم باز نمی کردی که نکنه خدای نکرده یهو خوابت بپره!!

وقتی شیر خوردنت طولانی میشد و من دیگه از یک وری خوابیدن روی یک پهلوم خسته می شدم،سینه رو ازت می گرفتم و پهلو پهلو می شدم تا کمی استراحت کنم و درد پهلوم خوب بشه. البته حاجاقای مامان هم بیکار نمی نشست. مامانی جونم انقدر بهم لگد می زدی و با دستات می زدی به پشتم که آخر سر وادارم می کردی برگردم به سمتت!

اگر هزار سال میخوابیدم، تو هم پیشم می خوابیدی. ولی بعضی وقتا من خوابم میامد و تو میخواستی بازی کنی چون خوابت نمیامد. ای خدااااااا! عذاب بود برام اجبار به بیدار بودن. یعنی داشتم از خواب هلاک میشدم ولی باید با آقا بازی می کردم!

تازگیا میتونی به تنهایی بشینی و مامانی بی صبرانه منتظره تا دندونای قشنگت خودشون رو نشون بدن. یه صداهایی هم از خودت درمیاری که مثل کلمات نامفهوم و تازه هستن، مثل: آقا، آگا، ایندی، امه، انه، اینگه، آمه، آنقا...

وقتی مدت زیادی میگذره و شیر نمیخوری، زمان شیر خوردن صدایی از اوج لذت و آرامش از خودت درمیاری که مامانی همون لحظه میخواد برات بمیره و بخوردت. مثل کسی که یک غذای فوق العاده خوش مزه میخوره. چشماتو میبندی و طولانی میگی: امممممممممم

چطور میتونم دوری از تو رو تحمل کنم نفس مامان. الان تو پیش من میخوابی. چطور میتونم طاقت بیارم که روزی تو پیشم نخوابی؟!

چطور می تونم تحمل کنم تو دیگه شیر نخوری و به سینه ی مامانی وابسته نباشی؟!

چطور می تونم تحمل کنم که دیگه من حموم نکنمت و مهم تر از همه اینکه دلم برای خال پای خوشگلت تنگ میشه...

الان مامانی لباساتو انتخاب میکنه. وقتی که مستقل باشی و دیگه به من وابسته نباشی چقدر تنها میشم ولی از طرفی هم احساس غرور و قدرت میکنم که پسری مثل تو دارم.

وقتی بری مهدکودک، بری مدرسه، بری دانشگاه مامانی خیلی تنها میشه و دوری از تو براش هر لحظه ش عذابه. الان هم که خودم میام سر کار هر لحظه دلم برات تنگ میشه و مدام روح و روانم با شوق به طرف تو پرواز میکنه. اما چاره چیه. باید فرزندان رو آزاد بذاریم تا زنان و مردان موفق و خوشبخت باشن.

میخوام سعی کنم مادر خوبی برات باشم. تا هر جا که نیاز داری و نیاز هست همه چیزمو به پات بریزم و هر زمانی که وقتش شد اجازه بدم کم کم استقلال خودت رو داشته باشی و خودت برای زندگیت تصمیم گیر باشی و بتونی از سلیقه های خودت لذت ببری. آخ که مردم برای اون سلیقه ت زندگیه مامان.

هرچی بزرگتر میشی تندتر تغییر میکنی و تند تند پیشرفت میکنی. اوایل دونه دونه کارات رو واسه خودم ثبت میکردم.

در کل عقیده ت این بود که بخوابیم کنار هم کل وقت دنیا رو و هی تو شیر بخوری و منو با دو تا دستات بگیری که نکنه پاشم برم و هی بخوابیم و دیگه همین درکل..
من هی میخواستم بخوابی ولی حتی وقتی چشمات سنگین میشد باز حواست جمع بود. محکم لباسمو میگرفتی یا چنگ مینداختی به بدنم که نکنه پاشم برم.
دوس داشتی وقتی شیر میخوری با یک دستت یا با دو تا دستات دست منو بگیری و بازی کنی...

یه مدت یاد گرفته بودی با یه تیکه پارچه سرگرم بشی و مدت ها باهاش آروم بمونی.
توی 4 ماهگیت زبونت رو از وسط لبات میاوردی بیرون در حالیکه لبهات هم بسته بودن و قیافه ی بامزه و خنده داری پیدا میکردی.

از روز اولی که بدنیا اومدی، زبونت رو مینداختی زیر لب پایینت و من عاشق این حرکتت بودم و خیلی ناراحتم که دیگه این حرکت رو ترک کردی. همینجوری هی این کار رو تکرار میکردی و موقع خمیازه کشیدن هم همین مدلی بود حرکت زبون و لبهات. وای که چقدر این کار رو دوست داشتم و میخواستم بال بال بزنم برات وقتی این کار رو میکردی.

حرکت دیگه ت این بود که دست ها و پاهات به همه چیز می چسبید و وقتی بلندت میکردیم، زیراندازت و بالشت و خلاصه هر چی دور و برت بود باهاش بلند میشد. به بابایی میگفتم حسین سوسک شده. اونم میگفت: بی ادب! خوشت میاد یکی به پسر خودت بگه سوسک؟ بعد خودش نازت میداد و بهت میگفت: حسین سوسک!! حسین سوسک!!

یه مدت کوتاهی یاد گرفته بودی لب پایینت رو میخوردی.

وقتی پاهاتو میاوردی بالای بالا و با دو تا دستات دو تا پاهات رو میگرفتی، خودم میخواستم غش کنم برات.

اولین باری که غلت زدی هم توی 3-4 ماهگیت بود و ما همه میخواستیم از خودشحالی بال دربیاریم. وقتی میذاشتیمت روی زمین سریع برمیگشتی و دمر میشدی.

الان هم دیگه میشینی عسلی جونم و لباهات رو جمع میکنی و میگی: وووووووووووووو بوووووووووووووو بووووووو وووووو مامان بی صبرانه منتظره تا دندونای نازت خودشون رو نشون بدن.

   + ; ٩:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()

طفل 6 ماهه ی من

بهترین لحظه ی زندگیم وقتیه که خودش دهنشو باز میکنه و اجازه میده بهش غذا بدم حسینم. با من که باشه وقت غذا خوردن دهنشو قفل میکنه و هیچی نمیخوره. چون با من گزینه های بهتری برای انتخاب غذا داره خب بچه م! اما وقتی من خونه نیستم خیلی بهتر غذا میخوره.

بیشتر از هر چیز عاشق بستنی وانیلی و بیسکوئیت مادره. علاوه بر اینها الان سرلاک برنج و شیر، حریره بادوم، فرنی و خرما هم میخوره. اینا غذاهای هستش که بچه ی 6 ماهه ی من میتونه فعلن بخوره. مردم برای شکم کوچولوت مامانی ام.

پارسال همیچین شبی بود که هوو خانوم تشریف آوردن خونه ی ما. شب تاسوعا. نذر دارم تا 5 سال روز تاسوعا آش بپزم. الان هم آشم آماده است و فقط مونده رشته هاش که صبح بپزونمشون. به آقای دارای عزیز سفارش کرده بودم برام قلم گاو بگیره.

دیروز بعدازظهر سرزده اومد و برام سفارشم رو خریده بودم. گفت از صبح به قصابی سپرده بودم که میخوام. فکر نمیکردم یادش مونده باشه و خیلی خیلی ممنونش شدم. هم از اینکه یادش بود و هم از اینکه زحمت کشید و کارم رو راه انداخت.

همون دیشب قلم رو با پیاز و هویج و کرفس گذاشتم بپزه و امروز هم بنشن رو پختم و دیگه شب هم سبزی رو ریختم و بقیه کارها. خدا کنه آشم خوب از کار در بیاد. کمی نگرانم. 

   + ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٤ آذر ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران ()